... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

وای باران ؛

     باران ؛

شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما ،

_ چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور ،

وای ، باران ،

       باران ،

پر مرغان نگاهم را شست ...

حمید مصدق - قصیده آبی ، خاکستری ، سیاه


یادمه وقتی مدرسه می رفتیم  از همه چیز می نالیدیم . از امتحانات زیاد ، از درس ، از ناظم و ... و آرزو می کردیم که زودتر تموم شه ! همیشه مامان بابا می گفتن که ما حاضریم هرچی داریم بدیم اما فقط یک ساعت به اون دوران و پشت اون میزها برگردیم و من همیشه فکر می کردم واسه دلخوشیه من می گن ! اما ...

حالا دقیقا می فهمم چی می گفتن ... یاد خاطراتم از مدرسه که می افتم ناخودآگاه خنده رو لبام می شینه . حتی دلم واسه همون امتحاناتش تنگ شده . دوران دبیرستان (هر چهار سالش) با تمام اتفاقات عجیب و بدی که افتاد از بهترین دوران زندگیم محسوب می شن . اون روزها که تنها مسئولیت بزرگ زندگیمون درس خوندن بود (که همونم نمی خوندیم !) اون روزایی که هر کاری دلمون می خواست می کردیم ...

دیروز رفتم مدرسه . از بچه های پایه و ناظم و مدیر و معلم گرفته تا در و دیوار مدرسه همه و همه برام یک دنیا خاطره رو زنده کردن . وقتی با خوشحالی باهاشون سلام و علیک و روبوسی می کردم و همه یک دنیا حرف واسه زدن داشتیم ... وقتی که ناظمم می گفت : " تو خیلی شیطون بودی ..." اما بعدش برای اینکه دلم نشکنه اضافه می کرد : " اما شیطنتت شیرین بود و من هیچ وقت چیز بدی ازت ندیدم " و من که با شرمندگی سرم رو پایین می انداختم !  یا وقتی خانم "ش" می گفت : " یادته تو این راه پله ها چه کارا نمی کردی ؟ " و منم به روی خودم نمی آوردم و با یک لبخند می گفتم : " نه ! " اما همه چیز خوب یادمه ...

سال اول دبیرستان ... کمه کم هفته ای دوبار کلاس ها را به بهانه های مختلف می پیچوندیم ! و یا وقتی بلند بلند سر کلاس فیزیک شعر می خواندیم و معلم بیچاره به روی خودش نمی آورد ! و یا همایش سال اول ...

سال دوم دبیرستان ... بهترین سال تحصیلی ام . توی کلاس 20 نفر بودیم فوق العاده شیطان اما درس خوان . وقتی همه با هم  سر صف نمی رفتیم (که اصلا چنین چیزی توی مدرسه ما معنی نداشت !) و به جای آنکه مثل همیشه نمره انضباط کم کنند بیچاره ها برای تشویق ما به  ما اضافه می کردند ! و یا وقتی همه با هم امتحانات رو کنسل می کردیم و کلی نازمون رو هم می کشیدند ! زنگ تفریح ها که 10 نفر دره کلاس را می گرفتند و 10 نفر با زور تلاش می کردند که بیایند داخل !(آخر سر هم آن در را شکاندیم !) آب بازی و برف تو کله ناظم زدن و فوتبال و والیبال هم که عادی بود ! سوالات امتحان را که می دزدیدیم و از هول و ترسمان بوفه که می رفتیم به جای ساندویچ به اشتباه می گفتیم : " خانم "ن" دو تا سوال بدین لطفا ! " یا عید که همه پیک های بچه ها را خراب کردیم ! یادمه ناظم 24 سالمون 2 بار از دست ما های های گریه کرد ! و سال سوم هم از آن مدرسه رفت !

