... کافه خاطره
... کافه ای ها آدم هایی خاطره بازند
سرآغاز . منو خاطرات . درباره نگارنده . درباره کافه . اشتراک

از امروز سینمای ایران رنگی دیگر به خود خواهد گرفت . از امروز کیلومتر شمار سینمای ایران صفر شده و روزی نو از سر خواهد گرفته شد . از امروز سینمای ایران می شود سینمای قبل از فرهادی و سینمای بعد از فرهادی . انقلاب سینمای ایران امروز بود و جدایی نادر از سیمین می شود گاوی دیگر در تاریخ سینمای ایران .
همیشه گفتم اگه یک روز برسه ک بگن بیا 5 دقیقه تو فیلم فرهادی بازی کن و بعد سینما رو برای همیشه ببوس بذار کنار این کار رو می کنم ! چون برای من نهایت سینمای ایران خلاصه می شه تو این مرد . اینا رو الان نمی گم ک جایزه برده ، اینا رو از چند سال پیش می گفتم . راهنمایی بودم که شهر زیباش رو توی سینما دیدم . فیلمی که تا حالا می تونم بگم 20 بار دیگه هم نگاهش کردم و سیر نشدم . رقص در قبار ک ب سن سینمایی من قد نمی داد رو بعدها تو خونه 4 بار پشت سرهم دیدم و چند باری نیز تکرار کردم . چهارشنبه سوری که اومد دوم دبیرستان بودم و 2 بار تو سینما دیدم و دیگه یادم نیست ک چند بار دوره اش کردم ! درباره الی هم اون فیلمی بود که دیگه همه می دونستند یک موج نو تو سینمای ایرانه . 4 بار تو سینما دیدم و یک بار هم در کنار خود اصغر فرهادی تو جشنواره دیدمش . اون روز باهاش در مورد فیلم حرف هم زدم . اینکه سه ساعت تو صف ایستاده بودم و گفتن اکران خصوصی ئه و زنگ زدم بهش ! عذرخواهی کرد و گفت دست اون نیست اما سعی می کنه اکران فوق العاده بذاره واسه ماها . همون لحظه بود ک به طرز اتفاقی و عجیبی 4 تا بلیط گیرم اومد . از یکی که دوستش نیومده بود و دیگه نیازی به بلیط هاش نداشت ! من با درباره الی دیگه زندگی کردم . شاید بالای 30 بار این فیلم رو دیدم . درباره اش خیلی نوشتم . آخرین فیلم فرهادی هم که اومد ، یعنی همین جدایی نادر از سیمین رو توی جشنواره دقیقا جمعه 22 بهمن 89 دیدم . همون شب یک نوشته در موردش تو وبلاگم پست کردم ( ک الان جزو اولین ریزالت های گوگل هست ) و اولین صفحه فیس بوک رو براش راه انداختم !
اون شب حس خاصی داشتم . خیلی خاص . می دونستم اتفاقای خوبی میافته . می دونستم فرهادی یک نابغه اس . که با اتفاق دیشب اون حس ام کامل شد ! نمی دونید من الان چقدر خوشحالم و چ حسی دارم . واقعا از بیان کردن حس ام عاجزم ! برای اولین بار نمی تونم با کلمات اون چیزی ک در درونم هست رو بیان کنم . اونقدر خوشحالم که انگار خودم جایزه بردم . که انگار خودم اونجا بودم . البته این حس وقتی تشدید شد ک نصف دوستام بهم زنگ زدن و تبریک گفتن :)) .
در آخر فقط همین رو بگم که در سینمایی که اصغر فرهادی درش فیلم می سازه عشق سینما بودن برای من افتخاره .
پس زنده باد اصغر فرهادی :X
پس نوشت 1 : مدت ها بود مردم رو انقدر خوشحال ندیده بودم . امروز روز جشن ئه . این جایزه جایزه فوق العاده مهمی برای سینمای ایران محسوب می شه ...
پس نوشت 2 : مهم اینه ک بخوای . فرهادی خواست . و دیدیم ک تونست . فرهادی پله پله بالا اومد و حالا شده هم ردیف بزرگان تاریخ سینمای جهان . تبریک به خاطر این موفقیت بزرگ ...
امروز بعد از مدت ها فرصت شد که دوباره برخی از مطالب وبلاگم رو به سایتم منتقل کنم و در عین ناباوری دیدم که 9 دی تولد سه سالگی کافه من بود و من فراموش کردم ! خب اینکه چه حسی بهم دست داد بماند . اما خیلی تلخ بود . عین اینکه تولد بچه ات رو یادت رفته باشه . منی که هر سال کلی حرف و فکر داشتم برای زدن امسال ...
شمردم دیدم از دی پارسال تا امسال من فقط 8 پست اینجا دادم در حالی که خیلی نوشته منتشر نشده دارم . واقعیت تکون دهنده ای ئه که حس می کنم دیگه با اینجا غریبه ام . اینکه دیگه اینجا هم فراموش شد . که دیگه مخاطبای خاص ندارم .
نمی دونم چی شد که این طوری شد اما هنوزم می گم دلم برای اون روزا خیلی تنگه !
.
.
.
تولدت مبارک کافه متروکه من :)
* و شاید به مناسبت این تولد ؛ یکی از نوشته های منتشر نشده ام :
" دست روزگار است دیگر ، یک جاهایی یک وقت هایی یک جورایی آنچنان فرت می دهد که تو می مانی و یک علامت تعجب وسط حوضت ! که اصلا چه شد ؟ لاکردار هیچ چیز هم سرش نمی شود که مثلا فلانی فلان کاره است و ... ! ریز و درشت را به بازی گرفته این روزگار ! و من نیز چونان باقی اسباب بازی های خدا در این شهربازی تا به امروز از این قافله به جا نمانده و الحق که خوب به بازی گرفته شده ام ! از بازی بازی گفتن و بازی بازی کردن که بگذریم می رسیم به این که من نیز نفهمیدم چرا و چه شد که حالا اینجای زندگی ایستاده ام ! خلاصه اش اینکه هر چی فکر می کنم می رسم به اینکه هی این پیچ زندگی پیچید و من آمدم ادای این آدم استوار ها را در بیاورم و به جای اینکه به خود بپیچم با پیچ پیچیدم ! دست در دست هم چرخیدیم و چرخیدیم و هی پیچیدیم تا اینکه رسیدیم به اینجا که هستم ! طوری که انقدر خودم را دور زدم که یادم رفته من اصلا چه می خواستم و حالا در این پیچ جدید هی دستش را می کوبد به شانه ام و می گوید که موفق باشی ! و باز من سعی می کنم تا جون دارم و گیم اور نشده ام تمام تلاش ام را برای رد کردن این مرحله بکنم ! و القصه اینکه با این وضع هر روز رویایی بر خود بافته و بر تن کرده و فردایم را آن طور که خودم دوست دارم تصور می کنم ولی به یکباره یک جای داستان مثل نخ از دستم در رفته و کل بافتنی با آرزوهایم از هم می شکافد و من می مانم و یک سوال که آیا این من امروزم همان منی است که باید باشم یا نه ؟ ... ! "
این روزها روزهای خوبی است ، نزدیک ترین روزها به روزهای آرزوهای دورم ! درگیر درگیر ، با زندگی این بار ک نه از سر جنگ ک از سر سازش وارد شده و روز ب روز پیش می روم و نا گفته نماند ک از این درگیری بس شادم !
این روزها من و من دیگرم ما می شویم . در کنار هم . از نو .
این روز ها بهترین روزهای دانشجویی ام را سپری می کنم . در مسابقات معماری شرکت کرده و تجربه های خوب و دوستان خوب تری میابم . کاری ک بارها خواستم انجام بدهم و نشد .
این روزها می نویسم و می نویسم و می نویسم و می خوانند و خوششان می آید آنها ک فیلم سازند ، آنها ک کارگردان اند و من این روزها بیشتر از دیروز ب آرزوهایم نزدیک می شوم !
