... کافه خاطره
... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند
سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

دست های کوچک ات برق نمی زد
وقتی که مرا با ضریه ای به خود آوردی ،
و نگاه ات را نادیده گرفتن سخت بود ...
خسته ای پسرک ... ؟ نه ؟
اشکالی ندارد ، من هم خسته ام ...
اما تو بخند ، بگذار زندگی مغلوب خنده هایت باشد ...
راستی دندان هایت کو ؟!
به امید آمدن کدام فرشته قایم شان کرده ای ... ؟
اگر دیدی اش سلام مرا به او برسان !
بگو که هنوز هم چشم به راهم ....
پنجشنبه – 5 اسفند 89
پس نوشت : دوستان به زودی به همتون سر می زنم . شرمنده ام :)

