... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

سلام :

امروز می خوام یک کتاب متفاوت از یک نویسنده ایرانی معرفی کنم : "روی ماه خداوند را ببوس ". کتابی که هم از فلسفه می گه هم از عشق ... از هر دوشم طوری میگه که با تمام وجود حسش می کنی . درکش می کنی . از خیلی چیزا می گه ... از اینکه وسعت عشق رو نمی شه با چیزی اندازه گرفت ... از اینکه " هر کس روزنه ای است به سوی خداوند ، اگر اندوه ناک شود . اگر به شدت اندوه ناک شود ..." . از اینکه خدایی هست یا نیست ؟! و قضاوت رو به خودت واگذار می کنه ...

اگه از داستان ها و رمان های تکراری ایرانی خسته شدید توصیه می کنم این کتاب رو بخونید . من که از خواندن کتابای آقای مستور واقعا لذت می برم . توصیفات ، حرف ها ، روابط ... همه و همه آدم رو به یک دنیای دیگه ای می بره . مطمئنا ً شما هم با یکی از شخصیت های کتاب همذات پنداری خواهید کرد و در جایی از کتاب خود را همراه شخصیت ها می یابید .

این رمان 27 بار تجدید چاپ شده و موفق به کسب جایزه برگزیده ی جشنواره ی قلم زرین به عنوان بهترین رمان سال های 1379 و 1380 شده است . در بخشی از این کتاب می خوانیم :

کاش یک تکه سنگ بودم. یک تکه چوب. مشتی خاک. کاش یک سپور بودم. یک نانوا. یک خیاط. دستفروش. دوره گرد. پزشک. وزیر. یک واکسی کنارِ خیابان. کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت. کاش دلم از سنگ بود. کاش اصلا دل نداشتم. کاش اصلا نبودم. کاش نبودی. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد. آخ مهتاب! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم. نه، کاش دستهایت بودم. کاش چشمهایت بودم. کاش دلت بودم. نه، کاش ریه هایت بودم تا نفس هایت را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تومن بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر دوتایی!

از دیگر آثار آقای مستور که خواندم و لذت بردم (به ترتیب) :

استخوان خوک و دست های جذامی (رمان)

چند روایت معتبر (مجموعه داستان)

من گنجشک نیستم (رمان)

دویدن در میدان تاریک مین (نمایشنامه)

عشق روی پیاده رو (مجموعه داستان)

در این آثار چند شخصیت مشترک وجود داره که در هر کدام به دوره ای از زندگیشون پرداخته شده . اما من پیشنهاد می کنم اول از " روی ماه خداوند را ببوس " شروع به خواندن کنید .

« برای خواندن اطلاعاتی همچون : نقد کتاب ، زندگینامه و آثار و جوایز نویسنده + دانلود کتاب حتما به ادامه مطلب رجوع فرمایید »

سه شنبه – 23 تیر 1388


دنباله سخن ...

حیاط –

مینا گریه می کنه . عزیز آب و قرآن در دست داره .

عزیز : گریه نکن ، پشت سر مسافر شگون نداره .

مینا با گوشه چادر اشکاش رو پاک می کنه و نفس عمیق و لرزانی می کشه و برای اینکه دوباره گریه اش نگیره گوشه لبش رو گاز می گیره . محمد از راه می رسه و لبخندی به عزیز می زنه .

محمد : خب  ]با شادابی نفس اش رو بیرون می ده [ ، عزیز ما دیگه رفتیم . ] خم می شه و گوشه چادر عزیز رو می بوسه [

عزیز : خدا به همرات پسرم .

عزیز قرآن رو بالاسر محمد می گیره و محمد خم می شه از زیرش رد می شه . عزیز بوسه ای بر پیشانی محمد می زنه و محمد به سمت در می ره . مینا آب رو از دست عزیز می گیره و به دنبال محمد دم در می ره و بغض عزیز شکسته می شه و صدای خفه ای از هق هق به گوش می رسه ...

دم در –

مینا : محمد نرو .

دوباره گریه اش می گیره و سرش رو پایین می ندازه تا محمد اشکاش رو نبینه . محمد دستش رو زیر چانه مینا می ذاره و به آرامی صورتش رو بالا میاره . مینا تند اشکاش رو پاک می کنه .

محمد : به خدا دیگه دفعه آخره . ایندفعه اگه برگشتم دیگه تنهات نمی ذارم . قول می دم . باشه ؟

مینا با حالتی قهرآلود به محمد نگاه می کند و سرش را مجدد پایین می اندازد . محمد صورت مینا را دوباره بالا می آورد و به چشمانش خیره می شود .