این روزها کار تئاتر انجام می دهم . می نویسم ، کارگردانی می کنم و مهم تر از همه بازی ...
این روزها خداست ک برای من قدرت نمایی می کند . خدا راه می سازد و من با پشتکار تر از همیشه نگاهم رو ب جلوست ، رو ب ارزوهایم تا ک این بار گم شان نکنم !
این روزها روزهای من است .
دوشنبه - 28 آذر 1390
پس نوشت 1 : کار تئاتری انجام دادیم ک برای من شروع یک راه بود ، ب نام من ِ من .
پس نوشت 2 : در جشنواره دو هفته با معماری نامی شرکت کرده ام ک سه هفته تمام تا ساعت 11 شب درگیر کارهایش بودیم . حتی چند شبی در دانشگاه !
پس نوشت 3 : در حال حاضر هم متمرکز بر روی نمایشنامه ی خودم هستم ک انشالله برای بهمن ب اجرا می رود و فردا برای جشنواره دانشجویی ارسال اش می کنم . نبودنم باز هم ب همین دلیل است . ب بزرگی خود باز هم ببخشید این بنده ی حقیر را :)
پس نوشت 4 : آدرس سایت ام را هم ب زودی در اینجا منتشر خواهم کرد :)
یک روزایی بود ک من بچه بودم . اون روزا ک هنوز دوربین دیجیتالی نداشتم و اصلا از عکاسی دو زار بارم نبود ، می خوابیدم روی زمین و به یک شی نزدیک خیره می شدم . بعد اول با چشمم به اون شی نزدیکه اصطلاحا فوکوس می دادم و پشت سری ها همه تار می شدن و بعد به پشت سری ها با چشمم فوکوس می دادم و شی جلویی تار می شد و هی این حرکت رو با خودم تکرار می کردم و سعی داشتم کشف کنم ک رازش چیه و همیشه با خودم می گفتم یعنی می شه یک روز یک چیزی کشف بشه ک این حرکت رو ثبت بکنه ؟!
یک روزایی بود ک من بچه بودم . تو عالم خودم با خدا قهر می کردم . حالا بماند ک گاهی نفرینش هم می کردم و بعد یک دفعه عذاب ب جونم می افتاد ک ای وای الان سوسک می شم و سریع ب یک بهانه ای سر صحبت رو باز می کردم باهاش و شروع می کردم الکی از یک چیز دیگه گفتن ب خیال اینکه خدا هم اسغفرلله ... بگذریم ! آره کلا می خواستم بگم ک اون روزا خدا یکی یک دونه ترین رفیق روزهای تنهاییم بود . همون روزا بود ک وقتی با همه عالم و آدم قهر می کردم - ک همه عالم و آدم اون موقع داداش مزدور و مامانم بودن - می رفتم زیر میز کوچک ناهار خوریمون قائم می شدم و با خدا می گفتم ک خدا تو شاهد باش قهر قهر تا قیامت و امن ترین جای دنیا رو هم همون زیر میز می دونستم !
آره یک روزایی بود ک من بچه بودم . خیال پرداز . بی آرزو ترین کودک زمین شاید ، ک خواسته هاش اونقدر زیاد نبودن ک نشه برآورده شون کرد ! اونقدر شاد ک فکر می کردم توی آسمون ب سیم چراغ برق توپ وصله ! اونقدر ک فکر می کردم دنیا همیشه همین قدری ، قد چهارتا پسر و دختر همسایه و معلم بدجنس کلاس دوم مون می مونه !
هی آره ... اما گذشتن اون روزا !
حالا یک روزایی هست ک دیگه من بچه نیستم . این روزا یک دوربین دیجیتالی دارم ک باهاش رو آدمای نزدیک زندگیم فوکوس می دم و آدمای دور زندگیم رو مات می کنم ! این روزا دیگه خدا سایه اش سنگین شده . نیست ! یا هست و من دیگه ندارمش ، این روزا دیگه اونقدر دنیام بزرگ و بی در و پیکر شده ک فکر می کنم گاهی حتی کوه به کوه می تونه برسه ولی آدم ب آدم نه ! این روزا دیگه خیال پردازی نمی کنم . پر از آرزوهای تباه ام . این روزا دیگه جای امنی واسه تنهایی هام پیدا نمی کنم . زیر میز جا نمی شم . کفر می گم توبه نمی کنم . این روزا اونقدر عوض شدم ک فکر می کنم من هیچ وقت بچه نبودم ! ک همه اون روزا یک خیال خوش بوده و بس ... !
چهارشنبه - 11 آبان 1390
پس نوشت : خودم هم نفهمیدم موضوع این نوشته ام چی بود ! خواستم یک چیزی گفته باشم دور همی مثلا ! این سر درگمی را بگذارید ب حساب این 8 ماه و اندی ک نبودم . آنقدر ذوق دوباره تاریخ زدن پای نوشته هایم داشتم ک یادم رفت اصلا چ می خواستم بگویم !
گاهی آدم ها باید نباشند !
ب یک مدت معین ، نه بیشتر نه کمتر ،
کمتر نه چونکه اثر مطلوب رو نمی ذاره و
بیشتر هم نه چونکه باعث فراموشی می شه !
اما من فکر کنم دارم فراموش می شم ! خودم ، وبلاگم ...
تو این مدت ک نبودم خیلی می نوشتم . و گه گاهی تو یک جامعه مجازی کوچکتر و خودمونی تر منتشر می کردم و دقیقا توی همین مدت همه نوشته هام بی تاریخ شدن ! بی عنوان حتی . یک متن سردرگم بودن ب مخاطبی ک معلوم نبود کی هست و حرفایی ک نصفه نیمه می موند !
نمی دونم چی شد ک من از این جا هم به همین سادگی بریدم ، از شماها ... اما دیگه دارم ب این خودم عادت می کنم ! ب این تصمیمات مجنون وار ! الانم واقعا نمی دونم چی شده ک یک دفعه ب سرم زد باز هم در کنار شما شروع کنم اونم بعد از این همه مدت اما امیدوارم ک هنوز هم چند نفری دلشون برام تنگ شده باشه و نوشته هام رو دوست داشته باشن !
فکر کنم از اردیبهشت بود ک دیگه ننوشتم . بخشی اش خواست خودم بود و بخشی اش هم به دلیل برنامه های زندگی ام ک به طرز عجیبی پشت سر هم و بی وقفه اتفاق می افتادن و اونقدر روزام رو شلوغ کرده بود ک خودم هم حتی باورم نمی شد !
مثلا یک ترم سنگین 24 واحده برای دانشجوی معماری مثل کابوس می مونه اونم وقتی ک مجبور باشی خیلی از پروژه های گروهی رو حتی خودت به تنهایی ببندی . بعدش هم نامزدی برادر بزرگتر و آمد و شد ها و در نهایت کنکور و جابجایی دانشگاه و در این بین نوشتن یک فیلمنامه و چند برنامه کاری مهم و دغدغه های فکری آینده و ... کلی اتفاقای ریز و درشت دیگه ک اگه بخوام بگم خودش یک طوماره .
و حالا بعد از گذشت 8 ماه من باز اومدم ! دلم نیومد ازتون بگذرم . از اینجا . از این همه خاطره ک ثبت شدن . مرسی از همه دوستایی ک تو این مدت اومدن و اظهار لطف کردن و من کمترین حتی نتونستم جواب بدم ! مرسی از همه کسایی ک هنوز من رو یادشون هست . من می خوام یک شروع نو داشته باشم و این بار کمی متفاوت تر . البته استارتش رو زدم و ب زودی شاید از سایت ام پرده برداری کنم . اما می خوام باز هم شما رو در کنار خودم داشته باشم . ک شروع بدون حضور شما معنایی نداره .
دیگه نمی دونم چی بگم . فقط اینکه احساس می کنم سبک شدم !
ســـــــــــــــــــــــــــلام ! :)
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ !
پس نوشت : عیدتون با تاخیر مبارکـــــــــــ :)