سال سوم دبیرستان ... دیگر چه کارها که نکردیم ! ناظم جدید آمد و از شانس بدش ما ارشدهای مدرسه بودیم ! بیچاره دیروز می گفت : " اوایل نتوانستم رفتارهای شما رو تحمل کنم و رفتم اما با اصرار مدیر دوباره برگشتم ! " همان سال که من عاشق بازیگری شدم و از لج همه نمایشنامه می نوشتم و با بچه ها می رفتیم اجرا و الحق که عجب نمایش هایی شدند ! اگر بگویم 1 ماه کامل به بهانه تمرین کلاس ها را پیچاندیم دروغ نگفته ام ! آن خنده های بی خودی و بزن برقص هایی که وقتی ناظم می آمد خاموش می شد و کادر مدرسه رو ذله کردن ها و ادای همه معلم ها رو در آوردن و دوربین به دست از همه یواشکی فیلم گرفتن ... و حتی اون روز که mp3 player دوستم رو که ازش گرفته بودند و قرار بود تا آخر سال پس ندهند رو از دفتر مدرسه با هزار بدبختی و ترفند دزدیدیم ! و سرویس مدرسه ... که دیگه توش من و برف نو و ریحون خودکشی می کردیم ! 6 تا راننده سرویس برایمان عوض کردند اما ما درست نشدیم !

و سال پیش دانشگاهی ... که همه مراعات حال و روز خرابمان را می کردند و دیگر برای شیطنت هایمان حد و مرزی نبود ! وقتی که یک میز شکاندیم و بعد در فرصت مناسب آن را با میز کلاس بغلی عوض کردیم ! یا وقتی مشاور بچه های پایه از 12 تا پله مستقیما به طرف پایین پرتاب شد ! و ما نتوانستیم جلوی خنده مان را بگیریم توی روش زدیم زیر خنده ! یا عید آن سال که برای درس خواندن از 2 فروردین تا 12ام از ساعت 8 صبح تا 8 شب مدرسه بودیم و همه کاری کردیم الا درس خواندن ! و موقع پیاده برگشتن به خانه ...

و یک دنیا خاطره ی دیگه که این ها بخش کوچکی از آنهمه خاطره ی رنگ وارنگ را تشکیل می دهند ... و دیروز که این جمله معلم ها بدجوری دلتنگم کرد : " وقتی شما از این مدرسه رفتین دیگه مدرسه اون حال و هوای قدیم رو نداره ... جاتون بدجوری خالیه ... "

________________________________________________________________

پی نوشت 1 : برای روز معلم می خوام دوباره برم مدرسه ! لطفا اگر شعر زیبا و یا نوشته و عکس قشنگی مناسب با این روز دارین بهم کمک کرده و برام بفرستین . ممنون می شم !

4شنبه – 26 فروردین 1388


اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

.

.

.

من به خورشید اعتقاد دارم حتی اگر ندرخشد ...

من به عشق اعتقاد دارم حتی اگر تنها باشم ...

من به خدا اعتقاد دارم حتی اگر ساکت باشد ...

دکتر علی شریعتی


 

     در کتاب چهار فصل زندگی

  صفحه ها پشت سر هم می روند

هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند

  لحظه ها با شادی و غم می روند

                                                           آفتاب و ماه یک خط در میان

                                                           گاه پیدا گاه پنهان می شوند

                                                           شادی و غم نیز هر یک لحظه اند

                                                           بر سر این سفره مهمان می شوند

 گاه اوج خنده ی ما گریه است

   گاه اوج گریه ما خنده است

    گریه دل را آبیاری می کند

خنده یعنی اینکه دلها زنده است

                                                           زندگی ترکیب شادی با غم است

                                                           دوست می دارم من این پیوند را

                                                           گرچه می گویند شادی بهتر است

                                                           دوست دارم گریه با لبخند را ...

قیصر امین پور 


تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ؛

 سالهاست که در گوش من آرام ؛

                                             آرام

خش خش گام تو تکرار کنان ؛

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا ؛

              _ خانه ی کوچک ما

                                         سیب نداشت ... ؟

                                                                                      حمید مصدق


خدایا ,

من در کلبه تنهایی خویش چیزی دارم که تو در بارگاه کبریایی خود نداری !

.

.

.

که من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری ...


همیشه عید ها می ریم شمال . قرارداد بستیم ! هر جای شمال که جمع تصمیم بگیره .جاش زیاد مهم نیست مهم نیت دسته جمعی سفر کردن و چند روز با هم خوش بودنه ...مسافرت های دسته جمعی عیدم که از هر مسافرتی بیشتر به آدم می چسبه .

