... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

http://mementocafe.persiangig.com/image/baharie.jpg

بهاری دیگر در راهه . صدای پاش رو می شنوی ؟

خوب گوش کن ... یواش یواش ... می شنوی ؟ آره ... من و تو صدای بهار رو می شنویم - شاید- اما هیچ فکر کردی خیلی ها هستن که نمی تونن بشنون ؟ چون دیگه نو شدن براشون معنایی نداره ، چون گوششون از چیزای دیگه پره ... که دیگه از نو شروع کردن براشون مثل خیاله ...

بر خلاف همیشه امسال اومدم عید رو پیشاپیش تبریک بگم به اونا که عید ندارن .

به اونا که سفره نمی چینن چون خانواده ای ندارن و کسی نیست که دورش بشینه و یا مقلب القلوب والابصار بخونه . به اونا که تنهان . به اونا که حتی نمی دونن لحظه تحویل سال کی هست ...

به اونا که لباس نو تن نمی کنن . به اونا که لباس بزرگتر از خودشون می خرن و چند سال می پوشن . به اونی که لباس برادر یا خواهر بزرگترش رو تن میکنه و با همون خوشحاله . به اونا که هنوز هم 200 تومن عیدی براشون کلی پوله .

به اونا که سفر کرده ای دارن . اونا که دیگه بین ما نیستن . به اون مادر پدرایی که امسال سر خاک فرزندشون بهم شیرینی تعارف می کنن ... به شهدای گمنام .

اونایی که دستاشون پینه بسته ، فشار زندگی شونه هاشون رو خم کرده ... به اونا که اجاره خونه ندارن ، سرپناه ندارن ...

به اون حاجی فیروزی که در ظاهر به خاطر شادی من و تو اما در واقعیت به خاطر نون شب عید بچه های قد ونیم قدش خودش رو سیاه می کنه و میاد تو خیابون .

اونا که لحظه تحویل سال تو بیمارستانن . به اونا که مریض دارن ...

به اونا که زندونی دارن و پشت درهای بسته به انتظار نشستن . به همه اونایی که چشم انتظارن .

به همه در راه مونده ها همه درمونده ها ...

نیومدم تا مثل همیشه به تکرار آرزوی خوشبختی کنم و بگم که امیدوارم سال آینده براتون سال خوب و پرباری باشه که اینا همش حرفه و تعارف ! که با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی شه ! اومدم بگم که ای کاش سال دیگه همه ما سعی کنیم انسان های بهتری باشیم ... که به جای تغییر ظاهر باطنمون رو تغییر بدیم ، که کمی فکر کنیم و به فکر باشیم ... که شاید این جوری بشه خوشبخت تر بود . پس به امید سالی که هر روزش بهاره ...

" سال نو مبارک ! "

پنجشنبه – 27 اسفند 1388

پس نوشت : عکس فوق کنایی است ! آیا می دانستید ماهی قرمز در سفره هفت سین ایرانی هیچ جایگاهی ندارد ؟!


http://mementocafe.persiangig.com/image/negah.jpg

بگذار نگاهت کنم ، آنچنان سیر که انگاری نگاه آخر است . باز هم لحظه ها تاب ماندن ندارند و من می ترسم ، از پلک زدنی که ناگه نرود یک لحظه نگاهت از دستم . خوب نگاهت می کنم تا به یاد بسپارم حتی خطوط چهره ات را ... هیچ نگو . لحظه ها را با سخن از بین مبر . بگذار تا نگاه ها سخن بگویند ...

***

زمزمه می کنی در گوشم و حرف هایت به آتش می کشند تمام هستی ام را ... اما من همچنان خاموشم . لحظه ای نگاهمان به هم گره خورد و بر من سالی گذشت . نگاهت – آرام - می لغزد و پایین می آید و دل ... دل من ... دل من می لرزد و باز روی برمی گردانم ...

***

آری این منم ، چون تویی ، چون مایی ، از جنس ناجور آدم . این منم ... در پی نگاهی که ژرفایش مرا با خود به ناکجا می برد . ناکجایی که نامش عشق گذاردند و بر دل ساکنانش داغی نهادند . در آن نا کجا همه نگاه هاست که جریان دارد ...