محمد : ]با حالت خواهشی[ مینا ؟ ]کشدار و سوالی[ باشه ؟!!

مینا : باشه ]لبخند محوی می زنه[

محمد : دوسِت دارم . به امید دیدار .

محمد به راه می افته .

مینا : منم ...

مینا آهی می کشه و آب رو پشت سر محمد می ریزه . همزمان چند کبوتر از لب دیوار پر می کشن و دور می شن .

بیمارستان –

دکتر : سریعتر ، سریعتر .

مینا در حالت نیمه هوشیار روی برانکارده و از درد کبود شده . صدای خس خس نفساش به گوش می رسه . محمد گوشه تخت رو گرفته و پا به پای دکترها در کنار برانکارده مینا می دوئه . عزیز عقب مونده و تو راهروی بیمارستان ایستاده و زیر لب ذکر می گه .

محمد : ] لبخندی به مینا می زنه [ نترس . من باهاتم ...

مینا به داخل اتاق عمل هدایت می شه .

× یک ربع بعد ×

اتاق عمل –

صدای نبض مینا شنیده می شه که تند شده  .

پرستار : ]با حالتی اخطاری[ دکتر فشارش نوسان داره .

دکتر : الان دیگه تموم می شه .

بوقی ممتد شنیده می شه .

پرستار : ]هراسان [ایست قلبی .

دکتر : دستگاه شوک ... تنظیم ... حالا ...

بدن مینا رو به بالا می پره .

دکتر : دوباره ... حالا ...

بدن مینا رو به بالا می پره .

پرستار : خونریزی شدیده .

دکتر : بازم ... حالا ...

صدای گریه بچه ای در بخش می پیچه ...

. . .

محمد لباس سفیدی به تن کرده . دست مینا رو با دست راستش گرفته و دست چپش روی پیشانی مینا قرار داره . مینا چشماش رو آهسته باز می کنه .

محمد : ]لبخندی می زنه[ دیدی گفتم دیگه تنهات نمی ذارم ...

مینا در جواب لبخند محوی می زنه و دوباره چشماش رو می بنده .

× یک هفته بعد ×

بخش –

پرستار : بفرمایین ، اینم نوه تون صحیح و سالم تحویل شما .

عزیز نوزاد رو با خوشحالی بغل می کنه و شروع می کنه به ناز دادنش .

پرستار : حالا اسمش چیه این گل پسر ؟

عزیز : مامانش دوست داشت علی باشه .

پرستار : باباش چی ؟

عزیز : رضا .

پرستار : حالا کدومش ؟

عزیز : جفتش ، علیرضا !

پرستار : بالاخره ما بابای علیرضا خان رو ندیدیما . پس کی میاد شازده پسرش رو ببینه ؟

عزیز : ]آهی می کشه و با صدایی آروم انگار داره با خودش حرف می زنه[ باباش هفته پیش تو عملیات والفجر تا بیکران پر زد و رفت ...

دوشنبه – ٢٢ تیر ١٣٨٨

پی نوشت 1 : مدتی بود دستم به نوشتن نمی رفت ... نمی ره ، نمی ره ، وقتی هم که می ره زیاد می ره ! ببخشید اگه طولانی شد . یا اگه کمی گنگ و در هم شد و یا شایدم تکراری بود ! بازنویسی می شه ، مجدد ...

بعد نوشت : ١٠ نکته در ادامه مطلب در مورد این پستم نوشته ام ،به نظرم متن با این ١٠ نکته تا حدی شفاف می شه .

پی نوشت 2 : شاید روزی تبدیل به یک رمان ، فیلمنامه ، فیلم کوتاه ، داستانک یا ... شد . فعلا تکلیفش با خودم و خودش معلوم نیست !

پی نوشت ٣ : مامان بزرگ دوست داشتنی سینما هم از بینمون رفت ... خیلی دوسش داشتم .گریهخدایش بیامرزد ...


دنباله سخن ...

گل به گل ،سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تو اند ...

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد ...

رفته ای اینک ، اما آیا

باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد !

بخشی از قصیده آبی خاکستری سیاه - حمید مصدق

پی نوشت ١ : تولدش مبارک !!

پی نوشت ٢ : ١٧ تیر سالروز وفات لاله و لادن خواهران به هم چسبیده ایرانی بود . زندگینامه شون رو از اینجا خوندم و واقعا دلم گرفت . روحشون شاد ...


