... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

خدایا دل خسته مرا دیگر به بهشت برین و باغ های سر سبز حواله مده ....

خدایا دل شکسته مرا دیگر به فرستاده ای که روزی از سمت و سویی خواهد آمد امید مده ....

خدایا در انتظار معجزه ای به سر می برم ؛ دیدن تو را آرزومندم ، نه آن بهشت و فرستاده ات را ...

خدایا ظهور کن ... ظهور کن که جهان "فقط" تو را کم دارد ... خدایی را ...

یکشنبه - ٢۶ مهر ١٣٨٨


مرا تو بی سببی نیستی

براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل ...

ستاره باران کدام جوابی به آفتاب

از دریچه تاریک

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی است

که آزادی را به لبان برآماسیده گل سرخی

پرتاپ می کند

ورنه این ستاره بازی حاشا

چیزی بدهکار آفتاب نیست

نگاه از صدای تو ایمن می شود

چه مومنانه نام مرا آواز می کنی

و دلت کبوتر آشتی ست

در خون تپیده به بام تلخ

با این همه چه بالا

چه بلند ، پرواز می کنی ...

شاملو


پاورقی : از آهنگ Cielito Lindo محسن نامجو نمی شه گذشت ... تلفیقی از آهنگ چه گوارا و  شعر شاملو ...

پی نوشت بی ربط : به هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد ، دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد ... مدتی نخواهم بود ...

آتلیه » تمام ...

نوای دل » چه بگویم ، سخنی نیست ، می رود از سر امید ... - شاملو


عادت می کنیم ... به زندگی کردن ، به زندگانی ... به با هم بودن ، به تنهایی ... به رفتن و نرسیدن ، به دوری ، به لحظه ی تلخ جدایی ... و ما آدم ها ، ما مخلوقات اشرف حتی به "عشق" هم عادت می کنیم ... اما یک چیز هیچ وقت عادت نشد ، هیچ وقت ... و اون نبودن تو بود ... نبودن تو ای ارحمن الراحمین ... خدایا تو این لحظه ها باش ، بمون ، مثل همیشه سبز ، مثل همیشه بخشنده ، بمون و کمکم کن ، مثل مخلوقاتت به نبودنم عادت نکن ، که من هرگز نکردم ... خدایا حالا که صدات می زنم اجابتم کن ...

چهارشنبه – 8 مهر 1388

خدایا ، بزرگی کن . هرچه بود حکمتی بود که من هرگز نفهمیدم اما اینبار بزرگی کن و کمکم کن . کمکم کن تا ثابت کنم من خیلی بیشتر از اینهام ... نگذار دوباره خرد شوم که در من تاب دوباره شکستن نیست ...

***

گویند بزرگی خدای هرکس به اندازه دلش است ... خدایا ، یعنی تو اینقدر کوچک بودی و من نمی دانستم ؟!

***

دلم گرفته ، حالم خوش نیست . به که بگویم غم هایم را ؟ آیا کسی هست دردهایم را شنوا باشد ؟ اما نه ... در "من" توان گفتن نیست ...

جمعه – 17 مهر 1388

خدایا گاهی نیاز دارم ببینمت . تا کی می خواهی مخفی بمانی ؟! فقط گاهی ...

***

بودن یا نبودن ؟ براستی "نبودن" بهتر از "بودن" نبود ؟ بارالهی ! امتحانی سختر از "بودن" نبود تا بدان حضرت انسان را بیازمایی ؟ بپذیر که تو نیز زور گفتی ...

***

وقتی جبر زمانه امید رسیدن به آرزوها را نیز از ما می گیرد ، خدایا دیگر به چه امیدی "زنده" باشیم و "زنده"گی کنیم ؟

***

و خدایی که برای من و تو "فقط" کلمه ایست ... خوب فکر کن ، خدا کیست ؟ نمی دانم ، نمی دانی ... شاید آنکس که در روزهای بد به سراغش می روی و در روزهای خوب فراموشش می کنی و یا شاید آنکس که با قسم دادن اش هر کار درست و نادرستی را انجام می دهی ... اما نه ! شاید هم خدای زمانه تویی و آنکس که خدا می پنداریمش هم در برابر تو ناتوان گشته ؛ تو بگو ، خدای من خدای تو نیز هست یا نه ؟ تو بگو ، کدامین یک ؟

