... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

آن روز با تو بودم

امروز بی توام

q

آن روز که با تو بودم

                        _ بی تو بودم

امروز که بی توام

                        _ با توام ...

حمید مصدق


دمیان ، یکی از برجسته ترین آثار هرمان هسه نویسنده‌ی عارف‌مسلک آلمانی ... کتابی فلسفی مربوط به نفس انسان و ارزش نهادن به رویاها . نوجوانی که گرفتار عقاید قراردادی گشته و در هر دوره از زندگی اش به طریقی به دنبال شناخت بهتر نفس خود است .

کتابی عجیب و در عین حال جذاب ! استارت خوبی دارد و در صورت برقراری ارتباط با شخصیت ها تا پایان این خوبی و کشش را حفظ خواهد کرد . حرف ها و افکار و دیدگاه های فوق العاده جالبی نسبت به نفس انسان و خود شناسی وجود دارد .

من با یکی از فصل های کتاب شدیدا همذات پنداری می کردم و در فصل های دیگر هم نکات جالبی را از شخصیت خودم می یافتم ! حتی پاسخ یکی از بزرگترین علامت سوال های دوران کودکی ام را در این کتاب یافتم ! تا به امروز هیچ کس به خوبی دمیان نتوانسته بود پاسخ این سوال من را بدهد و وقتی پاسخ خود را گرفتم سراپا شور و شوق گشتم !

حرف ها و دیدگاه ها عالی بودند و مطمئنا ً با یک بار خواندن کتاب همه نکاتش دریافت نمی شود و در آینده مجددا باید به آن مراجعه کنم . در بخشی از این کتاب می خوانیم :

" پرنده در تلاش رهایی خود از تخم است . تخم همان دنیاست ، کسی که می خواهد قدم به دنیا بگذارد باید دنیایی را خراب کند . پرنده به سوی خدا اوج می گیرد . نام این خدا "آبراکساز" است ... آبراکساز یعنی سازش عنصر اهورایی و عنصر اهریمنی ..."

" حس می‌کنم افکارت عمیق‌تر از آن است که بتوانی بیان کنی. پس بدان که به اندازه‌ی فکرت زندگی نکرده‌ای و این درست نیست. فقط افکاری ارزش دارند که بتوان با آنها به واقع زندگی کرد... "

 

" اگر به دنبال چیزی هستید و در عین ناامیدی آن را بدست می‌آورید؛ اتفاقی نیست. اشتیاق و اضطرار شما را به آن می‌کشاند. "

 

"چیزی را که انسان مصرا بخواهد فاقد موفقیت نخواهد بود . "

 

" هرکسی باید رویاهای خود را بیابد ، آنوقت راهش آسانتر می شود ... "

 

" عشق نباید تمنا کند ، نباید هم التماس کند ، عشق باید چنان قوی گردد تا مبدل به حقیقتی گردد ، و به جای اینکه مجذوب شود مجذوب کند . "

 

امیدوارم از خواندن این کتاب لذت ببرید .

 

« اطلاعاتی در مورد هرمان هسه  و نقد کتاب را در ادامه مطلب بخوانید »

دوشنبه – 25 خرداد 1388


دنباله سخن ...

 

امروز فهمیدم ، چقدر واژه ها حقیرند ...

امروز فهمیدم ، چقدر در نوشتن ناتوانم ...

امروز که روز توست ...

وقتی خواستم برایت بنویسم دوستت دارم ،

وقتی که خواستم برایت بنویسم روزت مبارک ...

اما نشد ! نمی شود انگار ...

به راستی نمی شود به همین سادگی ها برای تو نوشت ،

نمی شود به همین سادگی ها از تو نوشت ...

از تویی که می دانم چقدر برایم زحمت کشیدی اما توان جبران در من نیست ...

از تویی که می دانم سوختی و مرا ساختی ...

از تو ... از تو ، تنها بهانه ی زندگی ام ...

مادرم ! قبله گاه من تویی ...

تو عبادتی ، قنوتی ، تو نمازی واسه من ...

