... کافه خاطره

... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند


سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

« سال 1388مبارک باد »

ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی         از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
این است هفت سین آریایی
نوروز مبارک

سلام به یاران همیشگی :

سال نو مبارک ؛ امیدوارم سال 88 سالی پربار و سالی سرشار از شادی و موفقیت و سلامتی برای خودتون و خانوادتون باشه . من رو از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید و فراموشم نکنید . همه چیز نو شد ... اما دوستی های ما داره کهنه تر می شه و این برام یک دنیا ارزش داره . دوستتون دارم . یا علی ...

دنیا را برایتان شاد شاد
و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم
هر روزتان نوروز

<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><> 

« پرونده ویژه نوروز »

تاریخچه پیدایش نوروز

گروهی از پژوهشگران و تاریخ‌نگارانِ ایرانی بر این باورند که جشن نوروز را جمشید، پادشاه پیشدادی، بنیان نهاده است و در برخی دیگر از متون، کیومرث به‌عنوان پایه‌گذار نوروز معرفی شده است.؛ نکته و باوری که دانشمندان و شاعرانی چون: حکیم فردوسی توسی، خیام نیشابوری و ابوریحان بیرونی در آثار ارزشمند خود گزارش آن را به خوبی شرح داده‌اند.

ابداع نوروز در شاهنامه، بدین صورت روایت شده است که جمشید در حال گذشتن از آذربایجان، دستور داد تا در آنجا برای او تختی بگذارند و خودش با تاجی زرین بر روی تخت نشست. با رسیدن نور خورشید به تاج زرین او، جهان منور شد و مردم شادمانی کردند و آن روز را روز نو نامیدند.

زرتشیان برابر نوشته‌های اوستایی باور دارند که دَه روز مانده به آغاز فروردین ماهِ هر سال، فرَوَهرهای درگذشتگان، به زمین فرود خواهند آمد، مدت ده شبانه‌روز میهمان فرزندان و نوادگان خود خواهند بود و در سپیده‌دم نخستین روز از ماه فروردین (آغاز نوروز) به جایگاه مینوی خود باز خواهند گشت. در شبِ پیش از نوروز، زمانی که تاریکی آخرین شب سال در برابر سپیده‌دم نخستین روز بهار، رنگ می‌بازد، با افروختن آتش بر بالای بلندی و یا بام خانه‌ها، بازگشت فرَوَهَرها از زمین را بدرقه می‌کنند و با نیایش خود، خشنودی روان و فرَوَهَر درگذشتگان را فراهم می‌سازند و بازآمدنشان را در آغاز سال بعد، آرزو می‌دارند.

واژهٔ نوروز

واژه نوروز یک اسم مرکب است که از ترکیب دو واژهٔ فارسی «نو» و «روز» به وجود آمده است. این نام در دو معنی به‌کار می‌رود:

۱) نوروز عام: روز آغاز اعتدال بهاری و آغاز سال نو
۲) نوروز خاص: روز ششم فروردین با نام «روز خرداد»

زمان نوروز

ایرانیان باستان از نوروز به عنوان ناوا سرِدا یعنی سال نو یاد می‌کردند. مردمان ایرانی آسیای میانه نیز در زمان سغدیان و خوارزمشاهیان، نوروز را نوسارد و نوسارجی به معنای سال نو می‌نامیدند

نگارش این کلمه در الفبای لاتین با توجه به قواعد آواشناسی، به شکل Nowruz توصیه می‌شود. این شکل از املای کلمه نوروز، هم‌اکنون در نوشته‌های یونسکو و بسیاری از متون سیاسی مراعات می‌شود

جشن نوروز از لحظه اعتدال بهاری آغاز می‌شود. در علم ستاره‌شناسی، اعتدال بهاری یا اعتدال ربیعی در نیم‌کره شمالی زمین به لحظه‌ای گفته می‌شود که خورشید از صفحه استوای زمین می گذرد و به سمت شمال آسمان می‌رود. این لحظه، لحظه اول برج حمل نامیده می‌شود و در تقویم هجری خورشیدی با نخستین روز (هرمز روز یا اورمزد روز) از ماه فروردین برابر است. نوروز در تقویم میلادی با ۲۱ یا ۲۲ مارس مطابقت دارد.

آیین ها

خانه‌تکانی

خانه‌تکانی یکی از آیین‌های نوروزی است که مردم بیشتر مناطقی که نوروز را جشن می‌گیرند به آن پایبندند. در این آیین، تمام خانه و وسایل آن در آستانه نوروز گردگیری، شستشو و تمیز می‌شوند.

آتش افروزی

رسم افروختن آتش، از زمان‌های کهن در مناطق نوروز متداول شده است. این رسم به‌صورت روشن کردن آتش در شب آخرین چهارشنبه سال متداول است. این مراسم چهارشنبه‌سوری نام دارد.

همچنین رسم افروختن آتش در بامداد نوروز بر پشت بام‌ها در میان برخی از زرتشتیان (از جمله در برخی از روستاهای یزد در ایران) مرسوم است.

سفره‌های نوروزی

سفره‌های نوروزی یکی از آیین‌های مشترک در مراسم نوروز در بین مردمی است که نوروز را جشن می‌گیرند. در بسیاری از نقاط ایران و برخی از نقاط افغانستان، سفره هفت سین پهن می‌شود. در این سفره هفت چیز قرار می‌گیرد که با حرف سین آغاز شده باشد؛ مثل سرکه، سنجد، سمنو، سیب و ...

علاوه بر این، سفره هفت شین در میان زرتشتیان، و سفره هفت میم در برخی نقاط واقع در استان فارس در ایران متداول است.

