... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://mementocafe.persiangig.com/image/my-notes/nadere.jpg

روزی که خبر فوت کیومرث ملک مطیعی رو خوندم اولش باورم نشد . چون تو یک وبلاگ خبر رو خوندم و با خودم گفتم که حتما نا معتبره ... رفتم سایت سینمای ما و دیدم که نه ... دلم سوخت . خیلی هم سوخت . چون دوستش داشتم . اما از طرفی عصبی هم بودم که چرا تا وقتی بود هیچ کس ازش خبری نمی گرفت ؟ اما وقتی مرد واسه همه عزیز شد و خبر فوتش شد تیتر شماره یک مجلات و روزنامه ها و سایت ها که تا قبل از اون خبر از قرارداد جدید گلزار و دست مزدهاش می زدن ... همون روز مطلبی رو برای وبلاگی منتشر کردم و آخرش گفتم بیایم یادی کنیم از اوتا که هستند و چشم انتظارند ... "نیکو خردمند رفت ، کیومرث ملک مطیعی رفت ، محمود بنفشه خواه و رضا کرم رضایی هم رفتند ، بیاید تا حمیده خیر آبادی و جمشید مشایخی و ... از پیشمون نرفتن یادی ازشون بکنیم "

چند روز پیش بود که داشتم به مامانم می گفتم چقدر حمیده خیر آبادی یا همون "نادره" رو دوست دارم و پرسیدم دیگه چرا خبری ازش نیست ؟ نکنه وقتی رفت تازه همه یادش بیافتن ؟! و همین امروز سر کلاس برای یکی از دوستان اس ام اس اومد که خیرآبادی هم مرد ... باورم نشد ، بغض داشتم ، وقتی اومدم خونه دیدم سایت سینمای ما باز هم چندتا تیتر زده که ... بله ... نمی دونم چی بگم . واقعا نمی تونم بگم چقدر از شنیدن خبر فوت اش ناراحت شدم و چقدر عصبانی ... دوستش داشتم . یعنی همه داشتیم ... کسی هست که از حمیده خیرآبادی بدش بیاد ؟! یاد حرفاش توی جشن خانه سینما که می افتم اشک تو چشمام جمع می شه . یاد تنهایی هاش ... ای وای ... لعنت به ماها که تاره وقتی که کسی رو از دست می دیم یادمون می افته که عزیز بوده و وقتی که هست قدر نمی دونیم ، لعنت به ما مردم مرده پرست ! 

 فقط می تونم تسلیت بگم . به خانواده سینما ، به همه اونایی که با فیلما و سریال هاش خاطره دارن . روحت شاد مامان بزرگ ، هیچ وقت فراموشت نمی کنم ، هیچ وقت ..............

سه شنبه – 31 فروردین 1389

پس نوشت : امسال چه خبره ؟! می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست ... رضا کرم رضایی ، محمود بنفشه خواه ، کیومرث ملک مطیعی و حالا هم حمیده خیرآبادی ...


من را تنها در "پنج" کلمه تعریف کنید !

 

 پس نوشت 1 : گاهی آدم دوست داره خودش رو از نگاه دیگران ببینه ...

پس نوشت 2 : یکبار برای همیشه نوشته ای از من در وبلاگ مترسک به روز شد .

[ دوستان سو تفاهم نشه ، یک سری از نظرات که گذاشته می شه و همگی فقط اسامی هستند و بدون جواب از جانب من باقی می مانند رو خودم منتشر کردم . اینها نظرات دوستان دانشگاه و دوستان دوران دبیرستان و حتی اعضای خانواده ام هستند که شخصا بهم پاسخ این سوال رو دادند و چون خیلی هاشون نمی دونن من وب دارم من به جاشون نظرشون رو می ذارم و جوابی هم زیرش نمی دم چون قبلا در مورد نظرشون باهاشون حرف زدم ! دلیل اینکه همه این نظرات رو هم اینجا منشر می کنم مربوط می شه به پستی که شاید بعد از این پست قصد نوشتنش رو دارم ! همین . ]