عشقی بزرگتر و بالاتر از تو برای من تو دنیا وجود نداره ، حالا من چطور می تونم یک دنیا عشق رو تو واژه "دوستت دارم" خلاصه کنم ... ؟

                                          عاشقانه دوستت دارم ،مادرم ...

                                                                                        روزت مبارک ...

یکشنبه - ٢۴ خرداد ١٣٨٨

من ندانم که کی ام ...

من فقط می دانم ،

که تویی ،

" شاه بیت " غزل زندگی ام ... 

حمید مصدق


 

; Sometimes in life, you find a special friend 
  , Someone who changes your life
...Just by being part of it
 , Someone who makes you laugh
; Until you can't stop 
Someone who makes you believe
... That there really is good in the world
, Someone who convinces you
That there really is an unlocked door
 ... Just waiting for you to open it


کودک خواهر من ،
نونهالی ست که من می بینم ،
 می کشد قد چو یکی ساقه سبز گیاه .
او چه داند کهچرا
 باغ بی برگ و گیاه
 از درختان تنومند تهی ست
 او به من می گوید 
 چه کسی با تبر انداخته است
این درختان را بی رحمانه
او به من می گوید :
باز در باغ درختان تنومند و قوی

                                                خواهد رست ؟
من باو می گویم :
من نهالی بودم
که مرا محنت بی آبی در خود 
                                         _  افسرد .
 می توانی فردا
 توتنومند درختی باشی 


 او نمی داند ، اما
 ریشه را با تیشه
صحبت از الفت نیست

 کودک خواهر من
نو نهالی ست که در حال برآورد شدن است
من باو می خواهم _
سخت هشدار دهم _ می ترسم
هیبت تیشه اش افسرده کند
 کودک خواهر من
غرق در بی خبری ست

حمید مصدق


دارم ازت دور می شم . آره از تو . خودتم فهمیدی . نمی دونم چرا ، بی دلیل ! یک دفعه از خودم پرسیدم من کجام و دارم چه کار می کنم ؟! هیچی ... هیچی ... یاد اون روزا بخیر که آزاد بودم . خودم بودم و خودم . اون روزا که آرزوهای بزرگ نداشتم . اون روزا که تو زمان حال ، حال می کردم . اون روزا که تو حسرت گذشته و رویای آینده نبودم . اون روزا که خیلی چیزها رو نفهمیده بودم و می دونم که نفهمیدنشون بهتر از فهمیدنشون بود ...

دارم ازت دور می شم . از تو ای دنیای واقعی . از تو ای دنیای ریاضی و منطق . از فرمول هایی که روزی فکر نکرده تو ذهنم بودن و الان هرچی فکر می کنم یادم نمی یاد چی بودن . ذهنم خالیه خالیه . پوچ ام . تهی از همه چیز . دارم تو دنیای مجازی زندگی می کنم . دنیایی که ناخواسته شد پناهگاهه روح خسته ام . چشم باز کردم دیدم دارم می نویسم . دارم پشت نوشته هام پنهان می شم ، گم می شم . دارم فراموش می شم . دنیایی که توش هیچی نیستم اما خودمم . یاد اون روزا بخیر که نه تو دنیای خیال بلکه تو دنیای آدم های مرده و این شهر شلوغ واسه خودم کسی بودم ...

دارم ازت دور می شم . از تو ، از تو ای خدای من . خدایی که یک زمانی حرفت پیش من برو داشت و حرف منم پیش تو . از اون روزا که ایمان داشتم عاشقمی و دوستم داری و عاشقانه دوست می داشتمت . از اون روزا که می دونستم همیشه یک چشمت به منه و کمکم می کنی . از اون روزا که آرزو نکرده همه چیز داشتم . از اون روزا که بنده خوبت بودم . چی شد که اینطوری شد ؟ نمی دونم . خدایا من تو ذهنم و افکارم همه مرزها رو شکوندم . من خودم رو باختم . خدایا من گم شدم . تو می تونی بهم بگی چطوری دوباره بشم همون رفیق قدیمی ات تا توام مرحم بذاری رو زخم های عمیق ام ؟

