... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
آی همسایه زندانی من
ضربه‌ی دست مرا پاسخ گوی
ضربه دست مرا پاسخ نیست
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم سالها رفت که من
کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی هان
چه صدایی آمد؟
ضربه‌ای کوفت به دیواره زندان، دستی؟
ضربه می‌گوبد همسایه زندانی من
پاسخی می‌جوید
دیده را می‌بندم
در دل از وحشت تنهایی او می‌خندم !!

حمید مصدق


اینقدر گریه کرده که چشماش ریز شدن ، دیگه باز نمی شن ، بی حالت شدن . لباش رو از بس گاز گرفته تا صدای هق هق گریه اش بیرون نره متورم شدن . رنگ به چهره اش نیست و سردشه . هر وقت یادش می افته بی امان گریه می کنه ...

برای اینکه حواسش پرت شه می ره پشت میز می شینه و از تو کامپیوتر یک موزیک انتخاب می کنه و گوش می ده . دوباره گریه اش می گیره . منصرف می شه . می ره رو تخت می شینه و سعی می کنه به چیزی فکر نکنه . نمی تونه . از نادیده گرفته شدن به سر حد جنون می رسه . انگار نه انگار که باعث و بانی این همه عذاب ... ؛ اما کاری جز گریه کردن های بی صدا اونم گوشه ای از اتاقش از دستش بر نمی یاد . داره دیوونه می شه . دلش می خواد از دست همه خلاص بشه . به خودکشی فکر می کنه و اینکه با این کار می تونه انتقام سختی ازشون بگیره . اما خودکشی هم حتی نمی تونه اینا رو سر عقل بیاره . اگه خودکشی هم بکنه لابد می گن : " مشکل داشت دیگه ، از اول هم معلوم بود " .  بنابراین منصرف می شه چون می خواد به همه ثابت کنه که مشکل از اون نبوده . سرش سنگینی می کنه . گوشاش زنگ می زنن . سردشه . نفس کم میاره و هر چند ثانیه یکبار یک نفس عمیق و لرزان می کشه . می ره زیر پتو دراز می کشه . فکر می کنه . فکرهای عجیب غریب . تو فکراش با همه حرف می زنه ، دعوا می کنه ، داد می کشه و خشم اش رو خالی می کنه ؛ خوابش می بره ...

خوابای آشفته و بی سرو ته می بینه . تشنه اش می شه و خواب می بینه که دارن بهش آب تعارف می کنن اما نمی تونه بخوره . با صدای زنگ در از خواب می پره . کمی به حرفای بیرون گوش می ده . همه دارن خودشون رو تبرعه می کنن . عصبانی می شه و دوباره گریه اش می گیره . به شانس خودش لعنت می فرسته . به زندگی اش . کفر می گه . می بینه که داره از همه چیزهایی که دیگران دارن محروم می شه اما کاری از دستش بر نمی یاد . گریه اش شدت می گیره . راهی به ذهنش نمی رسه . به زمین و زمان ناسزا می گه . آرزوی مرگ می کنه . حتی به خدا هم ایراد می گیره که چرا خودکشی رو ممنوع کرده ؟ از تخت بلند می شه . سرش گیج می ره . مجبور می شه برای چند ثانیه خم شه تا حالش بهتر شه . بعد می شینه رو تخت .سرش رو بین دو دست می گیره ، به شدت درد می کنه . می ره و دنبال استامینوفن کدئینه می گرده . دو تا پیدا می کنه . با یک شیشه آب خنک بر می گرده تو اتاق اش .هر دو تا رو با هم می ندازه بالا . پشت سر هم آب می خوره .قسمتی از شیشه خنک رو می چسبونه به پیشونیش ، حس خوبی بهش دست می ده . سر دردش بهتر می شه . قرص ها اثر کردن . داغ می شه و پلک هاش سنگین می شن و روی هم می افتن ...

می دونه که وقتی بیدار شد مجبوره همه چیز رو فراموش کنه چون راهه دیگه ای نداره ... و برای لحظه ای افسوس می خوره و احساس می کنه یک قطره اشک داغ از گوشه چشمش رو گونه اش غلت می خوره و پایین می افته اما خواب امانش نمی ده ...

خواب رؤیای فراموشیهاست !
خواب را دریابم ،
که در آن دولت خاموشیهاست
...

