... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://oko.ir/images/06_6045-450x303.jpg

" هیچی نمیتونم بگم جز اینکه این فیلم عالی بود ... "

قبل از اینکه فیلم را ببینم می دانستم که عالی است و همان اول توی همه کارتها گزینه عالی را تیک زدم ! البته چند نفری بعد از فیلم می گفتند که فیلم منفی و تاریک بود اما من واقعا دوستش داشتم . خیلی هم دوستش داشتم . مثل تک تک فیلم های جناب فرهادی . اصلا مگر می شود جناب فرهادی فیلمی بسازد و من دوستش نداشته باشم ! انقدر جدایی نادر از سیمین خوب بود که نمی توانم بگویم الان درباره الی را بیشتر دوست دارم یا جدایی نادر از سیمین را ! جناب فرهادی باز هم همه را غافلگیر کردند . با فیلنامه ای که نمی دانستی آخرش چه می شود . در عین اینکه اتفاقات ساده ای افتاده بود ! احتمالاتی که می دادی ... و پایانی که سخت می شد حدس اش زد و اتفاق اصلی درست لحظه ای افتاده بود که اصلا فکرش را نمی توانستی بکنی ! یک بخش از زندگی بود . چیز تازه ای نبود اما طوری به آن نگاه شده بود که تا به حال کسی این گونه به آن نگاه نکرده بود . نکته تمام فیلم های فوق العاده آقای فرهادی همین است ! نوع نگاه ... و باز هم همان پایان های باز و مخصوص جناب فرهادی که آدم را ساعت ها درگیر نگه می دارد ! در فکر اینکه بالاخره کدام یک ... ؟ موسیقی تیتراژ پایانی که فوق العاده بود و همه را روی صندلی ها میخکوب کرده بود ! و کارگردانی هم که جای بحث ندارد ! کات ها و برداشت ها و فضاها و حرکت دوربین و ... تو را سوار بر فیلم می کرد ...  شیوه ی فیلمبرداری دوربین روی دست در بیشتر سکانس ها مثل درباره الی ، طوری بود که لحظه لحظه حس می کردی انگار خودت گیر افتاده ای ! و باز هم باید در شرایطی سخت قضاوت می کردی و لحظاتی که انسانیت را هدف می گرفت ... و بازی ها .... ! لیلا حاتمی را دوست داشتم . در این نقش سردی و بازی خونسردانه اش خیلی بهش می آمد . پیمان معادی هم که یکی از کشف های آقای فرهادی در بازیگری است و شهاب حسینی عزیز دیگر حرفی برای زدن باقی نمی گذاشت و با بازی اش همه را مبهوت کرده بود و از دیگر بازی های فوق العاده زیبا بازی خانم ساره بیات و سارینا فرهادی ( دختر آقای فرهادی ) بود . ساره بیات درخشید ... انگاری که بازی نمی کرد ، خودش بود ... صدابرداری محشر بود ... طوری که در بعضی سکانس ها نفس ات بند می آمد ...

الان انقدر درگیر فیلم هستم که دیگر نمی دانم از کجا و چه چیزش بگویم . فقط اینکه ای کاش آقای فرهادی به جای هر دو سال یک بار هر شش ماه یک بار یک فیلم می ساختند !

جمعه – 22 بهمن 1389

پس نوشت 1 : پدربزرگ فیلم آلزایمر داشت و آنقدر خوب شخصیت پردازی شده بود که انگار تمام مدت مادربزرگم جلوی چشمانم بود . ریز به ریز حرکات و کارها و حرف هایش ... آنقدر که از اول فیلم تا آخرش هرجا که این نقش بود من و مامانم بغض داشتیم !

پس نوشت 2 : امروز اسامی برندگان را دیدم ، خب خودتان قضاوت کنید :

بهترین کارگردانی: اصغر فرهادی جدایی نادر از سیمین

بهترین فیلمنامه: اصغر فرهادی جدایی نادر از سیمین

دیپلم افتخار: شهاب حسینی جدایی نادر از سیمین

دیپلم افتخار: ساره بیات جدایی نادر از سیمین

بهترین فیلمبرداری: محمود کلاری جدایی نادر از سیمین

بهترین صدابرداری: محمود سماک‌باشی جدایی نادر از سیمین

بهترین فیلم از نگاه تماشاگران:  جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی

پس نوشت 3 : سایت رسمی فیلم برای دنبال کردن اخبار فیلم :

http://jodaeyenaderazsimin.com


 

http://kanoonparvaresh.com/new/img_news/970.jpg

" سوم دبستان بودم . مادر بزرگم معتقد بود و چادری . از آن آدم های با خدا که ریاکار نبود . که سرشان به کار خودشان بود و حساب یکی دوتای بقیه را نمی کرد . که نمازش هیچ وقت قضا نمی شد و از آنها که حتی بی سحری هم که شده یک ماه قبل از ماه رمضان می رفت پیشواز و یک روزه حتی به خدا بدهکار نبود ... ساکت بود و مظلوم و همیشه خنده به لب داشت . مهربان ... از آنها که نگاهش "حرف ها" برای گفتن داشت .

گاهی می آمد مدرسه دنبالم . با همان چادر مشکی اش که از مکه آورده بود . همیشه یک پفک لی لی پوت با دو تا تافی موزی و آلبالویی همراهش داشت . هر وقت من را می دید آنها را می داد دستم ، با همان لبخند همیشگی ، با همان نگاه مهربان و پر از حرفش . یکی از بچه ها مادربزرگ جوانی داشت . از آنها که آن موقع ها مانتوهای اپل دار می پوشیدند و فوکل می گذاشتند و بوی خوب عطر های خارجی می دادند ، از آنها که از مد روز حرف می زدند و از سفرهای خارجه شان تعریف می کردند . هی پز اش را می داد ، خب من هم نگاه به مادربزرگ خودم که می کردم خجالت می کشیدم . هروقت می آمد دنبالم یا عقب ترش راه می رفتم و یا جلوترش و جلوی دوستانم با او حرف نمی زدم ، انگاری که اصلا نیست . بچه بودم خب . نمی فهمیدم ... عقل ام به چشمانم بود و مادربزرگم هم هیچ گاه از من نپرسید و اعتراضی هم نکرد ، شاید چون فهمیده بود ...

گاهی دلم برایش خیلی تنگ می شود . برای همان چادر مشکی اش که همیشه پایین اش خاکی بود . برای نفس نفس زدن هایش ، برای آن قد کوتاه و صورت کوچک و معصومش . برای آن خنده ها ، آن نگاه ها ... برای آن تافی ها و پفک های لی لی پوت اش . برای اینکه فقط و فقط یکبار دیگر بیاید دم مدرسه دنبالم تا دستانش را بگیرم و تا ابد رها نکنم ...... "

- بخشی از داستان کوتاه ام –

جمعه - 17 دی 1389

پس نوشت 1 : دلم برای مامان بزرگم عجیب تنگ شده ! :(

پس نوشت 2 : مسابقه 100 بانوی برتر وبلاگ نویس ئه . امسال می خوام به طور جدی در مسابقه شرکت کنم ! اگه کافه خاطره رو تو این دو سال خوب دیدید که رای بدید اگه نه هم که هیچی ! ممنون :)