هفت سین

در سفره‌ی نوروزی «هفت سین» نیز فراهم می‌شود. عدد هفت یکی از عددهای ورجاوند و گزیده شده در فرهنگ ایرانی و زرتشتی است. هفت‌سین در مراسم نوروزی به روایت‌های گوناگون به وجود آمده است، گروهی از پژوهشگران بر این باورند که در زمان ساسانیان، بشقاب‌های نقش‌دار بسیار زیبایی را از سرزمین چین به ایران آورده‌اند که به تدریج به نام آن سرزمین «چینی» نام گرفته‌اند و واژه «چینی» بعدها به «سینی» تبدیل شده است. در جشن نوروزِ آن زمان، میوه‌ها و شیرینی‌ها و خوراکی‌های دیگر را در هفت عدد از این سینی‌ها می‌چیدند و بر سفره نوروزی می‌گذاشتند و آن را هفت‌چینی یا هفت‌سینی می‌گفتند که بعدها در طول زمان به هفت‌سین تبدیل شده است.

گروهی دیگر چنین باور دارند که در زمان‌های پیش و به هنگام نو شدن سال، هفت‌شین بر سفره نوروزی می‌گذاشتند مانند: شیر، شکر، شیرینی، شربت، ... که به تدریج به هفت‌سین تبدیل شده است؛ گروهی دیگر بر این گمانند که ابتدا هفت‌چین بوده است، یعنی هفت نوع چیدنی از درخت، که بعدها به هفت‌سین تغییر یافته است.

معنی سین های هفت سین

اولین سین سنجد

سنجد نماد سنجیده عمل کردن است . سنجد را براین باور بر سفره میگذارند که هرکس با خویشتن عهدکند که درآغاز سال هرکاری را سنجیده انجام دهد . سنجد نشانه گرایش به عقل است . احترام به تفکر و ترویج و خردمندی . اولین چیزی که خداوند آفرید عقل بود پس عقلانیت را ارج مینهیم و خردمندی را بزرگ .

دومین سین سیب
دومین سینی که برسفره مینهند سیب است که نماد سلامتی میباشد .

سومین سین سبزه
سبزه پس از سنجد و سیب بر سفره گذاشته میشود که نشانه خرّمی وشادابی وخوش اخلاقی است . سبزی با خود شادابی نیکویی و زندگی را بهمراه می آورد . من با خویشتن عهد میکنم که دراین سال شاد و خوش خلق وخوش اخلاق باشم . رنگ سبز ارتعاش افکار ما را موزون نگه میدارد و به ما آرامش میدهد .

چهارمین سین سمنو
سمنو مظهر صبر و مقاومت وعضو عدالت و قدرت است .

پنجمین سین سیر
سیر به نشانه دست نگه داشتن از تجاوز به سفره هفت سین راه یافته تا پای را از گلیم خویش بیرون ننهیم . سیر نماد مناعت طبع است یعنی انسان باید همواره با قناعت برجهان بنگرد که انسان قانع از نفس کریحش برتر از انسان قانع به دارندگی ثروت است . پس سیر که نشانه قناعت و یادآور امتناع از تجاوز است را برسرسفره مینهیم تا انسانی عاقل سالم شاداب قوی و قانع باشیم . سیر چشمی و چشم سیری از بزرگترین صفات انسان برتر میباشد .

ششمین سین سرکه
سرکه نماد پذیرش ناملایمات و نماد رضا و تسلیم است . واقف براین نکته هستیم که زندگی پیوسته توام با رنج و مشقت و زحمت است و هیچ انسان متعهد و بامسئولیتی نیست که بدون دغدغه بتواند به زندگی ادامه دهد . خداوند زمین وآسمان و انسان را آسوده و بی غم نیافرید و سرکه گویای نکته ایست از تسلیم دربرابر رخدادهای ناگوار زندگی .

و هفتمین سین سماق

آخرین سین سفره هفت سین سماق است . سماق نماد صبر و بردباری و تحمل دیگران است . صبر به انسان میاموزد که درگذر زندگی خستگی را بایدخسته کند وکام را بیابد .

سیزده‌ی نوروز

سیزدهمین روز از ماه فروردین، تیر یا تِشتَر نام دارد.

ایزد تیر یا تشتر که در اوستا یشتی هم به نام آن وجود دارد، ایزد بازان است. در باور پیشینیان پیش از اشوزرتشت، برای اینکه ایزدِ باران در سال جدید پیروز شود و دیو خشکسالی نابود گردد باید مردمان در نیایش روز تیر، از این ایزد یاد کنند و از او درخواست باریدن باران داشته باشند. در ایران باستان پس از برگزاری مراسم نوروز، هنگامی که سبزه از زمین می‌رویید و گندم و حبوبات سبز می‌گشتند، در روز سیزدهم که به ایزد باران تعلق داشت مردم به دشت و صحرا و کنار جویبارها می‌رفتند و به شادی و پایکوبی می‌پرداختند و آرزوی بارش باران را از خداوند می‌کردند.

دید و بازدید

دید و بازدید عید یا عید دیدنی یکی از سنت‌های نوروزی است که در بیشتر کشورهایی که آن را جشن می‌گیرند، متداول است. در برخی از مناطق، یاد کردن از گذشتگان و حاضر شدن بر مزار آنان در نوروز نیز رایج است.

مسابقات ورزشی

برگزاری مسابقات ورزشی عمومی در معابر شهری و روستایی، یکی‌ دیگر از آیین‌هایی است که در برخی از کشورها به مناسبت نوروز برگزار می‌شود.