دست های کوچک ات برق نمی زد
وقتی که مرا با ضریه ای به خود آوردی ،
و نگاه ات را نادیده گرفتن سخت بود ...
خسته ای پسرک ... ؟ نه ؟
اشکالی ندارد ، من هم خسته ام ...
اما تو بخند ، بگذار زندگی مغلوب خنده هایت باشد ...
راستی دندان هایت کو ؟!
به امید آمدن کدام فرشته قایم شان کرده ای ... ؟
اگر دیدی اش سلام مرا به او برسان !
بگو که هنوز هم چشم به راهم ....
پنجشنبه – 5 اسفند 89
پس نوشت : دوستان به زودی به همتون سر می زنم . شرمنده ام :)

" هیچی نمیتونم بگم جز اینکه این فیلم عالی بود ... "
قبل از اینکه فیلم را ببینم می دانستم که عالی است و همان اول توی همه کارتها گزینه عالی را تیک زدم ! البته چند نفری بعد از فیلم می گفتند که فیلم منفی و تاریک بود اما من واقعا دوستش داشتم . خیلی هم دوستش داشتم . مثل تک تک فیلم های جناب فرهادی . اصلا مگر می شود جناب فرهادی فیلمی بسازد و من دوستش نداشته باشم ! انقدر جدایی نادر از سیمین خوب بود که نمی توانم بگویم الان درباره الی را بیشتر دوست دارم یا جدایی نادر از سیمین را ! جناب فرهادی باز هم همه را غافلگیر کردند . با فیلنامه ای که نمی دانستی آخرش چه می شود . در عین اینکه اتفاقات ساده ای افتاده بود ! احتمالاتی که می دادی ... و پایانی که سخت می شد حدس اش زد و اتفاق اصلی درست لحظه ای افتاده بود که اصلا فکرش را نمی توانستی بکنی ! یک بخش از زندگی بود . چیز تازه ای نبود اما طوری به آن نگاه شده بود که تا به حال کسی این گونه به آن نگاه نکرده بود . نکته تمام فیلم های فوق العاده آقای فرهادی همین است ! نوع نگاه ... و باز هم همان پایان های باز و مخصوص جناب فرهادی که آدم را ساعت ها درگیر نگه می دارد ! در فکر اینکه بالاخره کدام یک ... ؟ موسیقی تیتراژ پایانی که فوق العاده بود و همه را روی صندلی ها میخکوب کرده بود ! و کارگردانی هم که جای بحث ندارد ! کات ها و برداشت ها و فضاها و حرکت دوربین و ... تو را سوار بر فیلم می کرد ... شیوه ی فیلمبرداری دوربین روی دست در بیشتر سکانس ها مثل درباره الی ، طوری بود که لحظه لحظه حس می کردی انگار خودت گیر افتاده ای ! و باز هم باید در شرایطی سخت قضاوت می کردی و لحظاتی که انسانیت را هدف می گرفت ... و بازی ها .... ! لیلا حاتمی را دوست داشتم . در این نقش سردی و بازی خونسردانه اش خیلی بهش می آمد . پیمان معادی هم که یکی از کشف های آقای فرهادی در بازیگری است و شهاب حسینی عزیز دیگر حرفی برای زدن باقی نمی گذاشت و با بازی اش همه را مبهوت کرده بود و از دیگر بازی های فوق العاده زیبا بازی خانم ساره بیات و سارینا فرهادی ( دختر آقای فرهادی ) بود . ساره بیات درخشید ... انگاری که بازی نمی کرد ، خودش بود ... صدابرداری محشر بود ... طوری که در بعضی سکانس ها نفس ات بند می آمد ...
الان انقدر درگیر فیلم هستم که دیگر نمی دانم از کجا و چه چیزش بگویم . فقط اینکه ای کاش آقای فرهادی به جای هر دو سال یک بار هر شش ماه یک بار یک فیلم می ساختند !
جمعه – 22 بهمن 1389
پس نوشت 1 : پدربزرگ فیلم آلزایمر داشت و آنقدر خوب شخصیت پردازی شده بود که انگار تمام مدت مادربزرگم جلوی چشمانم بود . ریز به ریز حرکات و کارها و حرف هایش ... آنقدر که از اول فیلم تا آخرش هرجا که این نقش بود من و مامانم بغض داشتیم !
پس نوشت 2 : امروز اسامی برندگان را دیدم ، خب خودتان قضاوت کنید :
بهترین کارگردانی: اصغر فرهادی جدایی نادر از سیمین
بهترین فیلمنامه: اصغر فرهادی جدایی نادر از سیمین
دیپلم افتخار: شهاب حسینی جدایی نادر از سیمین
دیپلم افتخار: ساره بیات جدایی نادر از سیمین
بهترین فیلمبرداری: محمود کلاری جدایی نادر از سیمین
بهترین صدابرداری: محمود سماکباشی جدایی نادر از سیمین
بهترین فیلم از نگاه تماشاگران: جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی
پس نوشت 3 : سایت رسمی فیلم برای دنبال کردن اخبار فیلم :