روز اول عید ... خونه مادربزرگ . دایی بزرگه می گه بیاین دسته جمعی بریم شمال . هر کی یک نظری می ده و آخر سر هم قرار می شه روز چهارم عید توی اتوبان فلان ساعت 6 صبح همه حاضر باشن تا پشت هم حرکت کنن .

روز 4ام عید که می رسه از شوق مسافرت شب اش فقط 2 ساعت خوابیدی ! ساعت 5 صبح ام بیدار می شی و کوله ات رو می بندی . دوربین و mp3 پلیر و دفتر خاطرات و کلاه و عینک ! بعلاوه چند وسیله سرگرمی که شاید لازم بشه !

راه می افتیم . مامان لحظه آخر سرش رو می کنه تو خونه تا ببینه زیر گاز خاموش هست یا نه ؟ آخرم وقتی در رو می بنده شروع می کنه زیر لب آیت الکرسی و قل و الله خوندن . همه سوار ماشین می شیم . داداشه داره چرت می زنه و مامانه ساکت به روبرو خیره شده و تو هم با لذت صورتت رو گرفتی سمت آفتاب و موسیقی گوش می دی .

سر ساعت می رسیم . هنوز خاله کوچیکه نیامده آخه بچه اش کوچیکه و نمی شه صبح زود از خواب بیدارش کنه . طبق معمول از ماشین ها پیاده می شیم و شروع می کنیم به گفتن و خندیدن . بابا ودایی مثل همیشه با حرفا و کارهاشون همه رو می خندونن . بالاخره خاله از راه می رسه . جاهامون رو عوض می کنیم . جوونا تو یک ماشین و بزرگترها هم تو ماشین دیگه . تو جاده شمال ایم و هرکی یک دوربین دستشه و از جاده عکس می گیره . بعد هم به همدیگه عکس ها رو نشون می دیم و هی به هم پز می دیم که ماله من قشنگ تر شده ! با سرعت از ماشین دایی سبقت می گیریم و وقتی داریم از کنارشون رد می شیم ضبط رو تا آخر بلند می کنیم و هرکی یک شکلکی در می یاره ! بعدشم بلند بلند می خندیم و می گذریم . به 5 دقیقه نمی کشه که بزرگتر ها دقیقا همین کار رو می کنن ! اما با این تفاوت که خاله رو داشبورت ضرب گرفته و دایی سوت بلبلی می زنه و بقیه هم دارن با سرو صدا دست می زنن و زبون در میارن ! ما جوونا کم می یاریم ! ماشالله این بزرگتر ها بخوان کل کل کنن ها آدم رو نیست رو نابود می کنن ! همینه که می گن جوونم جوونای قدیم دیگه !

طبق سنت حسنه تا جایی که بخوایم یک توقف کوچیک برای استراحت بکنیم این کار رو تکرار می کنیم ! بعد می ایستیم و چایی می خوریم و دوباره جاها رو عوض می کنیم . دیگه یک ساعت بیشتر نمونده که برسیم بنابراین هرکسی در سکوت به یک کاری مشغول می شه . بالاخره رسیدیم ... و چه صحنه ها و خاطراتی که ثبت نمی شه ...

وقتی همه سر یک سفره می شینیم و هر کی از تو کاسه بغل دستی ماهی کش می ره یا اون صبحانه های مفصل با تخم مرغ و کره محلی که حتی اونایی هم که هیچ وقت صبحانه نمی خورن رو به سر سفره می کشونه یا غروبا لب ساحل ...یا شبها که می رفتیم یک جایی سمت جنگل و فقط صدای جیرجیرک می آمد و ما توی اون سکوت چایی خوش طعم و عطر می نوشیدیم و بزرگترها قلیون می کشیدن و بعد که بر می گشتیم ما جوونا تا صبح می شستیم و منچ و دومینو ... بازی می کردیم !یا حتی وقتی با خاله ها شیطنت می کردیم و به زبون مازندرانی بلند بلند حرف می زدیم و می خندیم مردم که چه نگاه هایی نمی کردن !