نوروز از زبان دکتر شریعتی : آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند... “

مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است.... “

<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><> 

« هدیه نوروزی »

آهنگ جدید گروه آریان به نام گل اومد بهار اومد به مناسبت عید نوروز

ترانه سرا : داراب پهلوان

آهنگ و تنظیم : علی پهلوان

ضبط صدا : علی پهلوان ، امیر تفرشی

میکس و مسترینگ : نیما وارسته

سلامتی
سعادت
سیادت
سرور
سروری
سبزی
سرزندگی
هفت سین سفره زندگیتان باشد.
نوروز 88 مبارک


دوباره آخر سال شد و داریم آماده می شیم برای جشن آریایی 3000 ساله  ... عید نوروز  ... خونه تکونی ها شروع شده ... حساب دخل و خرج و حقوق های بازنشستی ... خرید لباس ... همه چیز مثل قدیمه اما یک چیز نیست ... دیگه بوی عید نمی یاد ! قدیما مثل اینکه عید یک بوی خاصی داشت ! اسفند که می شد با تمام وجود حس اش می کردی . حالا یا واسه تق و لقی مدرسه ها و شیطنت ها و پیچوندن ها بود یا واسه عیدی ها و دستکاری کردن سفره هفت سین و تخم مرغ رنگ کردن و ... هر چی که بود یک شور شوق خاصی داشت ! باعث می شد بی صبرانه بشینی منتظر اون لحظه سال تحویل و اون آهنگه که بعدش می زنن و بعد هم چشم به قرآن دوختن تا اینکه بالاخره مامان و بابا عیدیت رو بدن ! بعد یک ده تومن به داداش بزرگه بدی و 20 تومن ازش بگیری ! آخ که چه کیفی داشت !

اما هر سال که بزرگتر می شی انگار عید داره رنگ و بوش رو بیشتر از دست می ده . ذوق و شوق واسه خرید نداری . حالا یک تیکه از لباس هاتم نو نبود اشکال نداره . مامانه داره خونه تمیز می کنه و حالا که تو بزرگ شدی باید بری کمکش .

نزدیکای چهارشنبه سوریه . قدیما همه همسایه ها می آمدن پایین و با بچه ها یک آتش بزرگ درست می کردیم اما الان کوچه سوت و کوره ... هر از چند گاهی یک صدای تزقه و نارنجک از گوشه و کنار به گوش می رسه . بچه ها هم همه بزرگ شدن و هر کی با دوستش زده بیرون . بزرگتر ها هم که حال و حوصله ی قدیم رو ندارن !

چند روز آخر عید دیگه خونه تکونی ها شدیدتر می شه . اما ای کاش هر کسی قبل از بیرون خودش درون خودش رو یک تکونی می داد ...ای کاش آدم ها مثل قدیما بودن ... یا نه ! شاید آدم ها همون آدم ها هستند و تو دیگه اون آدم قدیم نیستی .

یا مقلب القلوب والابصار ... چند دقیقه مونده تا با این سال خداحافظی کنی . سکوت ... بمب ... آغاز سال 1388 ... بعدشم همون آهنگ قدیمی ...

اما این دفعه خنده ها خنده های از ته دل نیست . خنده های بزرگونه و اتو کشیده هست . با مامان بابا روبوسی می کنی . عیدی رو که گرفتی هر کسی می ره تو اتاقش و شروع  می کنه با گوشی به دوستان زنگ زدن و تبریک گفتن و بعدشم که تند تند پیامک زدن !

قبلا اعتقاد بوده که هر کسی اول سال رو با یک کاری شروع کنه تا آخر سال همون کار رو انجام می ده . مامانم همیشه به ما می گفت اولش رو با درس خوندن شروع کنید !

الان چند ساله که ما فقط منتظریم سال تحویل شه و بریم تو اتاقامون . اگه عید نصفه شبم باشه که دیگه بدتر ! همه خوابن ! دیگه ذوق نداری زودتر بری خونه مامان بزرگ سبزی پلو ماهی بخوری یا مثل قدیما ذوق اون 2 یا 3 تومنی که عمو و عمه می دادن رو نداری و خیلی چیز های دیگه ... !

چرا ؟ نمی دونم . شاید اینم از عوارض آدم بزرگ بودنه . ما هم بی تقصیر نیستیم . فقط دلم می خواد یک بار دیگه همون حال و هوای قدیما رو داشته باشم . وقتی که نفس می کشم احساس کنم که بوی عید و عیدی میاد ! وقتی نگاه می کنم ببینم همه خوشحال هستند و دارن از نو شروع می کنند ... ای کاش این طور باشه ... آمین ...

جمعه – 9 اسفند 1387


امروز رو دوره خوش شانسی بودم !

به زور و خواهش و تمنا مامانم رو راضی کردم که باهام بیاد سینما .

رفتیم سینما پارک ملت ... یک نفر اونجا بود که اسم نویسی می کرد . حدودا با اینکه 3 ساعت زودتر رفتیم 50  نفر جلوی ما بودند .

صف بستیم . مسئول سینما آمد و گفت که بلیط ها از پیش به هنرمندان و مسئولین سینما داده شده . و اکران امروز سینما پردیس اکران عمومی نیست اکران ویژه هست که خود آقای فرهادی هم تشریف می آورند . همه مردم ناراحت شدند که یکی گفت اگر نیامدند بلیط ها را به ما می دهید ؟ گفتند بله ! یک نفر دیگر هم گفت می شه ایستاده فیلم را تماشا کرد ؟ باز هم گفتند بله اما اگر جا بود ! ما هم با هزار نذر و نیاز وایسادیم تو صف ! البته کلی خندیدیم . کارهای صف رو چند تا پسر انجام می دادن و خودشونم نمی دونستن دارن چی کار می کنن . مسئولین هی میومدن می گفتن بی خودی وقتتون رو تلف نکنید و برید و مردم اعتراض می کردن و یک نفر هم دوربین به دست مدام فیلم می گرفت ! ما هم از سر بی کاری با جلویی ها و عقبی ها می گفتیم و می خندیدم . اون زیر سینما هم ایستاده بودیم که عجب بادی می آمد ! قندیل بستیم ٢ ساعت آنجا !هوا بس نا جوان مردانه سرد بود ! دو نفر از هنرجویان آقای فرهادی آنجا بودند شماره آقای فرهادی را به همه دادند تا پیامک بزنیم بهشون و بگیم که سانس فوق العاده واسه امروز بذارن .