http://mementocafe.persiangig.com/image/bozorg%20marde%20koochak.jpg

پسرک تنها هشت سالش بود . علیرضا را می گویم . همان – به ظاهر – کودکی که در پارک کفش هایش را درآورده بود و بی وقفه می دوید و با برادر کوچکش " رفیع " بازی می کرد . داد می زد و می خندید و از تاپ پریده و از سرسره بالا می رفت . سر به سر هم سن و سال هایش می گذاشت و لحظه ای با بچه ها دعوا می کرد و چند لحظه بعد با آنها دوست شده و بازی می کرد . مادری دست فرزندش را گرفته و به او می گوید که باعلیرضا بازی نکند چون بچه ی بدی است و کودک بدون آنکه علت را جویا شود قبول می کند . نگاهش می کنم ... علیرضا را . به سمت تاپ می رود و سوار می شود . انقدر تند تاب می خورد و به هوا می رود که می ترسم نکند زمین بخورد . به سمتش می روم . نگاهم می کند و می خندد و به او می خندم و می گویم که مواظب باشد . علیرضا مرام خاص خودش را دارد . پیاده می شود و تعارف می زند که سوار شوم . با خنده می گویم روی این صندلی ها جا نمی شوم ! اسمش را می پرسم . می گوید علیرضا و آن هم برادر کوچکم رفیع است . می گویم حدس می زدم ، شبیه هستید . با علیرضا گرم می گیرم . چیزی در او بود که در بچه های دیگر نبود ( که الان می فهمم او اصلا بچه نبود ! ) از او ، از خانه اش می پرسم . از مدرسه اش . از سن و سال و خانواده اش . می پرسم مادرت کجاست ؟ می گوید نیامده . ما تنها آمده ایم اینجا . می پرسم مگر می شود ؟! می گوید من دیگر هشت سالم است ! پرسیدم خانه تان کجاست ؟ گفت یاخچی آباد . تند و آروم می گوید یاخچی آباد را . انگاری که نمی خواهد من بشنوم کجا زندگی می کند و من هم به راستی بار اول متوجه نشدم که کجا را می گوید . فکر کردم می گوید یخچال و ادامه می دهم که خب پس یخچال تا اینجا راهی نیست . سریع جواب می دهد که نه ! یخچال نه ، یاخچی آباد . چشمانم گرد می شود . می پرسم مگر می شود شما دو تا تنها از یاخچی تا اینجا آمده باشید ؟! می گوید با مترو آمدیم تا سر یخچال و از آنجا تا پارک را هم پیاده گز کردیم . سعی می کنم حرف را عوض کنم . می پرسم مگر آنجا پارک ندارید ؟ و پاسخ می دهد که نه . پارکمان خراب است و فقط یک تاپ دارد که آن هم زنجیرش ایراد دارد و ادامه می دهد که برای کار اینجا می آیم ... "کار ؟!" سری تکان داده و می گوید که تا شب اینجا دستمال می فروشم . باورم نمی شود . هر لحظه منتظر بودم که عین این فیلم ها مادرش از راه برسد و بگوید که علیرضا باز تو شیطانی کردی و از من عذر خواهی کند و من بگویم که نه ! بچه ی شیرینی است و یا همش دوست داشتم فکر کنم که دروغ می گوید و بچه همین اطراف است و سر کارم گذاشته ! می پرسم پس دستمال هایت کو ؟ می دود و از زیر یکی از سرسره ها بسته ای مشکی پر از دستمال برایم می آورد . می گویم مگر مدرسه نمی روی و جواب می دهد که چرا ! تا ظهر مدرسه ام و تا ساعت چهار مشق هایم را می نویسم و ساعت چهار و نیم هم اینجا هستم تا شب دستمال می فروشم و شب هم با رفیع یک ساندویچ از هایدا می خریم و می خوریم ساعت 11 ، 12 هم راه می افتیم سمت خانه . می پرسم رفیع مدرسه نمی رود ؟ می گوید نه شش سالش است و فعلا قرآن بلد است که بخواند و ادامه می دهد که من هم پول مدرسه ام را هنوز نداده ام ، 5 هزار تومن است . نداشتم که بدهم . می پرسم همین دو تا هستید ؟ می گوید نه سه تا خواهر کوچکتر از خود به نام های سارا و نرگس و لبیلا دارم که خرجشان را من می دهم چون از همه بزرگترم . دیگر حرفی برای زدن نداشتم . بغض داشت خفه ام می کرد . نگاهم به کفش های پاره علیرضا گوشه سرسره می افتد و تازه می فهمم که چرا علیرضا کفشش را پا نکرده بود . پولی در آورده و به جفتشان می دهم و می گویم که شام امشب تان مهمان من . خوشحال می شوند . می گوید یکی از دستمال ها را بردار لایش فال است . می گویم نه و از او می خواهم که اجازه بدهد در کنار رفیع از او عکسی بگیرم . خوشحال شده و مجدد رفیع را صدا می زند . می ایستند ... نگاه علیرضا نگاه یک کودک نبود . نگاه مردی بود که غم داشت . که می فهمید سختی یعنی چه . که ... بگذریم . با علیرضا دست می دهم و به او می گویم که خیلی مرد است . بغض امانم نمی دهد . دیگر نگاهش نمی کنم و روی برگردانده و سریع دور می شوم ...