می خواستم دنبال یک شعره خوب بگردم ...

می خواستم یک متن قشنگ برات بنویسم ...

تا اینکه این عکس رو پیدا کردم !

من می شم همون بچه کوچولوئه و یک بوسه محکم از لپت می گیرم !

دوسِت دارم بابایی ...

روزت مبارک !

یکشنبه - ١۴ تیر ١٣٨٨

پاورقی : همیشه امام علی رو یک جور دیگه دوست داشتم ... هر وقت گفتم یا علی احساس کردم یکی دستم رو گرفته . یکی پشتم ایستاده ...

 

یا علی ...


همه روز روزه بودن،‌ همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن،‌ به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را، ثمر آنقدر نباشد

که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

شیخ بهایی


درست 365 روز پیش بود ... همین ساعت ... همین روز ...

در ناباوری کامل به سر می بردم ، نمی تونستم درک کنم این همون چیزیه که یک سال منتظرش بودم . منتظرش بودیم ! انگار خواب بودم ، خواب بودیم ... بی خودی می خندیدم ! هوا سنگین بود . دستام بی حس بودن و یخ زده بودن . شب اش 4 ساعت خوابیده بودم ... راه می رفتم پاهام به زمین کشیده می شدن . تو دلم سوره می خوندم ...  4 قل ، ناس ... همه ساکت راه می رفتن ...

یک ساعت بعد ... عمومی ها رو دادم . عالی ! کی  فکرش رو می کرد من عربی بزنم ؟! منی که تا عید لای کتابشم باز نکرده بودم !  خوشحال و شاد اختصاصی ها رو شروع کردم . از فیزیک و گسسته و تقریبا از هندسه و شیمی هم خیالم راحت بود ! صفحه اول ... سوال اول ... سکوت ... فکر ... چی شد ؟! هیچی ! باشه ، باشه ... خودم رو نمی بازم ... سوال دوم ... حل اش می کنم ! آخ جون حل شد ... حالا چهارتا گزینه ،اما ... اما کو جوابه من ؟! دوباره حل می کنم . نگاه می کنم ، نیست ... چک می کنم ، نیست ، بار چهارم ... عصبی شدم ،نیست ... می رم صفحه بعد ، ذهنم خالیه . خودم رو باختم . نباید این طور بشه . آقای "چ" می گفت کنکور فقط اعتماد به نفسه . اگه اعتماد به نفس داشته باشین و هول نکنین 100% قبولین ( راست می گفت ) ...اما من خودم رو باخته بودم . هیچی یادم نمی آمد . می رم سر فیزیک . 20 تا به زور، با شک ، با تردید می زنم .اعصابم خرده . خدایا چه کنم ؟! 20 تا کمه ! من فیزیکم عالیه نه من بلکه همه همکلاسیام . نباید این طور بشه . می رم سر شیمی . شیمی پیش رو فوته آبم . این رو دیگه خوب می زنم . یک دفعه یکی می زنه زیر گریه برگه اش رو پرت می کنه وسط سالن و می دوئه بیرون ! بقیه هم کم کم بلند می شن . هنوز کلی مونده تا تموم شه !! اصلا به من چه ... شیمی ... سوال اول ، سوال دوم ، سوال سوم ... سوال سیزدهم ! هیچی نیست . پس کجا رفتن اطلاعات من ؟! دستام می لرزه .به اطرافم نگاه می کنم همه تند تند دارن می نویسن برگه هاشون سیاهه ... دلم می پیچه . سر گیجه . چند بار پلک می زنم . چی کار کنم ؟ 4 تا شیمی می زنم برمی گردم سر ریاضی ... تا آخر جلسه به زور 24 تا ریاضی می زنم ... از هیچ کدوم مطمئن نیستم . بهم گفته بودن اگه شک داشتی نزن اما نمی شه ، نمی تونم من باید بزنم من که بلد بودم ... فیزیک رو می کنم 29 تا و شیمی 8 تا ! شیمی که داغون ! چشمام پر اشک می شه . چرا این طور شد ؟! چرا یک سال بی خوابیام ، 12 سال درس خوندنم باید تو 4 ساعت از بین بره ؟! چرا این طور شد ؟ خدا ... خدا می شنوی ؟! وقت تمام ...

و این تازه شروع طوفان بود ... ! یک سال گذشت ... به هر کی می رسم می گه حکمتی داشته . لابد دیگه ... خواسته خدائه ...

امیدوارم امروز همه به حقشون برسن ...

۵شنبه - ۴ تیر ١٣٨٨