من با هاشون تماس گرفتم ! می خواستم ببینم خودش هست یا نه ؟ تا برداشتن شوک شدم ! گوشی رو دادم به خانم پشت سریمون و گفتم حرف بزن آقای فرهادیه ! اونم خندیدو مجبور شد قطع کنه ! ولی چون ازشون سوال داشتم دوباره گرفتم . برنداشت اما حدودا 5 دقیقه دیگر تماس گرفت . خیلی آروم و مودبانه به تمام سوالاتم پاسخ دادند که نمی تونن سانس فوق العاده بذارن چون هنوز مجوز فیلم رو ندارن و نمی تونن این کار رو بکنن . بعد من پرسیدم خب پس ما چه کنیم ؟ (صف طولانی بود). گفتند انشالله برای اکران عید آماده هست و از هفته ی آینده (احتمالا) به اکران عمومی در میاد . در حین صحبت مدام به من می گفتند متوجه هستی که ؟ و بعد من تشکر کردم و عذر خواهی کردند و. خداحافظی کردیم . من به همراه دو تا از دوستام (برف نو و ریحانه) توی صف نا امید ایستاده بودیم بلکه فرجی شه ! مامانم چون هوا سرد بود رفت تو . دقیقا 10 دقیقه بعد از اینکه مامانم رقت تو درها رو بستن و ما دیگه نمی تونستیم بریم دنبال مامانم ! باید خودش میامد بیرن !

30 دقیقه به اکران بود که مامانم خوشحال اومد بیرون ! دقیقا 4 تا بلیط دستش بود ! من داشتم پس میافتادم ! گفت یک دختری آمد (از میان آنهمه جمعیت !) از من گوشی خواست تا به دوستانش زنگ بزند ! بعد چون دوستانش نیامدند بلیط هایش را داد به من ! ما همه مونده بودیم که چقدر خوش شانسیم ! میان آنهمه جمعیت از مامان من گوشی بخواد و دقیقا هم 4 تا بلیط داشته باشه ! مامانم از شوق من سر شوق آمده بود و دختره را بوسیده بود ! مدام به مامانم می گفتم مامان ببین اگه من بازیگر بودم دیگه اینقدر مکافات نداشتیم ! و مامانم می خندید !

به سمت سالن روانه شدیم ! دقیقا 2 برابر ظرفیت سالن بلیط فروخته شده بود ! آنقدر شلوغ بود که همدیگر را گم می کردیم !

منتظر بودیم که من خانم بخت آور (همسر آقای فرهادی و کارگردان فیلم دایره زنگی) را دیدم (خوش شانسی سوم) ! دخترش سارینا هم آنجا بود . ازشون پرسیدم خود آقای فرهادی نمی یان ؟ گفتن چرا تو راهه ! منتظر ماندم . آقای فرهادی آمدن و من با خوشحالی ازشون امضا گرفتم ! از یک شبکه خارجی برای مصاحبه با آقای فرهادی اومده بودن که آقای فرهادی باهاشون مصاحبه نکردن !بعد از آقای مهرجویی حالا آقای فرهادی محبوب ترین کارگردان من هستن .  توی دلم می گفتم آقای فرهادی منتظر باش ! بالاخره یک روز می رسه که ما با هم تو یک فیلم همکاری کنیم !  چند تا عکس هم انداختم . از بازیگران فیلم فقط صابر ابر آمده بود و رامبد جوان و نیما شاهرخ شاهی هم حضور داشتند . می گفتند محمد صالح اعلا هم آمده اما من ندیدمش ! تهیه کننده فیلم هم بود .

تا ساعت 3 که شروع فیلم بود داشتیم از فشار و ازدحام مردم منفجر می شدیم ! اینقدر فشار زیاد بود که یکی حالش بهم خورد ! من به شوخی در آن شلوغی می گفتم که مادرم ناراحتی قلبی داره بذارین بریم تو و همه می خندیدند !آخه درها را باز نمی کردند . آخر سر با زور رفتیم داخل سالن و 4 تا جای خوب گیر آوردیم (این هم از خوش شانسی چهارم) ! نشستیم . سالن پر شد و خیلی از مردم چون جا نداشتند روی پله ها و زمین نشستند !

فیلم شروع شد . اسم گلشیفته روی پرده که آمد دست زدن ها شدت گرفت و من هم جیغ ممتدی برایش کشیدم ! دلم یک ذره شده بود برای گلی . در طول فیلم همه ساکت بودند و حتی صدای نفس کشیدن هم نمی آمد . فیلم همه را داغون کرد . من نمی تونم توضیح بدم فقط دعا می کنم همه شما هم ببینیدش . فیلم رو میشه گفت بهترین فیلم تاریخه سینمای ایران بود .یا کم کم یکی از بهترین ها ...

بازی های فیلم عالی بود ... گلشیفته بهترین بازی کارنامه اش را داشت در نظر من . حتی از میم مثل مادر هم قشنگ تر و دقیق تر بازی کرده بود . وقتی با تعجب زار می زد و گریه می کرد داشتم درد می کشیدم ! می فهمیدم که چه کشیده . انگار بدبختی روی سر من آوار شده بود . وقتی با صدای گرفته برای بقیه قسم می خورد که به جونه خودم راست می گم یا وقتی به دنبال خرابه ای می گشت تا با ناباوری زار بزند یا وقتی با اون خنده های شیرین اش شیطنت می کرد ... ای کاش خودش هم بود . گلی اشتباه کرد ...  