 

دارم ازت دور می شم . از تو ای دوست . از شماهایی که روزی روزگاری باهاتون خوش بودم . از شماهایی که بزرگترین لذت زندگیم با شما بودن بود . اما الان دیگه نیست ... من از جنس شما نبودم . دارم کسانی رو پیدا می کنم که شبیه خودمن . شبیه افکارم .شبیه پریشونی هام . یاد اون روزا بخیر که بی خیال بودیم . خنده هامون گوش دنیا رو کر می کرد . اون روزا که از هیچی نمی ترسیدیم . یاد اون روزا بخیر که غم نبود . تنهایی نبود . اون روزا که گریه ها بی صدا نبود . اون روزا که حرف زدن اینقدر سخت نبود . اون روزا که درد و دل ها نوشته نمی شدن گفته می شدن . گاهی فکر می کنم هیچ وقت آدم ها نباید پای علاقه و اعتقادشون بمونن ...

یاد اون روزا بخیر که تو بودی . من ندیده بودمت اما با خیال بودنت خوش بودم . اون روزا که فکر می کردم من و تو تو وجودمون خیلی چیزها مشترکه . اون روزا که با خودم می گفتم تو همزاد منی ! و تو رفتی ... من و تو هرچقدر دور اما با هم سقوط کردیم . حتی زمین خوردنمون با هم بود . من ایمان دارم ، من ایمان دارم که تقدیر من و تو بهم گره خورده . یک چیزی مشترک بین من و تو هست . من و تو امروز از هم چه دوریم ...

9 ماه پیش بود . درست 9 ماه پیش . 19 سالم بود . همه می گفتن چقدر بچه ام . 9 ماه گذشت . هنوزم 19 سالمه . اما همون آدم ها می گن چقدر بزرگ شدم . اگه بزرگ شدن به معنای دور افتادن از همه چیز و همه کسه که من نمی خواستم بزرگ شم . من خیلی چیزها رو نمی خواستم ... گاهی اوقات یک تلنگر یادم می ندازه که چه ها که بر سرم نیامد و همه چه ساده گذشتن ... اگه می دونستم کی سرنوشت آدما رو می بافه ، می گفتم ماله من و بشکافه ...

شنیه - ١۶ خرداد ١٣٨٨


سلام !

به مناسبت اکران فیلم "درباره الی" اولین پست قسمت "کلوز آپ" این وب رو به این فیلم اختصاص می دم !

درباره الی ... شاهکار اصغر فرهادی ، ۴امین ساخته کارگردان خوب کشورمون که از کارهای قبلی ایشون می شه به فیلم های چهارشنبه‌سوری (۱۳۸۴) (1) ، شهر زیبا (۱۳۸۲) و رقص در غبار (۱۳۸۱) اشاره کرد + نوشتن فیلمنامه های فیلم های دایره زنگی (۱۳۸۶)  (2) ، کنعان (۱۳۸۶) (٣) و ارتفاع پست (۱۳۸۰) . درباره الی دو جایزه معتبر جهانی (۵٩ امین فستیوال برلین و جشنواره ترابیکا ) رو به خود اختصاص داده است .

این فیلم از نظر فیلمبرداری و صدا در ردیف بهترین های تاریخ سینمای ایران قرار می گیره و داستان قوی فیلم از دیگر نکات بارز این اثر هست . حرکت دوربین و سر نخ هایی که در قسمت اولیه این فیلم داده می شه به جذابیت اش اضافه می کنه و بازی های فیلم ...

درباره الی دو چهره برتر دهه سوم سینمای ما رو در خودش جا داده : گلشیفته فراهانی و ترانه علیدوستی . بازی این دو تن مثل همیشه بدون نقص و عالی بود . بازی گلشیفته در درباره الی تکنیکی ترین و زیباترین بازی اش بود (از نظر من !) و ١٠٠ % اگر این حواشی و ماجرا های اخیر برایش  پیش نمی آمد سیمرغ بلورین ٢٧امین جشنواره فجر را به خانه اش می برد ! اما حتی کاندید هم نشد با اینکه همه منتقدان بازی اش را فوق العاده خواندند و اما ترانه علیدوستی عزیز که سومین همکاری اش با اصغر فرهادی بود . مثل همیشه مرموز و عالی !