***

میان آفتاب های همیشه

زیبائی تو

لنگری ست  -

نگاهت شکست ستمگری ست  -

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست ...

یکشنبه – 15 اسفند 1388

پس نوشت 1 : ممنون که تو این مدت که نبودم به کافه سر زدید .

پس نوشت 2 : بخش آخر نوشته تکه ای از شعر زیبای شبانه اثر احمد شاملو می باشد .

بعد نوشت : چقدر دلم برای جشن دنیای تصویر تنگ شده بود . شب نشینی گرم و صمیمی هنرمندان که بیشتر رفاقتی است تا رقابتی .


http://mementocafe.persiangig.com/image/rain.jpg

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند ،

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران ...

وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی است آواز باد و باران ...

شفیعی کدکنی

پی نوشت 1 : این دو بیت آخر از شعر " حتی به روزگاران " جناب شفیعی کدکنی رو خیلی دوست دارم ...

پی نوشت 2 : چند روزی مسافرت خواهم بود .

نوای دل : مرا بازگردان ، مرا ای به پایان رسانیده – آغاز گردان !


" هو الحبیب
جناب حاتمی کیا سوژه فیلم به رنگ ارغوان شناسایی شد
اما چه کنم که هنوز لابه لای خاطراتم شما را با فیلمی چون آژانس شیشه ای به یاد می آورم...
تمام
خاطره 8 "

فیلم به رنگ ارغوان فیلمی پر سر و صدا بود که امسال بعد از 5 سال توقیف در جشنواره 28 ام فیلم فجر به نمایش در آمد (فیلمی که برای اکران در جشنواره 23 ام خود را آماده کرده بود ! ) و این باعث شادی خیلی از فیلم دوستان و همچنین طرفداران کارگردان محبوبش آقای حاتمی کیا شد . فیلمی که به دلیل مخالفت سازمان اطلاعات کشور 5 سال در توقیف بود و امسال رییس جمهور آمد و از آن نیک گفت و فیلم رفع توقیف شد و در تمامی سینماها به اکران عمومی در آمد و حتی در تبلیغات سرویس های وبلاگی هم می توان بنرش را دید ! بگذریم ... هر چه بود فرخنده اتفاقی بود !

دیروز با تنی چند از دوستان این فیلم را در سینما اریکه دیدم . دیگر لازم نیست که بگویم دوستش داشتم ، چون مگر می شود حاتمی کیا فیلمی بسازد و آن فیلم دوست داشتنی نباشد ؟

قصه ، قصه ی ارغوان است ؛ دختری که پدرش فردی سیاسی بوده و در اوایل انقلاب آشوب کرده و از ایران گریخته و حال بعد از چندین سال می خواهد برای دیدن تک فرزند خود به ایران باز گردد و این جاست که پای اطلاعات برای دستگیری "شفق" پدر ارغوان به میان می آید . البته در فیلم می بینیم که دو گروه به دنبال شفق اند ، آنان که شفق برایشان حرف های شنیدنی دارد و آنان که نمی خواهند شفق آن حرف های شنیدنی را بزند ! و در این بین یکی از مامورین امنیتی با نام بهزاد مسئول زیر نظر گرفتن ارغوان می شود و ...

بازی های فیلم هم قابل قبول بودند . جناب فرخ نژاد که بارها نشان داده اند بازیگری توانا با بازی های دوست داشتنی و دلنشین اند و خزر معصومی اولین بازی کارنامه اش بود و قابل قبول و بازیگران نقش مکمل هم با وجود کوتاهی نقش بدک نبودند .

در کل به رنگ ارغوان فیلمی متفاوت بود . فیلمی که از کلیشه های سینمای ما به دور است و این خود برای سینمای ایران موفقیتی محسوب می شود ! اما چه کنم جناب حاتمی کیا که هیچ فیلمی دیگر در قلب من نمی تواند جای آژانس شیشه ای را بگیرد !