مریلا زارعی فوق العاده بود . پیمان معادی و مانی حقیقی شماره یک بودند . ترانه علیدوستی عزیز بازی اش کم بود اما عالی بود .شهاب حسینی و صابر ابر را هم که خودتان می دانید ...

بعضی جاها از شدت فشار نفس ام بند می آمد و به دوستم که کنارم نشسته بود چنگ می زدم ! او هم مثل من و دیگران حال خوشی نداشت ! اینقدر فیلم ملموس بود که فکر می کردیم ما هم آنجا هستیم . وقتی فیلم تمام شد هیچ کس دوست نداشت سالن را ترک کند . همه خشکشان زده بود .

و اما حرف آخر : یک دست مریزاد و خسته نباشید بزرگ به آقای فرهادی عزیز و تمامی بازیگران فیلم . و اینکه آرزو می کنم همه شما این فیلم رو ببینید ....

و من هنوز هم تو شوک ام که هم درباره الی رو دیدم هم آقای فرهادی رو و هم اینقدر خوش شانس بودم !

جمعه - ١۶ اسفند ١٣٨٧


http://mementocafe.persiangig.com/image/my-notes/tabe%20sard.jpg

همه جا تاریکه ... سکوت مطلق ؛ کم کم داری می ترسی و انگار دارن با سرنگ ترس رو بهت تزریق می کنن .ناگهان صدای پچ پچ می شنوی . آروم به سمت جلو می ری ... کمی از شدت تاریکی کم می شه و تو حالا می تونی صورت آدم هایی عجیب رو ببینی . قلبت داره تند تند می زنه ... صداش رو از همیشه واضحتر می شنوی ... آدمهایی سیاه پوش با سرهایی بزرگ و بدن هایی باریک و شکستنی و ترسناک ... سعی می کنی جلو بری و باهاشون حرف بزنی ؛ سلام می کنی اما هیچ صدایی از دهنت بیرون نمی یاد . می ترسی ؛ دست تکون می دی اما کسی توجه نمی کنه . برمی گردی که بری اما می بینی همه چیز در اندازه غیر واقعیه . پلک می زنی و دوباره پلک می زنی . خدایا اینجا کجاست ؟ به سمت جلو می ری ... جلو تر ... نا امید به دنبال چهره ای آشنا می گردی ... هیچ چیز . یکی از همون آدم های سیاه پوش از کنارت رد می شه . چیزی به زمین می اندازه ...

آتش ... همه جا آتش می گیره . وحشت زده به دنبال راه فرار می گردی . به اطراف نگاه می کنی و کمی دورتر سوسوی چراغی رو می بینی . می دوی ... سریعتر ... به سمت جلو خیز بر می داری به دروازه ای که زیر پیچک ها پنهان شده می رسی . به پشت سرت نگاه می کنی همه جا مشتعله ؛ با خیال آسوده نفست رو بیرون می دی و به دروازه داخل می شی . با قدم هایی کشدار به سمت جلو پیش می ری انگار یکی داره مانع ات می شه . حس خوبی نداری . هوا مرطوب می شه و غلیظ ... نفس کشیدن سخته . چشمات می سوزه . همه جا تار شده ... چشمات دیگه نمی بینه . عصبانی و کلافه پلک می زنی ؛ یک بار ؛ دو بار ؛ سه بار ... با ناباوری فریاد می زنی اما باز هم صدایی از دهنت بیرون نمی یاد . وحشت زده به هوا چنگ می زنی . دورت خودت می چرخی و با سرعت به سمت جلو می دوی . یک دفعه زیر پات خالی می شه ... قلبت داره از جا کنده می شه ... سقوط ... تا بینهایت ...دست و پا می زنی تا خودت رو به جایی گیر بدی اما نه ... نا امید خودت رو ول می کنی و چشمات رو می بندی ... سقوط ...

محکم روی زمین می خوری و جیغ کوتاهی می کشی ...

چشمات رو باز می کنی . می تونی ببینی . داری نفس نفس می زنی . حرارت بدنت بالاست . دهنت خشک شده . تا چند دقیقه نمی تونی بقهمی که کجا هستی . به اطراف نگاه می کنی ؛ کم کم آروم می گیری ... متوجه می شی که الان توی اتاقت هستی و داشتی کابوس می دیدی . امشب هم مثل شب های گذشته که مریض بودی  تب داری . قطره های سرد عرق روی پیشونیته . احساس گرمای شدیدی می کنی . پتویت رو کنار می زنی و می نشینی و از سر آسودگی و این که همه اینها خواب بودند نفس عمیقی می کشی . هنوز قلبت داره تند می زنه . جزئیات خوابت یادت نمی یاد و سعی می کنی اصلا بهش فکر نکنی چون هنوز هوا تاریکه و می ترسی . خم می شی و چراغه ساعت رو می زنی . ساعت 5 دقیقه به 2 نیمه شبه . باید قرصت رو بخوری . آروم آروم و با لذت آب رو پایین می دی و با زبون دور لبت رو خیس می کنی . به سمت پنجره کنار تخت ات خیز برمی داری و بازش می کنی . نسیم خنکی به صورتت می خوره . حالا دوباره همه چیز عادیه . یک کم که هوا خنک شد دوباره زیر پتو می خزی و خودت رو مچاله می کنی و آنقدر به صدای تیک تاک ساعت گوش می کنی تا دوباره خوابت ببره . اما این دفعه خوابی آسوده و خالی از رویا ...