" سوم دبستان بودم . مادر بزرگم معتقد بود و چادری . از آن آدم های با خدا که ریاکار نبود . که سرشان به کار خودشان بود و حساب یکی دوتای بقیه را نمی کرد . که نمازش هیچ وقت قضا نمی شد و از آنها که حتی بی سحری هم که شده یک ماه قبل از ماه رمضان می رفت پیشواز و یک روزه حتی به خدا بدهکار نبود ... ساکت بود و مظلوم و همیشه خنده به لب داشت . مهربان ... از آنها که نگاهش "حرف ها" برای گفتن داشت .
گاهی می آمد مدرسه دنبالم . با همان چادر مشکی اش که از مکه آورده بود . همیشه یک پفک لی لی پوت با دو تا تافی موزی و آلبالویی همراهش داشت . هر وقت من را می دید آنها را می داد دستم ، با همان لبخند همیشگی ، با همان نگاه مهربان و پر از حرفش . یکی از بچه ها مادربزرگ جوانی داشت . از آنها که آن موقع ها مانتوهای اپل دار می پوشیدند و فوکل می گذاشتند و بوی خوب عطر های خارجی می دادند ، از آنها که از مد روز حرف می زدند و از سفرهای خارجه شان تعریف می کردند . هی پز اش را می داد ، خب من هم نگاه به مادربزرگ خودم که می کردم خجالت می کشیدم . هروقت می آمد دنبالم یا عقب ترش راه می رفتم و یا جلوترش و جلوی دوستانم با او حرف نمی زدم ، انگاری که اصلا نیست . بچه بودم خب . نمی فهمیدم ... عقل ام به چشمانم بود و مادربزرگم هم هیچ گاه از من نپرسید و اعتراضی هم نکرد ، شاید چون فهمیده بود ...
گاهی دلم برایش خیلی تنگ می شود . برای همان چادر مشکی اش که همیشه پایین اش خاکی بود . برای نفس نفس زدن هایش ، برای آن قد کوتاه و صورت کوچک و معصومش . برای آن خنده ها ، آن نگاه ها ... برای آن تافی ها و پفک های لی لی پوت اش . برای اینکه فقط و فقط یکبار دیگر بیاید دم مدرسه دنبالم تا دستانش را بگیرم و تا ابد رها نکنم ...... "
- بخشی از داستان کوتاه ام –
جمعه - 17 دی 1389
پس نوشت 1 : دلم برای مامان بزرگم عجیب تنگ شده ! :(
پس نوشت 2 : مسابقه 100 بانوی برتر وبلاگ نویس ئه . امسال می خوام به طور جدی در مسابقه شرکت کنم ! اگه کافه خاطره رو تو این دو سال خوب دیدید که رای بدید اگه نه هم که هیچی ! ممنون :)

کام اول و عمیق از سیگار
طعم قهوه تلخ گوشه دنج کافه
بوی برف نو که می بارید
و دست هایی که روی پیانو می رقصید
فرصت عاشقی کردن بود ،
جای تو خالی اما ...
شنبه – 25 دی 1389
پس نوشت 1 : برف نو سلام ! :)
پس نوشت 2 : 9 crimes آهنگی که نمی توان دوستش نداشت !