ظهرهای گرم و شرجی اش هم همه جمع می شدیم تو یک اتاق و چشمک بازی می کردیم ! و چه کیفی می داد وقتی بزرگتر ها می باختن و باید به حرفای ما گوش می کردن ! وقتی به بابا می گفتیم عربی برقص و به خاله می گفتیم برو تو ایوون صدای گاو دربیار و ... ! معمولا با رشوه دادن از زیر کار در می رفتن اما تا جایی که ممکن بود زورشون می کردیم ! حتی فکرشم خنده دار بود !

و چه روز دلگیری بود روز برگشتن ! همه از صبح در تکاپوی جمع کردن وسیله ها بودن و کلی از چیزها گم شده یا رفته بود قاطی ساک های بقیه ! وقتی سوار ماشین می شدیم تا تهران باز هم با ترتیب رفتن می شستیم . و لحظه آخر که به تهران می رسیدیم و توی غروب دلگیر و غبارآلود تهران باید با هم وداع می کردیم ... با همه روبوسی می کنی و تشکر می کنی و می گی که خیلی خوش گذشت ...

و وقتی سوار ماشین می شی بغضی تو گلوته و توی دلت آرزو می کنی که ای کاش زودتر دوباره سال نو بشه ...

دوشنبه -12 اسفند 1387


روز چهارم عید ... سه شنبه ... باز هم اصرار من و برادرم باعث شد از تهران بزنیم بیرون و اینبار هم به سمت نا کجا ! در میانه راه  بنا شد برویم چیذر اما نمی دانم چرا از امام زاده داوود و دره ای به نام رندان (که روی تابلو ورودی اش زده بود : رندان به معنای روایت دان می باشد) سر در آوردیم ! امام زاده داوود بد جوری طلبیده بود ! در حال عبور از جاده پرپیچ و خم و باریک کن و سولقان بودیم که کمی جلوتر به یک جاده فرعی رسیدیم که رویش زده بود دره  رندان . برادرم طبق عادت معمول و ماجراجویانه اش پیچید داخل. اما کمی جلوتر زد کنار تا پدرم رانندگی کند ! بدجور ترسیده بود !

جاده ای بود غریب ... باریکی اش به اندازه گذر یک ماشین بود و در دوطرفه جاده دره بود و کوه هایی که سر به فلک کشیده بودند . هول برمان داشت ! هوای ابری و زیرمان دره و دو طرفمان کوه و همه جا سکوت مطلق ! مدام به پدرم می گفتیم که بر گردد . اما تا ده رفتیم . چند خانه ویلایی شیک و بقیه هم خانه های کوچک . کمی دلگیر اما زیبا . به زور سر ماشین را گرد کردیم و دوباره از همان جاده ترسناک به راه افتادیم ! در میان راه ایستادیم تا هم چای بنوشیم و هم کمی عکس بگیریم . اما درست جایی که ایستاده بودیم یک تکه سنگ بزرگ بالای سرمان قرار داشت که احساس می کریدم هر لحظه روی سرمان آوار می شود ! برادرم داد می زد و از انعکاس صدای خودش و ترس مادرم از ریزش کوه می خندید ! بالاخره با سلام و صلوات راه افتادیم . در بین راه تابلو زده بود که امام زاده داوود فلان کیلومتر ... ما تا به حال نرفته بودیم . مادرم می گفت من وقتی خیلی کوچک بودم یکبار آمدم . پس تصمیم گرفتیم به سمت امامزاده داوود برویم . روی کوه ها هنوز برف بود و هوا سرد .

وقتی رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم از سرما دندان هایم به هم می خورد ! روی زمین هنوز برف بود . به اطراف که نگاه می کردی همه نوع تیپی را می شد دید . از آدم هایی که معلوم بود دستشان به دهنشان می رسد و با فلان ماشین آمده بودند تا مردمی که به زبان بومی خود حرف می زدند و سینی و بقچه به سر به سمت امام زاده داوود حرکت می کردند . بعد از یک کوهنوردی بالاخره رسیدیم . صحن امامزاده را داشتند درست می کردند و کلی هم شلوغ بود . هر کسی برای گرفتن حاجت اش آمده بود . می گفتند اگر برای بار اول آمده ای هر چه دوست داری ازش بخواه امامزاده داوود خوب حاجت می دهد . چشمانم رو بستم و آرزو کردم . بهش قول دادم اگه حاجتم رو بده دوباره برم دیدنش و براش خیرات کنم .