یکشنبه - ١١ اسفند ١٣٨٧ 

پس نوشت : دوره ای تو کودکی ام به شدت مریض بودم ، طوری که کارم به عمل جراحی و ... رسید . این کابوس توی اون دوره کابوس هر شب ام بود . تنها چیزی که به وضوح از آن دوران به یاد دارم و هنوز هم ازش می ترسم ... نگران


http://mementocafe.persiangig.com/image/my-notes/6%20mahe%20budam.jpg

از همون اوایل عجول بودم ! تاره اول 7 ماهم بود ؛ دو تا دوستم که اسمشون فرشته بود و همیشه روی شانه هام می شستن داشتن من رو برای یک سفر آماده می کردن و برام تعریف می کردن که جایی که قراره بعدا توش باشم چه جور جایی هست . توی اتاق گرم و نرمم همیشه غذا به اندازه ی کافی بود و هر غذایی که دلم می خواست سریع برام آماده می کردن و همیشه می تونستی راحت و بی دغدغه  لم بدی و استراحت کنی ! همه چیز عالی بود ...

اما وقتی دوستام از جایی برام تعریف کردن که اسمش دنیا بود وسوسه شدم ! خواستم هر چه زودتر ببینم تو دنیا چه خبره ؟ این شد که هی به در و دیوار اتاقم کوبیدم ؛ دست و پا زدم اما هیچ کی محلم نکرد ! منم لج کردم ! گفتم باشه حالا که اینطوره منم خودم رو با آب خفه می کنم ! زدم و دیوار اتاقم رو سوراخ کردم ؛ آب داشت همه جا رو می گرفت ... این بود که همه ترسیدن و من رو زود آوردن بیرون ! همه می گفتن وای بچه هه 6 ماهه به دنیا اومده اما من منظورشون رو نمی فهمیدم که دیگه چرا وای ! مگه بقیه چند ماهه به دنیا میان ؟!! به خاطر همین عصبانی بودم و با هاشون قهر کردم ! واسه همین گریه نکردم . یک آقایی اومد جلو منو برداشت و سر ته گرفت و تا خوردم کتکم زد ! واقعا این یارو فکر نمی کرد من دردم میاد ؟!! همیشه اون دوتا دوست فرشته هام وقتی همدیگر رو می دیدن با خوشحالی بهم سلام می کردن و با هم روبوسی می کردن ! اما امان از این آدم ها ! اینم به جای سلام و احوال پرسی شونه . اومده منو بی مقدمه برداشته کتکم می زنه !

تو همین فکرا بودم که اون آقا عصبانیه که هنوز بی خیال من نشده بود رو به اون خانومی که تا حالا ندیده بودمش اما عجیب می شناختمش ؛ گفت : بهش دل نبند ؛ موندنی نیست . من با خودم فکر کردم دیدم به جز من که کسی تو اینجا جدید نیست پس لابد داره منو می گه دیگه ! اعتراض کردم . عربده کشیدم !می خواستم بگم درست صحبت کن خودت مردنی هستی اما چیزی جز صدای گریه از دهنم بیرون نیومد ! تازه تونستم نفس بکشم ! آخیشششش ... !

گذاشتنم روی یک چیزه سردی که بهش می گفتن ترازو . خانومه گفت : 1 کیلو و 750 گرم ! پیچیدنم لای پتو ؛ گرم بود اما نه به گرمی اتاق خودم . بلندم کردن دادنم دست اون خانومی که می شناختمش . چه بوی آشنایی داشت ... تو صورتم نگاه کرد . لبخند زد و گفت : تو از این به بعد دختر منی و منم مامانت ... خب پس از این به بعد باید بهش می گفتم مامان .

اون آقا بد اخلاقه که تا منو دید کتکم زد به مامانم گفت : سرش رو بذار روی قلبت بذار صداش رو بشنوه . مامانم توی آغوشش سفت بغلم کرد ... وای که چه لذتی داشت ... گرم بود و امن ... سرم رو گذاشتم روی قلبش و یک آهی کشیدم و با یک نفس عمیق بو کشیدم . می خواستم عطر تنش تا ابد تو مشامم باقی بمونه ... چشمام رو بستم و یک لحظه احساس کردم که هنوز هم تو اتاق خودمم .دلم واسه دوستام تنگ شد . از وقتی اومدم تو این دنیا دیگه اون دو تا فرشته رو ندیدم . بغض کردم . زدم زیر گریه . یک چیزی به اسم شیشه شیر چپوندن تو دهنم بلکه ساکتم کنن . به خوشمزگی غذاهای اتاقم نبود اما بعد از یک روز سخت دلنشین بود . چشمام رو بستم و مکیدم ... تا اینکه کم کم چشمام گرم شد و چونه ام شل شد . آسوده تو بغل مامانم به خواب رفتم ...

یک لحظه احساس کردم که دیگه بوی مامانم نمی یاد ! چشمام رو باز کردم ؛ دیدم غریب و تنها تو یک جای دیگم که دورش دیوار کشیدن و از اون تو می شه بیرون رو دید و کلی هم چیز میز وصل کردن . ای بابا عجب مکافاتیه ها ! خواستم گریه کنم و بپرسم مامانم کوش ؟ که دیدم اون گوشه اتاق خوابیده . بیدارش نکردم . دیگه خیالم راحت شده بود ...

از اون موقع به بعد همه می ترسیدن بغلم کنن که مبادا از لای دستشون بیافتم پایین ! فقط مامانم بود که جرات بغل کردنم رو داشت . حس خوب و گرم به آغوش کشیدنش هیچ وقت یادم نمی ره یا اون نوازش ها و خنده های زیباش یا وقتی برام لالایی می گفت و من با خودم فکر می کردم آیا واقعا نوایی خوش تر از این صدا توی این دنیا پیدا می شه ؟ اونقدر کوچولو بودم که مامانم من رو زیر شیر دستشویی می شست . من همدم مامانم شده بودم و مامانم مونس من ...