امروز کافه ی من دو ساله شد ...
با امروز می شه 730 روز که من دلم خواست حرفام خونده بشن . که دلم خواست تنهایی هام رو با شماها شریک بشم . که دلم خواست یک جا بنویسم و نقد بشم بی اینکه کسی من رو بشناسه .
این کافه رو دوست دارم به خاطر فرصت دوستی های خوبی که بهم داد . اینجا رو دوست دارم به خاطر همه کسایی که میان و می خونن . به خاطر کسایی که کنارم می مونن .
با این وبلاگ بزرگ شدم اما . روز به روز . خیلی از چیزایی که الان دارم رو به همین نوشتن ئه مدیونم . به همین صفحه مجازی . به اینجا که خود گمشده ام رو توش پیدا کردم . به اینجا که جرات نوشتن بهم داد .
این کافه شد آیینه ای از زندگی من . از حرف های من . این کافه شد یک راه گریز برام . که هر وقت خسته بودم ، دلگیر شدم ، بیام و بنویسم و شریک شم با شماها . که بخونید و بفهمید . حتی اگه حرفی نزدید هم مهم نبود ، مهم این بود که فقط می خوندید و شاید درک می کردید ! و این کافه با من روزهای خوب و بد زیادی دید ... این کافه شد رفیق تنهایی هام . یک دریچه به دنیایی که بهش می گن مجازی اما وجودش می ارزه به هرچی دنیای حقیقیه ...
ختم کلام بگم که خیلی دوستتون دارم . هم شما رو هم این کافه کوچیک رو . حالا حالا ها هم اینجا خواهم نوشت . گاهی فقط کمرنگ می شم . نه اینکه حرفی نباشه ها ، که هست ، اما گفتنی نیست . و گاهی لازمه که سکوت کرد واسه از نو شنیده شدن ...
دیگه همین دیگه ! باز هم ممنون به خاطر این دو سال و به خاطر همه لطف ها و محبت هاتون .
دوستتون دارم زیاد !
پنجشنبه – 9 دی 1389
پس نوشت : ببخشید که فرصت نمی کنم درست حسابی بیام و به تک تک شماها سر بزنم و اینکه دیر به دیر آپ می کنم . روزهام بهم ریخته ! به زودی میام و از خجالتتون در میام !

آخرین یلدای دهه ٨٠ هم رو به پایان است ...
پس نوشت : یلدا مبارک :)
اخیرا با دوستان زیاد پارک ملت می ریم .حالا شده به بهانه حرف زدن ، فیلم دیدن یا ... . یکشنبه باز هم به بهانه عکاسی سر از پارک ملت درآوردیم . عکس های زیر هم حاصل عکاسی در همون روزه . اون روز واقعا غروب خورشید و برگهای زرد که ریخته بودن روی زمین و کلا فضای پارک فوق العاده بود ...

همیشه دلت از دست کسی که بیشتر دوستش داری می شکنه ،
هر کسی که دلت رو می شکونه انگار یک تیکه از وجودت رو با خودش می بره ،
" وجودم را تمام کسانی که دوستشان داشتم به یغما بردند ... "
چهارشنبه - ١٢ آبان ١٣٨٩
غربت خورشید به هنگام غروب شاید هیچ کم از غربت من نداشت ...
که او بر تن شهری مرده غروب می کرد و من بر تن مرده ام ...
مهر 89
پس نوشت : عکس لحظاتی پیش از اولین بارون پاییز ... سلام !
روزام، تقویم خط خورده
شبهام، در سوگت پژمرده
دنیا، جفت دستات پوچه
بن بست، آغاز هر کوچه

دومین آلبومی که می خوام معرفی کنم آلبوم "استرس" از گروه The Ways هست . یک کار متفاوت و شنیدنی ...
The Ways یک گروه موسیقی راک هست که اولین بار توسط "کاوه آفاق" و "علیرضا پور رضا" در سال ۲۰۰۳ شکل گرفت. سبک کار گروه پاپ-راک هست٬که البته رگه های راک خیلی بیشتر دیده میشه درش . The Ways یکی از گروه های موفق راک فارسی هست ...
موسیقی اش فوق العاده اس ... متن بالا از آهنگ "بن بست" انتخاب شده . یک تکه از موسیقی اش هست که هر وقت گوش می دم احساس می کنم ذره ذره دارم ویران می شم !
از کارهای خوب دیگر این آلبوم آهنگ "سوت و کور" هست که نمی دونم چرا اما من رو عجیب یاد آهنگ های فریدون فروغی و فرهاد می ندازه !
از دیگر کارهای عالی این آلبوم هم می شه "شهر من کو" و "تهران" و "اتاق آبی" رو نام برد ...
گوش بدید . به گوش دادنش می ارزه ! اگر دنبال شنیدن یک کار متفاوت و خوب هستید ...
( متن آهنگ ها و آدرس سایت و وبلاگ این گروه در ادامه مطلب قرار گرفته )
دنباله سخن ...
![]()
همین امشب ، توی ترافیک ، خانواده ای فارغ از این شلوغی و هیاهو روی صندلی سنگی نشسته بودند و با اشتیاق غذا می خوردند و من با خودم فکر می کردم که چقدر ساده خوشبختند ...
همین امشب ، توی ترافیک ، زنی با بچه ای چند ماهه گدایی می کرد . بچه خواب بود و من با خودم فکر می کردم چقدر خوبه که چشمات رو به همه چیز ببندی و تو اوج بدبختی بتونی راحت بخوابی !
همین امشب ، توی ترافیک ، دو نفر داشتند با هم قدم می زدن . رنگ کت زن با شلوار مرد و رنگ کت مرد با شلوار زن ست بود ... و من با خودم فکر می کردم که چقدر خوبه که هنوز آدمایی هستند که همدیگرو این جنسی دوست دارن ...
همین امشب ، توی ترافیک ، یک پسر بچه کنار ساختمون نیمه تموم با حسرت ماشین های مدل بالا رو دید می زد و من با خودم فکر می کردم حسرت من شاید هیچ کم از حسرت اون نداشته باشه ...
همین امشب ، تو این هیاهو ، ماه هم بود . پر نور تر از همیشه . دلگیر تر از همیشه ...
همین امشب ، تو این هیاهو ، همه بودند اما من تنها بودم . سر و صدا بود اما من سرشار از سکوت بودم . من مثل همون درخت سربلند پرغرور که تن اش رو داده به تبر شدم ...
حجم انبوه تنهایی این شهر شلوغ رو در بر گرفت ... همین امشب ...
سه شنبه – 27 مهر 1389

هفت ساله شدی اما به جای مدرسه هنوز هم گوشه اتوبان گل می فروشی ...
پسرک ، امروز درس از "ت" بود .
همان موقع که هم سن و سال هایت داشتند نوشتن "ت" را یاد می گرفتند
تو داشتی از "ترس" پلیس فرار می کردی ،
به نظرم درس "ت" را خوب بلدی ؛
جمله ساختن با "ترس" را ...
به خاطر یک لقمه نان شاید ،
پسرک ، آینده ات را کجای جاده بهشت زهرا گم کردی ؟
پنجشنبه – 22 مهر 1389
پس نوشت : برگرفته از یک طرح قدیمی ...