***

خدایا شاید تصمیم گیری یرایت سخت شده . کدام یک را به غایت دل می رسانی ؟ مرا یا او را ؟ می دانم ... به راستی که انتخاب سخت است ... اما خدایا گناه من چه بود ؟ چه بود جز آرزویی که در سر می پروراندم ؟

دوشنبه – 20 مهر 1388


همیشه دوست داشتم برم تو جمع "نابینا" ها . اما هیچ وقت هیچکس نبود . نبود که پا به پام بیاد . می خوام برم برای چند ساعتم که شده مثل اونا – ولی به خواسته خودم – چشمامو رو به دنیا ببندم . می خوام بدونم ندیدن چه جوریه ، چه حسیه . می خوام برم ازشون بپرسم دنیا از دید اونا چه رنگیه ؟!

همیشه دوست داشتم برم تو جمع "جانباز" ها . اما هیچ وقت هیچکس نبود . نبود که همدلم بشه . می خوام برم ازشون بپرسم چی شد که فراموشتون کردیم ؟ بپرسم کی شما رو انقد خوب و بزرگ آفرید ؟ می خوام برم از اونی دیدن کنم که 20 ساله چشمش به دره . برم دست مصنوعیش رو ببوسم . خاک گلدونش رو براش بگیرم و بهش بگم که چقدر عزیره و چقدر بهش مدیونم . می خوام برم ازش بپرسم چی شد که دنیا این طوری شد ؟!

همیشه دوست داشتم برم تو جمع "کوچولو" ها . اما هیچ وقت هیچکس نبود . نبود که شونه به شونه باهام بیاد . می خوام برم بهشون بگم بزرگی به قد نیست به قلبه . می خوام برم ازشون بپرسم شما که بیشتر از ما نزدیکه خاکین ، آیا به اندازه ما وابسته به این دنیایین ؟!

همیشه دوست داشتم برم تو جمع "نبوغ شکست خورده". اما هیچ وقت هیچکس نبود . نبود که درک کنه احساسمو . می خوام برم به جمع اونا که قلباشون پاکه . دلاشون بزرگه . اونا که هر جور دوست دارن فکر می کنن و دیگران رو به خاطر افکارشون محکوم نمی کنن . اونا که لبخنداشون واقعیه . می خوام برم ازشون بپرسم به نظر شما دنیا چه جور جاییه ؟!

همیشه دوست داشتم برم تو جمع "یتیم" ها . اما هیچ وقت هیچکس نبود . نبود که همراهیم کنه . می خوام برم بگم سعی می کنم درکشون کنم و همیشه به فکشونم . برم بگم دوست دارم یک کار بزرگ براشون بکنم . کاری که یک تغییر بزرگ به همراه داشته باشه و می خوام برم ازشون بپرسم حالا که مادر ندارین ، پدر ندارین ، همه دنیاتون کیه ؟!

همیشه دوست داشتم ، اما هیچ وقت هیچکس نبود . می خواستم برم بلکه بفهمم دنیا چه رنگیه و چی شد که این طور شد ؟! که بفهمم جایی که انقدر بهش وابسته ام چه جور جاییه ؟! و برم از دید تموم اون کسایی دنیا رو ببینم که از جنس من و تو نبودن ، نیستند و نخواهند بود ...

پنجشنبه – 16 مهر 1388


پاورقی : می خوام به همه این مراکز سر بزنم ، به زودی ...

پی نوشت بی ربط : امروز رفتم سر خاک عمو خسرو ، خدایش بیامرزد ...


من برمی خیزم !
چراغی دردست، چراغی در دلم ...
زنگار روح ام را صیقل می زنم ؛
آینه ئی برابر آینه ات می گذارم ،
تا با تو ابدیتی بسازم ....

احمد شاملو


پا ورقی : هنوز تو بهت نبودنتم ، تو بهت رفتنت ؛ با امروز می شه 8 روز ، هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شده ! راست می گفتن ها ... لعنت به جاده اگه معنیش جداییه ...

نوای دل » مرا کم اما همیشه دوست بدار  ...

آتلیه » ته خط !