روزها گذشتن و من هر روز بزرگتر و قوی تر شدم ... و حالا وقتی تو چهره نورانی مامانم نگاه می کنم عشق رو می بینم و برق غروری که توی چشماش می درخشه و انگار با نگاه داره فریاد می زنه : « آهای شماها که می گفتین به بچه ی من امیدی نیست ... نگاه کنید ... حالا دختر من واسه خودش خانومی شده ... »

و مامان ... من تازه فهمیدم که اون دو تا فرشته واسه این من رو تنها گذاشتن چون می دونستن من پیش یک فرشته ی دیگه که بهتر از خودشونه می مونم . اون فرشته تویی . می دونم که چه دردی کشیدی تا بزرگم کنی و حالا این منم که همچنان تشنه ی آغوشتم و حاضر نیستم یک لبخندت رو با تمام دنیا عوض کنم ...

یکشنبه – 11 اسفند 1387


http://mementocafe.persiangig.com/image/my-notes/bazigari.jpg

وای چه لذتی داره وقتی به اون چیزی که دوست داری باشی فکر کنی ... بازیگری ... شاید بازیگر شدن همون در حد یک آرزو باقی بمونه اما دلت نمی یاد از خیالش دست بکشی ... هر روز ساعت ها بهش فکر می کنی . تجسم می کنی و بغض می کنی و می زنی زیر گریه ؛ می خندی ...

می ری جلوی آینه و برای اونی که توی آینه س بازی می کنی ! اول اخم می کنی و بعد چینی به پیشانی ات می اندازی . لبخند می زنی . قیافه ای مغرورانه به خود می گیری و بعد می خندی اما نه لب هایت را جمع می کنی . داری فکر می کنی کدوم حالت بیشتر به صورتت می یاد ... ؟ اخم رو ترجیح می دی .

حالا با همون اخم سعی می کنی تجسم کنی که یک خبر بد بهت دادن . تعجب می کنی ؛ اشک توی چشمات جمع میشه ؛ قرمز می شی و بعد آروم یک قطره اشک از گوشه چشمت میاد پایین ... گریه کردن خودت رو دوست داری ! خودت رو تحسین می کنی و ناگهان با صدایی به خودت میای . می بینی الان نیم ساعته که تو خیالاتی و جلوی دوربین فیلمبرداری نیستی بلکه جلوی آینه دستشویی ایستادی و یک نفر داره از اون بیرون داد می زنه : غش کردی ؟!!

وا می ری ! با خودت می گی : ای خدا ؛ یعنی می شه من یک روز بازیگر بشم ؟ اما دوباره به یاد مشکلاتت می افتی . ناامید به خودت طعنه می زنی که احتمالش صفره . می گی بابائه که در جا سکته می کنه و مامانه هم تا آخر عمر اسمت رو به زبون نمی یاره ! اما بازم دلت رضا نمی ده که بهش فکر نکنی ... یک چیزی تو وجودت تو رو صدا می زنه که می گه از این سمت برو موفق می شی ... بالاخره خودت رو راضی می کنه که حتما یک راهی هست ...

می خوای بخوابی ؛ دوباره می ری تو رویا ... سر لوکیشن فیلمبرداری . مردم هم ایستادن و با هیاهو نگاه می کنن . با بازیگرا و کارگردانی که دوستشون داری هماهنگ می شی . کارگردان داد می زنه :سکوت لطفا ! همه ساکت می شن ... صدا ... دوربین ( رفت ... بیب ...) حرکت ...

همه ساکتن ... نفس ها تو سینه حبسه ... همه چشمها به توئه .  وقتی بازیت تموم می شه و کارگردان کات می ده همه برات دست می زنن که بازیت عالی بود . می خندی و احساس خوبی داری ... همه چیز تیره و تار می شه و تو امشب هم مثل شب های گذشته با این فکر به خواب رفتی ...

پشت صحنه فیلم ها رو که نگاه می کنی به همه ی اون آدم ها حسودیت می شه . جشن ها و مراسم ها رو که نگاه می کنی خوشحالی و با خودت می گی منم یک روز به همه نشون می دم که استعداد دارم و یک روز می شه که می رم اون بالا و جایزه ام رو می گیرم . ولی باید فعلا صبر کنی ... افسوس می خوری ...

تو خیالاتت به همه امضا می دی و با همه عکس یادگاری می گیری . فکر می کنی دارن باهات مصاحبه می کنن و تو داری با متانت به همه سوال ها جواب می دی ! از خودت تشکر می کنی ! هنوز وارد این رشته نشدی خودت رو از خانواده سینما می دونی و روش غیرت داری . اخبار رو دنبال می کنی فیلمنامه می نویسی و می خونی و کلی فیلم می بینی . نقد ها رو دنبال می کنی و سعی می کنی از اسطوره های سینما تقلید کنی . مامان بابائه راه به راه چشم غره می رن و با همون نگاه بهت می گن که حتی فکرشم نکن ! اما توجه نمی کنی ...

با خودت می گی من بالاخره یک روز ستاره نسل خودم می شم و اون موقع حتی مامان بابام هم بهم افتخار می کنن . ذوق می کنی . می خندی ! حتی فکرشم شیرینه !

ای کاش یکی بود که درک می کرد من چه حسی دارم ! می گن یک قانونی هست به نام قانون جاذبه که اگه تو به هر چیزی زیاد فکر کنی اون رو جذب می کنی ... امیدوارم این قانون برای من هم صادق باشه ! امیدوارم ...

ای بازیگر گریه نکن

ما همه مون مثل همیم

صبح ها که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم ....

شنبه -١٠ اسفنذ ١٣٨٧

پس نوشت ١ : درباره شعر آخر . اینجانب با بازیگر خطاب شده در این شعر شدیدا همذات پنداری می کنم !! یعنی وقتی می گه ای بازیگر انگار داره منو به اسم کوچک صدا می کنه !نیشخند منظور من هم از گذاشتن این شعر انتقال این احساسم بود نه معنیه کلیه شعر ...