عجب روزیست روز محشر !
آن زمان که خداوند ما را محشور می کند
و من را در برابر تو قرار می دهد ؛
آن زمان که سیاهه قلبت
و نامه ی عشق ام در دستانمان قرار دارد ،
آن زمان که شاید من برای آخرین بار
" اما اینبار در کنار تو "
روزهای بی تو بودن را تکرار کنم !
یکشنبه – 18 مهر 1389
پس نوشت : نقل است در روز محشر هرکس با محبوب خود محشور میشود .
شاید خنده دار باشه ، اما یکی از آرزوهام اینه که یکبار پیکان برونم ! نمی دونم چرا ! اما یک حس خوبی بهش دارم !
پی نوشت 1 : دانلود آهنگ پیکان از رضا یزدانی .
پی نوشت 2 : عکس از خودم !

دلم برات تنگ می شه . این بار بیشتر از دفعه قبل که رفتی اما . می دونم که دیگه راه زندگیت رو ، شریک زندگیت رو پیدا کردی و هدفت هم معلومه و ممکنه که دیگه برنگردی ، حقم داری . چون واسه آدمایی مثل تو اینجا خیلی کوچیک بود ، واسه فکرهایی مثل تو . می دونم که دیگه اینبار جدی جدی رفتی و واقعا دیگه شاید سالی 2 بار ببینمت . کوتاه ، کم . اما نبودت الان بیشتر از همیشه آزارم می ده چرا که این 3 ماه با تو بودن به اندازه کل این 21 سال زندگیم لذت بخش بود . تک تک روزهاش . حتی اون روز که دعوا کردیم و کار به کتک کاری رسید ! همون روز که هر دومون از کاری که کردیم پشیمون بودیم و گریه می کردیم ! عین بچه ها !
دلم برات تنگ می شه داداشی . که نمی دونی چقدر در کنارت احساس امنیت می کردم . که چقدر آرامش داشتم . که وقتی بودی نیاز به بودن کس دیگه ای نبود . دلم برات تنگ می شه به خاطر اون روزا که شاید نمی دونستی تو دلم چی می گذره اما با تمام وجود با کارات می خندوندیم . دلم واسه شوخی خنده هامون تنگ می شه . واسه اون موقع که هیچ کی کم نمی آورد و انقدر می گفتیم و می خندیدیم که اشک از چشمامون می اومد !
دلم برات تنگ می شه . برای اون حرف های منطقی ات . برای اینکه می ذاشتی خودم انتخاب کنم . خودم تصمیم بگیرم .برای اینکه احساس استقلال می کردم در کنارت . برای این که بهم اعتماد به نفس می دادی و می ذاشتی فکر کنم که دیگه بزرگ شدم ! برای اون لحظه ها که از کارم دفاع می کردی و من احساس غرور می کردم . احساس خوشبختی می کردم از اینکه تو رو دارم . دلم برای نصیحت کردن ها و ایراد گرفتن هات تنگ می شه حتی . واسه چیزها و کارایی که از من می خواستی اما خودتم هیچ وقت انجامش نمی دادی !
دلم برای اون کل کل کردنت هات تنگ می شه . برای اون دیوونه بازی هات . برای رانندگی کردن ات حتی ! واسه اون روز که هر چی خلاف بود می کردی و بهم می گفتی که یاد بگیر ! اصل رانندگی اینه و من از خنده کبود شده بودم ! واسه اینکه همیشه میدون اختیاریه رو برعکس دور می زدی ! یا برای اون روزا که همش سر اینکه ماشین رو می نداختم تو چاله چوله سرزنشم می کردی . حتی دلم برای اون روز تنگ می شه که تصادف کردم و زنگ زدم بهت و هنوز موضوع رو نگفته از لحن ام فهمیدی که تصادف کردم و فقط پرسیدی خودم سالم ام یا نه . واسه اون موقع که بی خیال گفتی فدا سرت دیگه شده ناراحتی نداره که فقط مواظب خودت باش .
دلم حتی برای اون منطق بی منطق ات موقع عصبانیت تنگ می شه . واسه حرف قبول نکردنت . واسه لج کردن هات . واسه اخم کردن ها و بی محلی هات ! دلم برای اون صدای کلفت ات تنگ می شه حتی ! واسه اون بی خیالی هات ! که گاهی تا مغر استخون آدم تیر می کشید با حرفا و کارات ! واسه اودکلن های خوشبوت ! واسه لباس هات که همیشه می دونستی باید چی رو با چی بپوشی تا بیشتر بهت بیاد . اتاقت هنوز بوی تو رو می ده . درش بسته اس . هیچ کس نمی ره توش تا یک وقت هوات از تو اتاق نپره ...
دلم برای اون قد بلندت حتی تنگ می شه ! واسه اینکه هر وقت می خواستم بوس ات کنم باید می پریدم و از گردنت آویزون می شدم ! و توام چقدر از ماچ و بوسه بدت می آد و همیشه نمی ذاشتی درست حسابی بغلت کنم ! دلم برای این وسواسی بازی هات تنگ می شه ! واسه اینکه همیشه سر خوردن غذای بیرون بحث بود ! دلم برای جارو زدن هاتم تنگ می شه ! اینکه همیشه مامان به من می گفت پاشو خونه رو جاروبرقی بکش و همیشه هم تو به جای من این کارو می کردی !
دلم برای اون غیرتت تنگ می شه حتی ! واسه اینکه بهم می گفتی حواسم جمع باشه اما می گفتی اگه کسی خواست دلت رو بدست بیار اول باید یک دل سیر از من کتک بخوره تا بفهمه من همین جوری خواهر دست کسی نمی دم و دروغ چرا منم کیف می کردم ! و من از این و اون می شنوم که هیچ کس جلو تو حق حرف زدن از من رو نداشت !
دلم واسه اون نگاه های مظلومت در پس شیطنت هات تنگ می شه ! واسه اون شوخی شهرستانی هات ! که اولش عصبانیم می کردم اما بعدش از خنده منفجر می شدم از دست کارات ! از اینکه هر وقت یک چیزی ازم می خواستی سریع با اون نگاه معصومت خرم می کردی و بدست می آوردیش !
با این دلتنگی ها چه کنم ؟ نگرانتم . مواظب خودت باش . مواظب زندگی و آینده ات . مواظب اون قلب پاک و مهربونت باش . که کامل ترینی از نظر من . که انقدر خوبی . که انقدر داداشی .
دلم برات تنگ می شه پسر . دلم برات خیلی تنگ می شه کیوان .
دوشنبه – 5 مهر 1389
پس نوشت 1 : ببخشید که غیبتم طولانی شد .
پس نوشت 2 : چند تا اتفاق مهم همزمان داره می افته که شاید مسیر زندگیم رو عوض کنه . فقط امیدوارم همه چیز خوب پیش بره .