5شنبه – 6 اسفند 1388

« برای مشاهده عکس ها و اطلاعاتی درباره فیلم به ادامه مطلب مراجعه فرمایید »


دنباله سخن ...

http://mementocafe.persiangig.com/image/farhango%20sanat.jpg

ترافیکه . چند تا راننده جلوتر دارن با فحش های ناموسی از هم پذیرایی به عمل میارن !! از تو سرویس بچه مدرسه ای ها یک بسته خالی پفک پرت می شه بیرون . تو پیاده رو که دیگه انگار جنگ شده . هر کسی پی کار و بدبختیه خودشه . مردم سریع حرکت می کنند . مردی وسط راه رو گرفته و آروم قدم می زنه . در همین حین شونه اش به مرد دیگری که انگار عجله هم داشت برخورد می کنه و طرف برمی گرده به سمتش و با داد می گه : " هوی یارو ( که البته بین یارو و یابو گفتنش شک دارم ! ) مگه کوری ؟! " و بعدشم هم با عجله و بی اعتنا می گذره . مرد آرام می گه " ببخشید ... " و این وسط تنها منم که متوجه می شم او واقعا نا بینا بود ... لحظه ای بعد او نیز در میان هیاهوی شهر گم می شه . مثل من .

***

تو فتوکپی-ئی-ام . منتظر نوبتم . رادیو روشنه.

" آن ور آبی ها موفق به ساخت ساعتی شدند که هر 3 میلیارد سال یکبار تنها یک ثانیه عقب می افتد ! "

فروشنده چند لحظه بعد رو به من می گوید : " این عقب مانده ها رو نگا تروخدا ! آخه ساعتی که روزی 3 ساعت خواب نمونه که ساعت نیست ! "

و می خندد و می خندم ؛ اما به تلخی حرف هایش .

***

از سر بی حوصلگی هر دو ثانیه یک بار کانال عوض می کنم . اما دست آخر خسته شده و روی شبکه ای متوقف می شوم . از آن دسته سریال هایی در حال پخش است که سراسر حرف های اتو کشیده و شعاری و قشنگ را ردیف کرده و به خورد مردم می دهند . از آنهایی که اگر یک ربع قسمت اولش را ببینی می توانی 99% قسمت آخرش را درست حدس بزنی !! همان طور که به بحث شیرین دو بازیگر گوش می کردم در این بین دیالوگی نظرم را جلب کرد :

" آن ور آبی ها با صنعت شدند جهان اولی نه با فرهنگ "

با این حرفش به طور نسبی موافقم . آن ها صنعت دارند و حال به دنبال فرهنگ اند . اما ما چی ؟ ما که دیگر نه صنعتی برایمان باقی مانده و نه فرهنگی !

یکشنبه – 2 اسفند 1388

پی نوشت 1 : دیروز برای شارژ ماهانه اینترنتم به کافی نت رفته بودم . خیلی ناخواسته (!) حواسم به صفحه چت روم پسر نوجوانی که روبه رویم نشسته بود پرت شد . که پشت سر هم یک جمله را کپی پیست می کرد " top az shomale the ?????? (m 19 b) " با اینکه می دونستم منظورش چیه اما نمی خواستم باور کنم ! حالا بماند که در آن صفحه چه پیشنهاد ها و در خواست های دیگری که نمی شد ... آخر سر پسرک موفق شد با دختری چت کرده و شماره تلفن هم از او بگیرد . و بعد خوشحال خندان کافی نت را ترک کرد و من با دهان باز همان جا خشکم زده بود ! از دیروز تا حالا در این فکرم که به جای فیلترینگ و بستن این سایت و اون سایت چقدر بهتر می شد اگه می آمدیم فرهنگ استفاده از اینها رو به بچه هامون آموزش می دادیم و بهشون می فهموندیم که هر رابطه برقرار کردنی شیوه و زمان خاص خودش رو داره ...

پی نوشت ٢ : این پست حکم دلنوشته و یک جورایی گلایه داره ! پس لطفا من و یا نوشته ام رو به گروه خاصی نچسبونید که این وصله ها به ما نمی چسبه !!

درباره عکس : این عکس نمایی از تهران است ، اثر کاوه سید احمدیان .