دوشنبه – 21 اردیبهشت 1388

_________________________________________________________________

پاورقی ١ :دیروز برای من روز مهمی بود (دوشنبه – 28 اردیبشهت 1388) . اولین فیلمنامه ام کامل تایپ و ویرایش شد !هورا

پاورقی ٢ : شعر پایانی متعلق به بخشی از «قصیده آبی،خاکستری،سیاه» اثر حمید مصدق می باشد .

پی نوشت بی ربط : شاید در آینده این نوشته طرحی برای تبدیل به یک فیلنامه شد !

یک خبر خوب : پوستر درباره الی منتشر شد ! هورامنتظر اکران یک فیلم عالی باشید !نکته ی این پوستر گلشیفته فراهانیه که در عکس اصلی اخم کرده و به مبل تکیه داده اما اینجا شاد و خندون ایستاده ! بالاخره یک جور نقش اول فیلم رو باید نشون می دادن که نه سیخ بسوزه نه کباب !

Myup.ir - The Leader in free images Hosting

( برای دیدن پوستر در اندازه بزرگ روی آن کلیک کنید )


باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را

من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد


باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟


باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز


باز کن پنجره را
صبح دمید ...

قصیده آبی،خاکستری،سیاه – حمید مصدق

 


تظاهر به خوشبختی بدتر از قبول بدبختیه ...

گلی ترقی


می روی داخل . شلوغ است . صدا به صدا نمی رسد . می گویند کارش حرف ندارد . زن اش برای کمک کنارش ایستاده . پول پارو می کنند ! شب ها میلیون میلیون به خانه می برند . دکتر متواضع و مهربانی است . زن اش به جای منشی است ؛ مثل همه منشی ها عصبی و هیستیریک نیست ! کمی دیوانه و خل چل است . می گویند زن دومش هست و همه پچ پچ می کنند که :"معلوم است ! " . ولی همه یک سوال واحد دارند که چطور دکتر یک چنین زنی را به همسری انتخاب کرده ؟ بعد شک می کنند ؛ چند لحظه سکوت ... دوباره شایعات اوج می گیرد  زن بغل دستی می گوید پرستار بوده و دکتر را در بیمارستان تور کرده ! دیگری مخالفت می کند و می گوید :" نه بابا خانه دار است "؛ اما همه در مطب خانم دکتر صدایش می کنند حالا یا چون زن دکتر است می گویند خانم دکتر یا واقعا هست نمی دانم ! البته برخی از روی خودشیرینی او را با این نام خطاب می کنند و معلوم است که او هم عشق می کند ! اگر بگویی خانم دکتر نفر بعدی که می رود داخل تو هستی !

در اتاق باز می شود و یک دفعه 20 نفر یورش می برند به سمت در اما بعد یکی یکی مجبور می شوند بنشینند تا نوبتشان برسد . زنی می گوید " با این پولی که در می آورد یک منشی هم ندارد " بقیه تایید می کنند . اول مریض هایی را می فرستد داخل که می خواهد ازشان پول بگیرد ! آخر سر بعد از 2 ساعت مریض های قبلی می روند تو .

 در فاصله 2 هفته ویزیتش را 2 برابر کرده . دریغ از یک ذره تخفیف ! حساب کتاب با خانم دکتر است کسی حرف روی حرف اش نمی زند ، دم نمی زنند . برایشان مهم نیست . می گویند کارش خوب است نوش جانش ! هر ماه یک جای دنیا کنفرانس دارد یکبار ایتالیا یکبار فرانسه و یکبار ...

روزی پیرمردی خسته با دستانی پینه بسته و ظاهری رنجور در یک صندلی به انتظار نشسته بود . نگرانی از چهره اش می بارید . معلوم بود نمی داند چی به چی است که آمده بود یک چنین دکتری . لباسی مندرس به تن داشت و صورتش را آفتاب سوزانده بود . با خود زمزمه می کرد : " خدا بده شانس ... " به اطراف نگاه می کرد ... : " آه ... " و با نگاه اش انگار حرف می زد : " دکتر با این همه پول چه می کند ... ؟! "

         خدا داند و بس ... !