پیرمردی را می شناسم که برای بستن دهان مردم خانه اش را فروخت تا برای تک فرزندش عروسی بگیرد و حال مستاجر است .
او نمی دانست اما در دهان مردم را نمی شود بست ، که این مردمان در هر صورت حرفی برای زدن پیدا می کنند ، که هنوز هم فکر نکرده پشت سرش حرف است ! و می گویند که فلانی را نگاه ، با این سن و سال هنوز یک خانه از خودش ندارد و مستاجر است ...
آری ما اینگونه مردمانی هستیم ...
یکشنبه – 28 شهریور 1389

بله درست متوجه شدید ! هامون ! بعد از معرفی فیلم های درباره الی و عصر جمعه و به رنگ ارغوان در فصل اکرانشون حالا می خوام هامون رو معرفی کنم . همون فیلم داریوش مهرجویی که 20 سال پیش ساخته شده . هامونی که همه عشق سینماها و عشق فیلم ها بارها و بارها دیدنش و باهاش ارتباط برقرار کردن و از دیدنش لذت بردن . هامونی که جزو فیلم های برتر تاریخ سینمای ما محسوب می شه و تکرار شدنی نیست . هامونی که “حمید هامون” داشت . اما چرا هامون ؟ فیلمی که مطمئنا همه دیدنش ؟ اینم علت داره !
علتش اکران تک سانس این فیلم تو سینما پردیس ملت ئه ! اینکه فیلمی بیاد و بعد از 20 سال به صورت تک سانس ( اونم ساعت 10:30 شب ) اکران بشه و در دو روزه اول رکورد فروش رو بزنه خیلی حرفه ! خیلی معنا داره . اولین چیزی که می شه ازش فهمید اینکه هنوز هم آدمایی هستن که ارزش فیلم ها رو بفهمن و یادشون نره که چه فیلمی خوبه و چه فیلمی ارزش هزار بار دیدن رو داره . هامون فیلمه . هامون یعنی تاریخ و شناسنامه سینمای ایران که امضای بزرگی به نام مهرجویی پاش خورده . که اگه 1000 بار هم ببینیش برای دفعه 1001 ام باز هم برات تازگی داره .
دومیش اینکه ببینید چقدر سطح کیفی فیلم های ما اومده پایین که مردم به خاطر فیلمی که 20 سال از زمان اکرانش می گذره این طوری از سینماهای خاک خورده ما استقبال می کنن . البته گله ای هم نیست . وقتی فیلم هایی مثل لیموترش و مادر زن سلام و ... ساخته می شن که حتی گذاشتن نام فیلم تجاری روشون هم ننگه دیگه چه انتظاری می شه داشت ؟ وقتی افراطی ها ساخته می شه از رو دست اخراجی ها ( که حالا فیلم اول چی بوده مگه که دومی از روش کپی پیست شده ) دیگه واقعا چه می شه گفت ؟ وقتی که حامد بهداد داد می زد و می گفت من اهل سینمای نصف مال من نصف مال تو نیستم و می گفت که سینما از یک سال قبل برنامه اش مشخصه و رزروه و می دونه که قراره چه فیلمی توش اکران بشه و نشه واقعا دیگه جای حرف باقی می مونه ؟!
پس حالا ببینید حق دارم از هامون بگم یا نه ؟ وقتی تو اکران این فصل از سینما ها هامون مثل برگ برنده می مونه باید هم ازش گفت . فکر نکنم فیلم و دیالوگ هاش نیاز به معرفی داشته باشن . که خیلی ها دیالوگ هاش رو از بَرَن . فکر نکنم لازم باشه که از حمید هامون بگم . از عمو خسرو نازنین که بازیش توی هامون خودش یک مکتب بازیگریه واسه نو پاها .
اما بذارید یک تشکر کنم . از باعث و بانی این اتفاق خوب . کار قشنگیه اکران فیلم های تاریخ ساز . که بعد از اکران فیلم مادر زنده یاد حاتمی حالا نوبت هامون شده . کار خیلی قشنگیه اکران شاه فیلم های سینمای ایران . بیرون کشیدن خاطره ها . که ما منتظر ادامه این جریان فرخنده هستیم . دست مریزاد . خسته نباشید .
پس بیایید فیلم هامون رو یک بار دیگر در کنار هم ببینیم ...
چهارشنبه – 24 شهریور 1389

سلام :
بعد از مدت ها با یک داستان اومدم ! اسمش رو نمی شه گذاشت داستان کوتاه . چون خیلی هم کوتاه نیست . باز هم اگه حوصله خوندن ندارید اجباری نیست . فقط اینکه حدودا 4 ماه بود درگیرش بودم تا بالاخره تونستم بنویسمش . حوادث توش تجربه های شخصی و الهام گرفته از واقعیت اند . پس اگه تلخه ، اگه غم داره تقصیر من و قلمم نیست ! که من هرچی توش نوشتم عین حقیقته فقط بهش پرو بال و احساس دادم . نوشته ای که در ادامه مطلب خواهید خواند جرقه نوشتنش یک روز زده شد که تک و تنها داشتم تو مترو قدم می زدم و واگنی هم که ازش حرف زدم واقعا وجود داره ! مسیر هایی که ازشون گفتم هم وجود دارن . من فقط یک خط داستانی تعریف کردم براش . یک شخصیت خلق کردم . بی اسم ، بی نام و نشون با یک تفکر . خسته ، در جستجوی امید . که وقتی خواست بهش رسید . دیگه همین ! امیدوارم که خوشتون بیاد .
( برای خواندن متن به ادامه مطلب مراجعه فرمایید )
دنباله سخن ...