و دیگر بازیگران فیلم که واقعا از جان مایه گذاشته بودند ! پیمان معادی (فیلمنامه نویس) و مانی حقیقی (کارگردان) اولین بازی هایشان بود و عجب بازی هایی هم بود ! مریلا زارعی فوق العاده بود ، صابر ابر و شهاب حسینی هم که عالی بودند .

فیلمنامه ، فیلمبرداری ، صدا گذاری ، بازی های فیلم و کارگردانی که عالی باشند می توان به راحتی حدس زد که با یک شاهکار روبرو هستیم ! و همین موارد دست به دست هم می دهند که در طول فیلم با آن همراه شده و با بازیگران شدیدا همذات پنداری کنیم . دیگر چه بگویم که گفتنی ها زیاد است و هرچه از دباره الی بگوییم کم ! فقط توصیه می کنم حتما این فیلم را ببینید .

« برای مشاهده اطلاعاتی از این فیلم از جمله : فهرست عوامل ، خلاصه داستان ،دانلود موسیقی پایانی فیلم و *آنونس فیلم* عکس ها و کلیه لینک های مرتبط به فیلم درباره الی + اطلاعاتی از کاگردان فیلم به ادامه مطلب مراجعه فرمایید »

جمعه - ١۵خرداد ١٣٨٨

_____________________________________________________________________________

توضیحات :

(١) فیلم منتخب مردم و منتقدان در سال ١٣٨۴

(٢) به کارگردانی پریسا بخت آور همسر آقا فرهادی

(٣) مشترکا با مانی حقیقی


دنباله سخن ...

سلام ،

 بعد از مدت ها بالاخره می خوام یک کتاب معرفی کنم !

کتاب " جایی دیگر " نوشته گلی ترقی . ارزش وقت گذاشتن و خواندن را دارد . کتابی است ساده و دلنشین . 6 داستان و هر کدام دنیایی است برای خودش . تشبیهات کتاب و توصیف صحنه ها بسیار دقیق و زیبا هستند .

 به نظر من داستان انار بانو و پسرهایش و درخت گلابی از بقیه خیلی قشنگتر بودند . چقدر آخر انار بانو و پسرهایش اشک ریختم ! نمی دانم چرا ! شاید به خاطر اینکه نگاه های پیرزن و مهربانیش من را یاد مادربزگم می انداخت ...

شاید شاهکاری به نام "درخت گلابی" به کاگردانی مهرجویی بزرگ را دیده باشید .این فیلم اقتباسی است از داستان درخت گلابی گلی ترقی . حالا فیلم درخت گلابی با خواندن کتابش برایم رنگ و بوی دیگری پیدا کرد .  ( حتما فیلم درخت گلابی را هم بعد از خواندن کتاب ببینید )

« اطلاعاتی در مورد کتاب و نویسنده را حتما در ادامه مطلب بخوانید »

چهارشنبه -  13 خرداد 1388


دنباله سخن ...

بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد
غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر
شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن خویش را می دیدیم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن
شاد بودن هنر است گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ....

ژاله اصفهانی


تا الان فقط 5 تا بهار رو دیدم . اسمم علی کوچولوئه . یعنی بهم می گن کوچولو اما نمی دونم چرا ! همیشه باید سرم رو بلند کنم تا ببینمشون . دوست دارم بدونم چرا خودشون رو کوچولو صدا نمی کنن ؟! بگذریم ... الان به تنها چیزی که فکر می کنم اینه که چطور می تونم از اون درخت بلند بلنده برم بالا . خیلی دوست دارم عین اون گنجیشکه باشم . خیلی کیف داره ها ! تصور کن ! به زور می رم بالا اون درخته . گنجیشکه می پره . منم اداش رو درمی یارم اما ...