شنبه - 19 اردیبهشت 1388

________________________________________________________________

پی نوشت بی ربط : کارگردان تله فیلم می گوید : مواده منفجره ای که به پیمان دادیم برای اولین بار کار نکرد او خم شد و دوباره روشن اش کرد و بیرون پرید . دیر شده بود . کمک خواست اما ما کاری نتوانستیم بکنیم . مینی بوس به رویش رفت ، منفجر شد و او تکه تکه شد ... کاش خودش را نجات می داد (!) .

گریه ام گرفت زمانی که خواندم کمک خواست و ما کاری نتوانستیم بکنیم . می توانید فیلم رکورد زنی پیمان ابدی را در آلمان که هنوز کسی آن را نشکانده در لینک زیر ببینید :

« مشاهده فیلم »


من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است ؟
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم..... 

بیا تا راه بسپاریم
بسوی سبزه زارانی که نه کس کشته ،ندروده
بسوی سرزمین هایی که در ان هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش و رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده،
که چونین پاک و پاکیزه ست.

بسوی افتاب شاد صحرایی،
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.

و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه دریا،
می اندازیم زورقهای خود را چون کل  بادام.
و مرغان سپید بادبانها را می اموزیم
باد شرطه را اغوش بگشایند
و میرانیم گاهی تند،گاه ارام

بیا ای خسته خاطر دوست ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است.
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بیفرجام بگذاریم.

مهدی اخوان ثالث


سلام :

کتاب سومی که می خوام معرفی کنم کتابی است که اگر یک دوره بحران را در زندگی تان گذرانده باشید با آن به خوبی ارتباط برقرار خواهید کرد ...

کتاب " ناتور دشت " جی . دی . سلینجر . هولدن شخصیت اول کتاب نوجوانی است که دوران کودکی را پشت سر گذاشته و وارد دنیای آدم بزرگ ها شده و از رفتارها و اتفاقات و اطرافیان اش نا امید و افسرده می گردد و تنها دنیای کودکان رو معصوم می شمره و ستایش می کنه و می خواد ناتور دشت باشه و بچه ها رو از سقوط به دره خطرناک و کثیف آدم بزرگ ها در امان نگه داره ...

تقریبا همه نوجوانان و دوستانم که در اطراف من هستند این دوره رو پشت سر گذاشتن و این حالات روحی بهشون دست داده ! و سلینجر با چه قلم شیوا و باورپذیری این حالات رو توصیف کرده ... البته این نکته رو نباید نادیده گرفت که در کل داستان حرف ها و اتفاقات زشتی وجود داره  که باعث شده این کتاب برای مدتی در ردیف کتب ممنوعه قرار بگیره . اما خوبیش اینه که در ستایش این کارها نیست بلکه در نکوهش آنهاست ...

« برای خواندن اطلاعاتی در مورد کتاب ، نویسنده ، خلاصه داستان و نقد آن + دانلود کتاب به ادامه مطلب مراجعه فرمایید »

جمعه – 18 اردیبهشت 1388


دنباله سخن ...

توی قاب سرد این آینه ها ،

                           تصویر آدمکی شکسته بود ...

آدمک خسته و غمگین و سیاه ،

                            روبروی آینه نشسته بود ...

تو چشماش ابرهای بارون زده ی تلخ و سیاه  ،

              رو لباش قصه ی دلتنگی تو ، قصه ی دلتنگی ما ...

کی با دشنه های کین ،

                    کی با داس عشق و دین ؛

                                              بریده ریشه های این آدمک رو از زمین ؟

واسه این آدمک شهر گناه ،

                                    آسمون رنگ رهایی رو نداشت ...

قفس تیره و تاریک زمین ،

                                  واسه ی آدمکم جایی نداشت ...

« دانلود دکلمه (حجم : ١١٨۶KB ) »