کمی آن طرف تر یک بازار قدیمی بود . رفتیم داخل اش . بیستر تسبیح و مهر و ... بود و پر از لواشک و آلبالو و قره قروت ! همان چیزهایی که از دیدنشان دهنم آب می افتاد اما مادرم هیچ وقت نمی خرید ! چون بهداشتی نبودند و هر وقت هم که خودم یواشکی می خریدم فردایش بی برو برگرد مریض بودم ! پس از گشتی کوتاه در بازار دوباره راه افتادیم به سمت تهران . در راه هوا خنک بود و سبک اما هر چه به سمت تهران نزدیک تر می شدیم انگار هوا سنگین و گرم تر می شد . تهران دوباره شلوغ شده بود و همچنان ترافیک بود . آخر از 5ام اداره ها باز می شدند . اما اینها مهم نبود ... مهم روزی بود که از سر گذرانده بودیم و خاطره خوش اش و چند عکس و آن آویز (که چهار قل را رویش نوشته بودند) که از آن روز به یادگار ماند ...

پنجشنبه – 6 فروردین 1388


شب عید بود ...

مادره مریض و پدر که به بهانه کوتاه کردن مو می خواست بره تجریش ... ما هم بی کار بودیم گفتیم بریم ! با ماشین زدیم بیرون . از کوچه که پیچیدیم داخل خیابان ولیعصر ایستادیم ! اگه از بالا نگاه می کردی فکر می کردی مردم سرتاسر خیابون رو کردن پارکینگ . رادیو رو روشن کردیم . خانمه توش سلام کرد و اول از همه گفت : " عزیزانی که قصد رفتن به میدان تجریش را دارند بدونند که ترافیک سنگینی وجود داره ... " بعدشم شروع کرد به گفتن ترافیک جاده ها و ... من که می دونستم قرار نیست حالا حالا ها به تجریش برسیم دوربین ام رو درآوردم و منتظر سوژه جالب شدم تا عکس بگیرم ! اما هیچی نبود جز ترافیک و بوق و اعصاب خرد مردم !

کم کم سرو کله حاجی فیروز ها پیدا شد و توی اون ترافیک تنها بهونه ای بودن واسه خندیدن مردم . به یکی که پول می دادی بقیه هم سرازیر می شدن سمت ماشین ... دلم نمی آمد عکس بگیرم . فکر می کردم اگه بگیرم بهش بر می خوره . سخته شب عیدی واسه درآوردن خرجی خانواده ات خودت رو سیاه کنی و بیای جلو ماشین ها و با اینکه هزار و یکی غم و درد داری  خودت رو سر حال و شاد نشون بدی و بزنی و برقصی ...

از وسطای محمودیه بود که دیگه خیابون رو یک طرفه کردن به سمت میدون . پلیس های بیچاره سر گیجه گرفته بودن از اینهمه ازدحام ! دوباره رادیو رو روشن کردیم . خانومه ایندفعه گفت : "بیشتر این ترافیک به خاطر پیاده رو ها هست و آدم هاش ! نه واسه ماشین ها ! " کمی به میدون که نزدیکتر شدیم من تازه فهمیدم منظورش چی بود ! دست فروش ها غوغا می کردن و مردم تا وسط های خیابون اومده بودن جلو ! از میدون به بعد کلا یک لاین مردم بودن یک لاین ماشین ! صحنه جالب و دیدنی بود !