جفت دستام شکست ! مامانم کلی دعوام کرد . بابام هی می گفت عیب نداره بچه اس . نمی فهمه . من رو می گه ؟ من بچه ام ؟! مگه خودشون چه فرقی با من دارن که دیگه بچه نیستن ؟ ولی نه فکر کنم بدونم ! اونا حرفایی رو می زنن و می خندن که وقتی من تکرار می کنم تا عین اونا بخندم دعوام می کنن و بهم می گن : "کی این رو بهت یاد داده ؟ دیگه نگی ها ! زشته " . اونا بهم می گن دروغ گفتن کاره بدیه ، اما وقتی دیشب به عمه گفتم  که مامانم چی گفته بود همه بهم چشم غره رفتن . اونا کارهایی رو که زورشون میاد خودشون انجام بدن رو به من می گن و وقتی من نمی کنم بهم می گن آدم باید به حرف بزرگترش گوش بده اما خودشون این طور نیستن ! ظهرا خودشون می خوان بخوابن ها به زور منم می خوابونن ! اونا می گن واقعیت ، من می گم رویا ، آرزو ... من دوست دارم ستاره ها رو بچینم . دوست دارم خدا رو ببینم .یک چیزی بگم به کسی تو نگو اما باور کن یک بار دیدمش . خودش گفت من خدام . واسه همین دوست دارم دوباره ببینمش ! چون با همه فرق داشت ، مثل مامان بابا الکی قول نمی داد تا آدم رو خر کنه . من دوست دارم اون باریکه آب رو که مثل نخ می مونه بگیرم وبکشم . من دوست دارم ... ولی وقتی به همه می گم که چی دوست دارم بهم می خندن . مگه خنده داره ؟!

آخ ... اگه منم بزرگ بودم ...

 × 25 سال بعد ×

30 تا بهار از عمرم گذشته . بهم می گن علی آقا . یک پسر 5 ساله دارم . نیم وجبه ها . باید تا زانو خم شم تا ببینمش اما یک جونوریه ! اصلا به حرف گوش نمی ده . هرچی بهش می گم بکن می گه نه . والا مام بچه بودیم . هرچی بهمون می گفتن می گفتیم چشم ! بعضی وقت ها یک حرف هایی می زنه تو جمع آدم آب می شه ! نمی دونم از کجا یاد گرفته . یا هرچی ما تو خونه می گیم واسه بقیه تعریف می کنه . دیروز آبروم رو جلو مامانم برد . مامانم خندید و گفت : "حرف راست رو باید از بچه شنفت " می گفت الحق که پسره خودته . اما من یاد ندارم که این جوری بوده باشم ! خیلی شیطونه . نمی ذاره ما ظهرها یک چرت بزنیم ! خواب نداره ! دیروز از دیوار همسایه رفته بود بالا . افتاد زمین پاش شکست . کلی دعواش کردم . مادرم بهم می گفت عیب نداره بچه اس نمی فهمه . بهم گفت خودت رو یادت رفته از درخت سیب افتادی پایین جفت دستات شکست ؟ اما من یادم نیست . فکر کنم الکی می گفت تا من رو آروم کنه .آخه اون درخت سیبه پیر اونقدرام بلند نیست که اگه آدم از روش بیافته جفت دستاش بشکنه و مهم تر اینکه من اینقدر کله خراب نبودم !  بگذریم ... از پسرم پرسیدم بالا دیواره همسایه چی کار می کردی ؟ گفت می خواستم پرواز کنم ! کلی خندیدم ! عجب دنیایی دارن این بچه ها ! خیلی دوست دارم بدونم دیگه به چی فکر می کنه ! فارغ از همه چیزن . بی خیاله بی خیال !

آخ ... اگه منم بچه بودم ...

۵شنبه - ٧ خرداد ١٣٨٨


قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند ...

 مهدی اخوان ثالث


خدایا ؛

ما جوونیم ، گناه زیاد کردیم ...

تو بنده خوب زیاد داری ،

اما ما فقط همین یک دونه خدا رو داریم؛

از سر تقصیرات ما بگذر ...

آمین ...