_____________________________________________________________________________________________

یک خبر خیلی بد ، پیمان ابدی، بدل‌کار متخصص سینمای ایران از دنیا رفت ؛  او که در سابقه‌اش کار در مجموعه تلویزیونی موفق «هشدار برای کبرا 11» دیده می‌شد، پس از بازگشت به ایران، صحنه‌های بدل‌کاری مختلفی را در سینما و تلویزیون ایران رهبری کرد. از جمله فعالیت‌های او در زمینه جلوه‌های ویژه، فیلم‌های مخمصه و پستچی سه بار در نمی‌زند، بود... بعد از ظهر چهارشنبه به هنگام بدل کاری در صحنه ای از فیلم چشم های نامحسوس در جاده امامزاده داود(ع) جان باخت. این حادثه زمانی رخ داد که مرحوم ابدی از اتوبوس اتش گرفته و بی راننده خود را به جای بازیگر فیلم به بیرون پرت کرد اما متاسفانه در این لحظه فرمان اتوبوس می پیچد و اتوبوس به روی بدلکار می رود که باعث کشته شدن وی می شود.  پیمان ابدی 37 ساله در سال 1351 در محله یوسف آباد تهران متولد شد و عضو گروه "اکشن کانسرت" یکی از 4 تیم مهم بدلکاری در شهر کلن المان بود. او بدلکار مجموعه های تلویزیونی" هشدار برای کبری 11 یا پلیس بزرگراه" و" پلیس موتور سوار" بود. ابدی به زبانهای المانی، ایتالیایی، اسپانیایی و انگلیسی تسلط داشت و در رشته روانشناسی ورزشی تا مقطع دکترا تحصیل کرد و همچنین تحصیلات تخصصی در رشته سینما به ویژه کارگردانی داشت. رشته تخصصی ورزشی پیمان ابدی شیرجه ازاد بود که 27 مدال طلا و چندین مدال نقره در مسابقات المان کسب کرد و رکورد شیرجه آزاد وی هنوز در المان شکسته نشده است.وی سه سال پیش به ایران بازگشت . خدایش بیامرزد ... واقعا دلم گرفت گریه


سلام :

دومین کتابی که می خواهم معرفی کنم کتابی است از گابریل گارسیا مارکز . مارکز را پیش از این با جملاتی کوتاه و تاثیر گذار می شناختم اما ذهنیتی که حال از او دارم به کل متفاوت با قبل است .

کتاب " صد سال تنهایی " داستان زندگی یک نسل از شروع تا پایان است . ویژگی کتاب این است که در کل داستان شخصیت واحدی که اتفاقات حول آن بیافتد وجود ندارد . به تک تک افراد خانواده به یک اندازه بها داده شده و با هر یک از آن ها در طول داستان برای مدت کوتاهی زندگی خواهید کرد .

اتفاقات عجیب و پیش بینی نشده ای که برای شخصیت ها می افتد بر کشش داستان می افزاید . جلو عقب شدن زمان در خلال حوادث و شخصیت هایی عجیب و رمز آلود با توانایی هایی متفاوت هم نکته ی جالبی است ( این را هم بگویم که در این کتاب آدم های با اخلاق کم پیدا می شوند و همه به نوعی منحرف اند ! اما خب خواندن این کتاب برای یک بار خالی از لطف نیست .)

در حین خواندن کتاب همواره به دنبال رابطه ای بین موضوع و عنوان کتاب بودم ! اما تا ٣ صفحه آخر همچنان رمز آلود باقی ماند . تا این که در ٣ صفحه آخر با پایانی جالب پی به این موضوع بردم . داستان یک نسل ، داستان یک شهر ...

وسعت و پیچیدگی ذهن مارکز را بسیار تحسین می کنم ، چون خلق یک چنین داستانی کار هر کس نیست ...

« برای خواندن اطلاعاتی در مورد کتاب و دانلود این کتاب به ادامه مطلب مراجعه فرمایید »

سه شنبه - ١۵ اردیبهشت ١٣٨٨


دنباله سخن ...

قایقی خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از این خاک غریب

که درآن هیچکسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید،

همچنان خواهم راند.

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا - پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

دور باید شد، دور.

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.

هیچ آیینه تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.

دور باید شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.

بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری

می نگرد.

دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است.

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله، به یک خواب لطیف.

خاک، موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان

سحر خیزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری است!

قایقی باید ساخت.

سهراب سپهری


حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

_________________________________________________________

از راست : پیمان معادی - رابرت دنیرو - اصغر فرهادی

یک خبر خوب ! آقای فرهادی عزیز جایزه اول جشنواره رابرت دنیرو را برد . این دومین موفقیت خارجی بزرگ 2009 آقای فرهادی پس از کسب خرس نفره ای جشنواره برلین می باشد . تبریک می گم به ایشون و همه ایرانیان عزیز ...


سلام !

