... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://mementocafe.persiangig.com/image/pics-gallery/mane%20oo.jpg

 

گاهی غمگین ؛

با تنهایی خود سازگار ،

و با تنهایی دیگران ناسازگار ...

من زاده شدم تا تنها باشم اما تنهایی دیگران را پر کنم .

من زاده شدم تا بشنوم اما سکوت کنم .

من زاده شدم تا دوست بدارم ، حتی هر آنکه را که مرا دوست نداشت ...

گله ای نیست و نه دریغ و افسوسی .

تکیه خیلی ها به من است و تکیه من به خدا .

من برای خدا می مانم و او هم برای من .

گاهی غمگینم اما حس قشنگی است ...

تنهایی هایمان را بلدیم چگونه قسمت کنیم .

آری او همیشه هوایم را دارد و من هم به پاس او هوای بندگانش را .

زیرا که من زاده شدم تا تنها باشم اما تنهایی دیگران را پر کنم ...

این قرار من با خداست ...

جمعه – ٣ اردیبشهت ١٣٨٩

پس نوشت ١ : خوبم ! این نوشته ام رو دوست دارم . با اینکه از تاریخ نگارشش گذشته اما دلم می خواست که تو وبم ثبت بشه !

پس نوشت ٢ : ذهنم درگیر موضوعیه که هرچی سعی می کنم بنویسمش نمی شه ! ولی می دونم اگه نوشته بشه چیز خوبی از آب در میاد .

پس نوشت ٣ : عکس فوق رو روز ١۵ اردیبهشت ماه ١٣٨٩ با دوربین گوشیم از آسمون جاده کن گرفتم و چقدر حرص خوردم که دوربینم همراهم نبود ! برای مشاهده عکس با کیفیت خوب کلیک کنید .


http://mementocafe.persiangig.com/image/my-notes/yare%20mehraban%20%21.jpg

× اس ام اس ایرانسل که به دستم رسید مشتاق شدم برم نمایشگاه کتاب : " این روزها همه کتاب می خوانند ! شما چطور ؟! با انتخاب یک آهنگ کتابخوانی را ترویج دهید ! " حالا آهنگ چه ربطی به کتاب داره بماند !

× مردی بچه اش در بغلش خواب بود اما در بخش کتاب کودکان قدم می زد !

× در بخش کتب دانشگاهی دختر بچه ها با لباس های مدرسه و بستنی به دست چرخ می زدند و می گشتند ! به نظرم گروه سنی های مختلف خوب توجیه نشده بودند که کجا باید بروند !

× در این میان بازار بستنی و ذرت و ساندویچ هایدا بیشتر از بازار کتاب داغ بود ! و بیشتر خوراکی به جای کیسه های کتاب دست مردم دیده می شد !

× باران شدیدی گرفت ، دیگر استفاده ی کتاب های رنگی که فقط مخصوص دکور کتابخانه هستند نیز مشخص شد ! این کتب به عنوان چتر و سرپناه نیز مورد استفاده قرار می گیرند !

× برای من این سوال واقعا به وجود اومد که این همه جمعیت مشتاق به کتاب و کتابخوانی چطور می شه که میانگین مطالعه شون می شه 5 دقیقه در روز ! یعنی این آمارم دروغه ؟

× پارکینگ ماشین یک طرف اتوبان بود و نمایشگاه طرف دیگر . بین اتوبان هم فنس زده بودند که عابرین نتوانند رد شوند و تنها راه اتصال دهنده این ور به آن ور زیرگذر مترو بود ! که آن هم بعد از گرفتن باران شدید و ازدحام جمعیت مامورین درش را بستند و ما ماندیم و حوضمان ! ( البته در حاشیه عرض کنم که مردم بیکار ننشستنند و پریدند وسط اتوبان و فنس را پاره کردند و راه خود را باز کردند ! )

× نمایشگاه کتاب هر چند هیچ کتابی نداشت اما تفریح و سرگرمی خوبی برای ما جوانان بود ! خدا باعث و بانی برگزارکننده اش را خیر بدهد انشالله ! امروز تبدیل به یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگیم شد !

دوشنبه – 20 اردیبهشت ماه 1389


http://mementocafe.persiangig.com/image/Minimal/bachehaye%20bad.jpg

ای کاش کسی بود که برای بچه های بد هم قصه های خوب می نوشت ...


http://mementocafe.persiangig.com/image/my-notes/nokhostin.jpg

" کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد .

در من زندانی ستم گری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ... "

احمد شاملو

پس نوشت 1 : بخشی از شعر آیدا در آینه ...

پس نوشت 2 : سرم خیلی شلوغه ولی این روزا سرشار از اتفاقای خوبم !


http://mementocafe.persiangig.com/image/pics-gallery/inja%20tehrane.jpg

 

تهران رو دوست دارم ، با همه شلوغی هاش ، همه دغدغه هاش ، همه کثیفی هاش ! دوستش دارم چون تهران " شهر منه " ، جایی که توش پا گرفتم ...

پس نوشت 1 : عکس فوق رو روز یکشنبه 5 اردیبهشت ماه 1389 گرفتم . دوست داشتم شروع گذاشتن عکس تو گالری وبم با عکسی از تهران باشه ...

پس نوشت 2 : قراره یک بازارچه خیریه تشکیل بشه . به " اینجا " سری بزنید و لطفا اطلاع رسانی کنید .

پس نوشت 3 : برای مشاهده عکس با کیفیت خوب " کلیک " کنید .


http://mementocafe.persiangig.com/image/Minimal/toofan.jpg

گاهی با یادی طوفانم ، و آن زمان است که خدا می شود ناخدای کشتی دلم ، تا دل طوفانی ام را سالم به مقصد برساند ....