... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://faust.persiangig.com/image/3275.jpg

خدا فقط اهل خوب حرف زدن نیست ، که اهل خوب عمل کردنه ...

همیشه اون لحظه که از "یاد" رفت ، به "داد" رسید .

جمعه - 18 تیر 1389

پس نوشت ١ : امرزو دیدم این نوشته پست ١٠٠ ام وبلاگم بود !

پس نوشت ٢ : دیروز تازه امتحانام تموم شد ، نتیجه جالب نبود ! یعنی اون چیزی نبود که می خواستم اما خوشحالم که تموم شد بالاخره چون دیگه داشتم از خستگی پر پر می شدم ! به زودی به همه سر می زنم . ممنون بابت این مدت که فراموشم نکردید و ببخشید که نبودم !

پس نوشت 3 : این روزا به لطف یک دوست بیشتر از همیشه احساس خوشبختی می کنم . از چیزایی که دارم راضی ام و باهاشون شادم . این آرامش و این حس رو نمی خوام با هیچی تو دنیا عوض کنم !


هر وقت دروغ می گفتی گونه هایت گل می انداخت !
گفتی که " به جای تمام کسانی که دوستت نداشتند دوست می دارمت " ...

و من خندیدم ؛

به - سرخی گونه هایت - !

پس نوشت : دوستان شرمنده ام ، این دو روز که تعطیل شد دو تا تحویل پروژه های ما هم عقب افتاد و افتاد روز ٢٩ ام و ٢٨ ام تیر . سخت درگیرم . میام باز . ببخشید ...

بعد نوشت : الان خبر فوت عزیزی رو خوندم که واقعا متاثر و ناراحت شدم . پدر رویا ، دوست مهربونم فوت شدند . ناگهانی ... رویا جان دلم می خواد من رو هم در غم خودت شریک بدونی عزیز . خدا انشالله به خودت و خانواده ات صبر بده . سخته ... تنهات نمی ذارم . تنهاش نذاریم ، لطفا سر بزنید و فاتحه ای بخونید . ممنون . ( کلیک )

جمعه - 18 تیر1389


دوست داشتم هنوزم هیجان ، هیجانه بالا رفتنه برعکس از سرسره بود .

 

دوست داشتم هنوزم لذت ، لذته راه رفتن روی جدول خیابون بود .

دوست داشتم هنوزم ترس ، ترس از مامان بود موقعی که زمین می خوردم و خودم رو زخمی می کردم .

دوست داشتم هنوزم "درد" ، درد ِگم کردن عروسک بود .

دوست داشتم هنوز هم خستگی هام با نشستن روی چرخ های فروشگاه رفاه حل می شد .

دوست داشتم هنوزم با یک شکلات از ته دلم خوشحال می شدم .

و دوست داشتم هنوزم دست دوستم رو می گرفتم و با اطمینان تا آخر دنیا باهاش می چرخیدم و می خندیدم ...

و "من" دوست داشتم ، اما ؛ اما این "زمان‌" امان نداد !

سه شنبه - ١۵ تیر ١٣٨٩


http://mementocafe.persiangig.com/image/marge%20arezuha.jpg

شش سالش بود .

دندونش افتاد ،

به امید تحقق آرزوش اون رو بعنوان معامله با فرشته خانوم گذاشت زیر متکا ،

صبح شد .

دندون کرم خورده سر جاش بود ....

بغض کرد ، حتی فرشته هم دوستش نداشت ...

از اون موقع بود که دیگه هرچی آرزو داشت - مثل اون دندون کرم خورده اش - از دلش می کند و می نداخت دور !

سه شنبه - ١۵ تیر ١٣٨٩


کسی که ما رو دوست نداشت ، مام هر وقت کسی رو دوست داشتیم یک دفعه همه دنیا بسیج می شدن که ازمون بگیرنش ... اینه ، این همون حقیقت تلخه زندگیه ما آدماس !

جمعه - ۴ تیر ١٣٨٩