شب در راه خانه و در ماشین رفیع و علیرضا را می بینم که دستمال به دست در بین ماشین ها می گردند به امید آنکه دست خالی به خانه باز نگردند ...

5شنبه – 19 فروردین 1389

پس نوشت : علیرضا بزرگ مردی کوچک بود که چهارشنبه با او آشنا شدم . ببخشید اگر با وجود این همه کودک محروم در کشورم دیگر نمی توانم به حال کودکان محروم فلسطینی و عراقی و آفریقایی و افغانی دل بسوزانم . ببخشید که معتقدم به این مثل قدیمی که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ... ببخشید که غم عالم به خاطره علیرضا ها به یکباره در دلم ریخت و نتوانستم خویشتن دار باشم و آن را با شما در میان گذاشتم ... ببخشید .

پس نوشت عکس » از سمت چپ : علیرضا - رفیع ( برای مشاهده عکس در سایز بزرگتر روی آن کلیک کنید )


http://mementocafe.persiangig.com/image/sali%20ke%20az%20rah%20resid.jpg

اسفد ماه ، شروع ترم بهمن دانشگاه ها ، اسفند ماه را دانشجویان دانشگاه آزاد ماه تفریحات سالم و فرهنگ و هنر نام گذاری کردند . به نام دانشگاه به کام سینماها !

چهارشنبه سوری ، امسال متفاوت ترین چهارشنبه سوری بود ، حتی از خونه بیرون هم نرفتیم ! به یاد سال های کودکی چشم هامان را بستیم و آتش را تجسم کردیم ، پریدیم و خندیدیم ، فارق از همه چیز ، و در دل گفتیم : " سرخی تو از من ، زردی من از تو " و لبخند بود که برای لحظاتی بر لب هامان نشست ...

لحظه تحویل سال ، تنها ، برای اولین بار دور از خانواده ، غم ، فرو رفته در فکر ... " سال نو مبارک " با بغضی فرو خورده می پرسم : " ئه سال تحویل شد ؟ مبارکه ..."

روز دوم عید ، تجدید دیدار بعد از 365 روز ! " سلام سلام ، سال نو مبارک ، انشالله سال خوبی داشته باشید .... ! "

روز سوم عید ،عیدی دادن و گرفتن به جای شگونش بیشتر به بده بستانی تبدیل شده ! حساب کتاب ها شروع می شود . " خاله بزرگه به بچه من 20 هزار تومن داد من که کوچکترم به جفت بچه هایش 10 تومن می دهم ... "

روز پنجم عید ، نمی دانم امسال سبزه مان چرا انقدر زود خشک شد ! حالا با آرزوهایمان و گره هایش در روز سیزده چه کنیم ؟ حالا دلمان را بی آرزو به چه خوش کنیم ؟

روز ششم عید ، نان سنگک 1000 تومان . نمی دانم بالاخره به خاطر آردش یا نوع پختش یا سایزش است که گران شده ! البته این را همین جوری گفتم ، دور هم باشیم !

روز هشتم عید ، پیر مردی خوش تیپ سر چهارراه به شغل شریف تکدی گری مشغول است . آری رو گدایی کن ، محتاج خلق مشو !

روز نهم عید ، بلیت سینما 4000 تومان . دختر دایی ام کارمند بانک است . ماهی 200 تومان حقوق می گیرد . البته این هیچ ربطی به قیمت بلیت ندارد . تازه داریم می شویم خارجی ! حالا هی بگید جهان سومی هستیم !

سیزده به در ، قبلا نامش روز طبیعت بود . امسال بیشتر به جای طبیعت پلیس دیدیم . به همت مصاعف نیروی انتظامی روز سیزده به در ، روز ملی پلیس نام گرفت .

چهاردهم فروردین ، شروع مدارس و دانشگاه ها ، پیش به سوی سالی تکراری همچون سال های گذشته ! ببخشید امسال سال 87 بود یا 88 ؟

جمعه – 13 فروردین ماه 1389

پس نوشت ١ : امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه .

پس نوشت ٢ : شاید علاوه بر بخش گالری یک بخش مینیمال نوشت هم به کافه اضافه کردم . تا وب از این سوت و کوری در بیاد .

نکته انحرافی : کسی می دونه این تبلیغات خارجی (!) که گهگاهی بالای صفحه مدیریت و همچنین وبلاگ های پرشین بلاگ ظاهر می شه از کجا اومده ؟