هوا سرد بود اما هیچ کی عین خیالش نبود . فضا پر بود از عطر گل های رنگارنگه سر سفره هفت سین و تنگ های ماهی و کنارشونم پر از لاک پشت ! از تاپ های 2000 تومنی گرفته تا روسری که فروشنده اش داد می زد : " برای اولین بار در ایران ! روسری بانو زلیخا ! " اونجا گیر می آمد ! عروسک ها و کادویی های عید و ... همه چیز اما اینقدر فشار و ازدحام بود که جرات نمی کردی یک دقیقه بایستی و نگاه کنی ! می خواستم عکس بگیرم که نمی تونستم ! بالاخره به زور دستم رو آوردم  بالا و یک عکس (که کادر رو هم نمی دیدم !) گرفتم ! کج و کوله ! مامانم می گفت نگیر شاید مردم خوششون نیاد ! گفتم باشه و مجبور شدم به همین یک دونه عکس بسنده کنم ... اما همین عکس کج و کوله کافی بود که آخرین پنجشنبه سال 1387 رو در میدون تجریش به یاد بسپارم  ... شمارش معکوس شروع شده بود ... اگه گوش می کردی صدای پای بهار رو می شنیدی ...

چهارشنبه - 5 فروردین 1387


روز سوم عید بود ! ساعت ٨ صبح . با برادرم پاپیچ شدیم که بزنیم بیرون . اطراف تهران . مامانم با هزار تا غرولند و اینکه بدون برنامه که نمی شه جایی رفت حاضر شد که بریم .

 راه  افتادیم . خیابان های تهران دیدنی بودند ... خلوت ... هوای تمیز و خنک و کوه که انگار چند قدم بیشتر با ما فاصله نداشت ... توی راه بودیم . به سمت نا کجا ! برادرم رانندگی می کرد و هر جا که بابام می گفت نمی دونم به کجا می ره می پیچید داخل ! توی جاده دوربین به دست مدام از کوه ها و ابرها و خود جاده عکس و فیلم می گرفتم .

 تقریبا ٢ ساعت در راه بودیم تا به جایی رسیدیم به نام آبسرد و بعد از انجا کیلان و بعدشم محله اتحاد . از ماشین که پیاده شدیم کش و قوسی به بدنمان دادیم و به طرف لبه جاده رفتیم . درست زیر پایمان عجب منظره ی دیدنی بود . درست در دامنه کوه خانه های کوچک و شیروانی شده قرار داشت و اطرافش پر از درخت بود و دودی که از بعضی خانه ها بلند می شد و مناره مسجد کوچکی که در بین خانه ها قرار داشت ...

درست عین این فیلم ها . سکوت بود و سکوت و حتی صدای پرنده ها هم نمی آمد . در جاده فقط ما بودیم و هیچ ماشین دیگری رد نمی شد . بعد از آنکه خستگی راه از تنمان در آمد دوباره راه افتادیم . از چند پیچ که گذشتیم از یک جاده خاکی رو به پایین رفتیم . از میان خانه ها می گذشتیم و بعضی هایشان واقعا قدیمی بودند و با همان درهای قدیمی . زیبا بود . آدم را عاشق و دیوانه می کرد ! برای ما بچه های تهران این جور جاها که به دور از هیاهوی ماشین ها و انسان های پر مشغله و ترافیک و ... است مانند بهشته ! توی هوای تمیز گه گاهی سرفه می کردیم ! یادمون رفته بود کپسول دود همراه خود ببریم ! آخه هوای تمیز دیگه واسه ریه های دود خورده و خسته ما ضرر داره !

رفتیم یک جای سر سبز اطراق کردیم و منقل و سیخ و ... ! هر جا که می ریم بالاخره باید فکر شکم هم باشیم دیگه ! بعد از سوخت گیری (!) دوباره راه افتادیم چرخی آن دور و اطرف زدیم و باز از مناظر لذت بردیم و چون شب مجبور بودیم برویم عید دیدنی به سمت تهران راه افتادیم . در راه با نگاه کردن به آسمون و موسیقی ملایم و هوای خنکی که از لای پنجره ماشین به داخل می آمد و نور آفتاب که چشم رو می زد کم کم خوابم گرفت و پلک هایم سنگین شد !

نمی دونم چقدر گذشت ... اما وقتی چشم باز کردم دیدم توی پارکینگ هستیم و من از اون بهشت گمشده  فقط چندتا عکس به یادگار دارم ...

چهارشنبه - ۵ فروردین ١٣٨٨