تو چند پست قبل گفتم که می خوام کتاب هایی که خودم و دوستشون دارم رو معرفی کنم . اولین کتابی که دوست دارم معرفی اش کنم کتاب" غرور و تعصب " اثر جین آستن هست . این کتاب جدای از آنکه یک شاهکار ادبی محسوب می شود برای من یک جذابیت دیگری دارد . تقریبا به تمام اطرافیانم این کتاب را معرفی کردم و آنها هم خوانده اند . این کتاب برای من بیش از اندازه عزیز است چون با آن یک دنیا خاطره دارم . سال دوم دبیرستان خواندمش . نه تنها من بلکه همه ی 20 نفر کلاسمان . دقیقا همان سال فیلم اش با بازی کیرا نایتلی آمده بود که نامزد اسکار هم شد . ما این کتاب و فیلم اش را به نمایشنامه تبدیل کردیم و ... . این کتاب یکی از خاطره سازترین و شیرین ترین کتاب های دوران تحصیل ام بود . وقتی تا مدت ها با بچه ها بر سر رفتار های شخصیت اول اش بحث می کردیم . حرص می خوردیم و ذوق می کردیم و ... دنیایی بود برای خودش . 2 بار کامل خواندمش . بر اساس این رمان تا به حال سه بار فیلم ساخته شده . یک بار سال ها پیش و دیگر بار در سال ۲۰۰۴ بالیوود بر مبنای این کتاب، فیلم عروس و تعصب را با بازی آیشواریا رای ساخت و دیگری هم در سال ۲۰۰۵ با بازی کیرا نایتلی (در نقش الیزابت) و مَتیُو مک‌فادِن (در نقش آقای دارسی) . که پیشنهاد می کنم فیلم اش را هم از دست ندهید . اینگلیسی ها می گویند غرور و تعصب کتابی است که زندگی بدون آن غیر ممکن است .

« اطلاعاتی در مورد این کتاب از جمله : داستان ، نقد ، دانلود کتاب و فیلم اش + چند نکته جالب را حتما در ادامه مطلب بخوانید »

سه شنبه – 8 اردیبهشت 1388


دنباله سخن ...

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب،

آب در حوض نبود

ماهیان می گفتند:

"هیچ تقصیر درختان نیست"

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او،پشت چین های تغافل می زد،

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن

                    و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

                     من به سر وقت خدا می رفتم.

سهراب سپهری



تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی


تو چنان شبنم پاک سحری ؟
                           - نه ،
                                                 از آن پاکتری .


تو بهاری ؟
                        - نه،
                                                 بهاران از توست .


از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را .

هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !

 

حمید مصدق - قصیده آبی ، خاکستری ، سیاه


من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو به من گفتی :

                          _ هرگز ؛ هرگز !

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه این

                        هرگز

                                    کشت ...

حمید مصدق


" اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستولی می کند پایان بخشد ، غایتی است که باید صد البته آرزومند آن بود . مردن ... خفتن ... خفتن ، و شاید خواب دیدن . آه ، مانع همین جاست . در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم ، در آن خواب مرگ ، شاید رویاهای ناگواری ببینیم ... "

مساله همان بودن یا نبودن است ... خودکشی ... کشتن خود ؟! تا حالا فکر کردی چی می شه که یک نفر خودکشی می کنه ؟ :"زیاد ... " . شاید بعضی وقت ها خودتم به فکرش افتادی . تو موقعیت های سخت زندگیت . برای تلافی و انتقام از دیگران و ... . اما هیچ وقت با یک چیز کنار نیامدی . اگر من بمیرم بقیه چی فکر می کنن ؟ ضعیف بودم ؟ مجنون بودم ؟ نه ... نمی شه . اگه من بمیرم پدرم مادرم و اطرافیانم در نبود من چه می کشند ؟ بی تابی می کنند ؟ گریه ؟ یا خجالت می کشند ؟ همیشه سوال هایی مبهم با یک ترس غریب وجود داشته . " آری تفکر و تعقل همه ما را ترسو و جبان می کند " .شاید تو راحت شی اما بقیه چی ؟ تازه مطمئنی که خودکشی پایان همه دردهاته ؟ "اگر شخص مطمئن بود که با خودکشی تمام دردهایش پایان می یابد چه کسی بود که تن به زندگی دهد ؟"

با همه این حرفها کسی که خودکشی می کنه خودخواهه . خودخواه ... کسی که فقط به فکر رهایی خودشه . ضعیف هم هست . کسی که نتونه راهی برای مشکلاتش پیدا کنه ... قفل یعنی کلیدی هست . واسه هر مشکلی یک راهی هست . حتی توی بن بست هم راه آسمون بازه ... می گن کسی که خودکشی می کنه تا وقتی که زمان مرگ واقعیش برسه توی همان مکان معلق باقی می مونه ...