پس نوشت ٢ : این رو از همه شنیدم که این تب تو همه نو جوونا هست ! اما خب باید بگم من الان دقیقا ۴ ساله به طور جدی به این حرفه فکر می کنم ( از وقتی که خودم رو شناختم ) و ازاون تب های زودگذر نبوده ، لااقل برای من ! فعالیت هایی هم در حاشیه دارم انجام می دم به امید اینکه روزی بهش برسم ! البته اینم از قدیم گفتن که آرزو بر جوانان عیب نیست !!نیشخند


http://mementocafe.persiangig.com/image/my-notes/bachegi.jpg

خاطرات دوران بچگیم دارن گم می شن ! دارن می رن پشت پرده ای از مه . خنده ؛ بازی توی کوچه با دخترها و پسر های همسایه ؛ هفت سنگ ؛ قایم موشک ؛ وسطی و ...

ظهرهای گرم تابستون که به هر قیمتی شده از زیر خوابیدن در می رفتیم تا بزنیم تو کوچه و همراه بقیه بچه ها باشیم و صدای همسایه ها که بلند می شد که : " آهای بچه تو خواب نداری ؟ ساعت 2 ظهره ها ! مردم نباید آسایش داشته باشن ؟ " ما هم از همه جا بی خبر با همون خنده های بی خیال و آسوده و شل و ول یک زبونی به طرف در می آوردیم و با بیشترین سرعت ممکن می زدیم به چاک ! اما امان از روز که می فهمید مال کدوم خونه ایم ! می آمد شکایت و مام تا چند روز فقط باید ظهرها می خوابیدیم !

یا وقتی که توپمون می افتاد خونه همسایه ها و من که از همه ریز ترو فرزتر بودم می رفتم و از لای میله ها براشون می آوردم !

ظهرهایی که اینقدر این طرف و اون طرف می دویدیم تا اینکه همه خسته و بی حال و تشنه به سمت شیلنگ آب توی حیاط شیرجه می زدیم و  بعد یکی طبق یک قرار داد نانوشته با همون شیلنگ همه رو خیس آب می کرد !

آخ که وقتی اون توپه توی هفت سنگ (که معمولا هم از این توپای تنیس بود) محکم می خورد توی کمرت ... نفس ات بند می آمد اما چون نمی خواستی کم بیاری صدات در نمی آمد و فقط از شدت درد چشمات آب می افتاد و کبود می شدی !

وقتی هم که شب می شد بازی ها هم بی هیاهو می شدن . تیله بازی و شرط بندی هاش روی اون تیله های خوشگل و مامانی . یا رد و بدل کردن عکس بازیگرا و فوتبالیست ها و تاق زدنشون که یک مدت خیلی مد شده بود ! آخر سر هم لیزر انداختن تو خونه مردم !

یک مدتم مد شده بود با تاکی واکی و تفنگ ادای دزد و پلیس ها رو در می آوردیم ! دو تا دختر بودیم و 4 تا پسر ! نامردا اون تیر زرداشم چقدر درد داشت ! بعدشم یک دوره فوتبال و بسکتبال !

آخ که چه روزهایی بود روزای زمستون ! وقتی برف می آمد و مدرسه ها تعطیل می شد و ما از 7 صبح می زدیم تو کوچه و آدم برفی درست می کردیم و بعد برای سرش یک گلوله رو از سر پایینی کوچه غل می دادیم پایین تا سرش گنده شه ! یا وقتی می رفتیم پشته بوم و از اون بالا به مردم گلوله می زدیم !

و یا چهارشنبه سوری ها که می رفتیم از همه جا مجله و روزنامه می آوردیم واسه آتیش و به هم فشفشه و سیگارت می دادیم .

وای که چه روزایی بودن ... چقدر زود گذشتن ! انگار همه دنیا خوشحال بودن . غم و درد اصلا نبود !

از وقتی که کم کم بزرگ شدیم هم اون بازی ها و شادی ها تموم شدن و با تموم شدن اونها غم ها و مسئولیت ها شروع شدن . هر چی ما بزرگتر شدیم غم هامونم بزرگتر شدن . دیگه الان هیچ چیز و هیچ کس مثل اون دوران نیست ! دیگه وقتی پاتو توی کوچه می ذاری بوی غربت و دلتنگی می شنوی . دیگه وقتی همبازی های دوران بچگیت رو می بینی نمی تونی با خوشحالی بدوی سمتش و دستش رو بگیری و بگی : " بدو بیا بازی ! " آخه دیگه بزرگ شدی . حتی بهم سلام هم نمی کنیم ! دیگه نمی شه راحت و بی دغدغه بلند بلند بخندی . آخه همون همبازی بچگیت اگه صدات رو بشنوه زشته ! دیگه حتی نمی تونی از ته دل گریه کنی ! آخه بهت می گن : " وا ! خجالت  بکش ؛ مگه بچه شدی ؟ " دیگه حتی ذوق زیادی هم نمی تونی بکنی ! بعد تو دلت می گی ای کاش هنوز بجه بودم ! همیشه وقتی بچه ای آرزوت اینه که زودتر بزرگ شی و وقتی هم که بزرگ می شی برعکس ! آره دیگه همینه بازی ما آدم ها ! همیشه توی حسرتیم ! هیچ وقت اون چیزی رو که داریم قدرش رو نمی دونیم ! و آخ که چه زود دیر می شه ...

اما من دوست دارم با اینکه بزرگ شدم مثل بچه ها باشم ! آخه :

" وقتی که من بچه بودم غم بود ؛ اما کم بود ...

وقتی که من بچه بودم ؛ زور خدا بیشتر بود ... "

5شنبه – 8 اسفند 1387