همیشه دوست داشتم بدونم اون لحظه آخر چه احساسی دارن ؟ چی فکر می کنن ؟ اصلا فکر می کنن ؟!! نه ... تیغی که روی رگ کشیده می شه ... قرص و یا سقوط ... وقتی داره از یک بلندی سقوط می کنه تا لحظه ای که می خوره زمین چه احساسی داره ؟یا احساسش تو اون لحظه ای که محکم روی زمین کوبیده می شه و بعد ... واقعا رهایی یا نه پشیمانی ؟ باز هم می گن همه لحظه آخر پشیمان می شن و از خدا طلب یک فرصت دیگه رو می کنن . اما اگه زنده بمونه وافعا می تونه به زندگی عادی برگرده ؟ همیشه این سوال ها بوده ... اما هیچ وقت جوابی براشون نبوده . نمی دونم ... نمی دونم ...


پی نوشت ١ : یکی از دوستانم دوستی (بخوانید نامزدی و همسایه دیوار به دیواری) داشت که خیلی به یکدیگر علاقه مند نیز بودند . طی یک سری رفتارهای غلط و ناشایست پسر و لج کردن دوستم و جواب رد مادرش به دلیل همان رفتار ها این رابطه قطع شد (که شخص بنده هنوز هم باور نکرده ام که این دو به همین سادگی ها از هم جدا شدند !) . بعد از گذشت ۶ ماه دوباره پسر فیلش یاد هندوستان کرد و به سراغ دوستم آمد . اما ایندفعه همه از جمله مادر خود پسرک هم مخالف بودند . (من او را ٣ بار دیده بودم . ١ بار از نزدیک و دو بار از دور !‌ رفتارهایش همیشه برایم عجیب بود اما هر وقت به دوستم می گفتم به روی خودش نمی آورد اما خب ، پسر بدی هم نبود . ) امروز فهمیدم که خودکشی کرده و قصدش هم جدا مردن بوده ... با یک نامه .١۵ فروردین خودش را از طبقه چهارم به پایین انداخته . خب می توانید تصور کنید دوستم چه حالی داشته ؟ و حتی خود پسرک ؟ نه ... پسرک جمجمه اش کامل خرد شده . فک اش در رفته . بینی اش مو برداشته و دندان در دهانش نمانده . یک دستش کاملا خرد شده و جفت پاهایش له شده اند و چیزی به نام کشکک زانو برایش بافی نمانده . کبد اش صدمه دیده و خونریزی معده کرده و ... و ... و ... . اما هنوز زنده است . یک هفته در مراقبت های ویژه بوده و تا به امروز نزدیک به ٢٠ عمل جراحی رویش صورت گرفته . شاید تا آخر عمر دیگر نتواند روی پاهایش بایستد ... اما چرا ؟ واقعا اینقدر ارزش داشت ؟ شاید هم می خواست انتقام بگیره ... نمی دانم ... باز هم همان جنس از سوال های بی جواب ... از ظهر تا حالا که این خبر را  شنیده ام اصلا حال خوشی ندارم . چهره اش از جلو چشمانم کنار نمی رود . تصور کتید خانواده اش چه حالی دارند ... بزرگترین آرزوم در حال حاضر اینه که هیچ وقت هیچ کس نا امید نشه... هیچ وقت ...

پی نوشت ٢ :‌ جملات پر رنگ شده در نوشته فوق گزیده ای از سخنان هملت در گفتگو با خودش - سناریوی " هملت "  اثر ویلیام شکسپیر - می باشد .

پی نوشت ٣ : در آخر لطفا برای بهبودی اش و حل شدن همه مشکلات به خوبی و خوشی (!) دعا کنید ...

سه شنبه - ١ اردیبهشت ١٣٨٨