از وقتی عاشقی شد گناه
منم شدم بزرگترین مجرم دنیا !
که به گناه عاشقی ، بی دادگاه
محکوم شدم به تنهایی ابدی ...
پس نوشت 1 : رویا جان تولدت مبارک :)
پس نوشت 2 : این یکی از اون 80 تا مینیمال بود . شاید یک اتفاقای خوبی بیافته ... شاید !
" در تاریکی چشمانت را جستم ،
در تاریکی چشمانت را یافتم
و شبم پر ستاره شد ... "

" زین پس در کافه موسیقی هم سرو می شود ! "
من آدم خاصی نیستم . همیشه هم موسیقی خاص گوش نمی دم . بسته به شرایطم همه نوع آهنگی گوش می دم و کلا موسیقی رو دوست دارم .
اینا رو گفتم که فکر نکنید فقط همین آهنگایی که می خوام تو کافه بذارمو گوش می دم و کلا می خوام کلاس بذارم ! که نه ! اما اینجا فقط چیزایی رو می ذارم که ارزش شنیدن دارن . خیلی وقت هم بود که به فکر راه اندازی این بخش از کافه بودم .
برای اولین پست بخش " نوا و سکوت "می خوام شما رو در لذت گوش دادن به آلبوم " آفتاب های همیشه " شریک کنم . این آلبوم با انتخاب و دکلمه آیدا شاملو ( همسر سوم و معشوقه شاعر ) از اشعار و ترجمههای زنده یاد احمد شاملو و آهنگسازی و صداسازی سعید سالاری منش و محمدرضا اصغری منتشر شده است .
گلچینی از برترین های شاملو با دکلمه زیبای آیدا به همراه موسیقی فوق العاده اش شنیدن داره ... لینک دانلود آلبوم رو قرار می دم . اما خواهشم از دوستان اینه که هر کسی که دسترسی داره و می تونه اوریجینالش رو تهیه کنه و دانلود نکنه ! ( حق کپی رایت و این حرفا ) . متن آهنگ ها رو هم در ادامه مطلب قرار دادم .
امیدوارم مثل من از گوش دادن به این آلبوم لذت ببرید !
دنباله سخن ...

شب قدر امسال مثل هر سال نبود
اما نه ، من ِ امسال مثل من ِ هر سال نبود ؛
شب قدره
فارغ از همه چیز نشسته ام ،
یک دفعه یادم می افته
سوال می شه تو ذهنم که چرا ؟
که می خوام ازت بپرسم خدا ...
اما هنوز به زبون نیومده ، صدا نشده ؛
بغض می شه
پر می شه تو چشمام این سوال ، اشک می شه
چشمم رو می بندم که نریزه .
پلکم داغ می شه ،
فایده ای نداره ،
با چشم بسته دارم اشک می ریزم .
خدایا ؛
دل شکسته و دور افتادم ،
چه کنم ؟
تو بگو ...
جمعه – 12 شهریور 89
پس نوشت 1 : آخ دیدی چقدر از اونی که تو می خواستی باشم دور شدم ؟ دیدی چه سنگ شد این دل ؟ دیدی چه بد شد این گِل ؟
پس نوشت 2 : خدایا هیچ کس رو نا امید برنگردون از درگاهت که می دونم خیلی بزرگتر از این حرفایی ...

وقتی مدرسه می ری همه چیز سر ساعته . هر روز سر یک ساعت معین باید بری و بیای . سر یک ساعت معین فرصت استراحت داری . سر یک ساعت معین باید سر صف باشی و ... 12 سال تقریبا عین پادگان می گذره ! و تمام دل خوشی ات به پنجشنبه جمعه است و چشم دلت هم به تعطیلی های توی ساله . می ری و میای و هر سال هم کارات سخت تر از سالهای پیش می شه . یک جورایی نظم رو یاد می گیری . اما وقتی دانشگاه قبول می شی دیگه اوضاع فرق می کنه . هرچی تو مدرسه ها رشته شد تو دانشگاها پنبه می شه !
ترم اول . روز اول . کلاس اول . از اونجایی که همه عین خودت هنوز هم بچه مدرسه ای محسوب می شن ظرفیت کلاس اگه 20 نفر باشه عین 20 نفر حاضر هستند ! و توی محوطه دانشگاه هر کسی رو ببینی احتمالا یا باهاش کلاس داشتی یا خواهی داشت و بذار خلاص ات کنم ، همه از ورودی های جدیدن ! اوایل هنوز هم چون تب و تاب مدرسه تو بچه ها زنده اس همه با هم رقابت تنگاتنگی دارن ! کمتر کسی غیبت می کنه و پیچوندن کلاس جز گناهان کبیره و نابخشودنی محسوب می شه . همه سر کلاس جزوه می نویسن و خونه پاک نویس می کنن و درس رو حتما می خونن و سر جلسه بعدی حاضر می شن اما ...
ترم دو . روز اول . کلاس اول . ترم 1 که تموم شد تازه داری می فهمی دانشجویی یعنی چی . داری الگو برداری می کنی از ترم بالایی ها . اکیپ دوستی و غیره تشکیل دادی ! اگه بری سر کلاس یا استاد نیست یا دانشجو ، همیشه چند نفر هم بعنوان سیاهی لشکر سر کلاس هستند . قالبا ترم دو که ترم بهمن ماه هم هست نمی تونی استاد و دانشجو رو همزمان با هم در سه هفته اول ببینی ! و تا کلاس ها یک نظمی می گیرن و روی روال عادی می افتن تب و تاب عید و تعطیلی و ... است . که باز هم از هفته اول اسفند عمرا بشه استاد و دانشجو رو باهم پیدا کرد و هفته آخر هم که حتی حراست دانشگاه هم نمیاد چه برسه به استاد و دانشجو . در این ترم پیچوندن کلاس ها به طور یک روز در هفته اونم فقط یک کلاس شروع می شه و کم کم درس ها خونده نمی شن و رو هم تلنبار می شن ! جزوه ها تک و توک نوشته می شن و آخر ترم چند تا جزوه کپی گرفته می شن !
ترم سه . روز اول . کلاس اول . غالبا هیچکی نمی ره و همه می دونن که تازه بعد از حذف و اضافه غیبت ها حساب می شن اما احیانا اگه کسی رفت هر کس دیگه ای رو که تو محوطه می بینه از ورودی های جدید و ترم یکی ها هستن ! در ترم سه کم کم تعداد پیچش ها بیشتر می شه . جزوه نویسی به یک کلاس مهم خلاصه می شه و آخر ترم هم همه دنبال استاد می دوئن تا نمره بگیرن اونم به ضرب و زور ! درس ها هم که ناپلئونی پاس می شن و حتما یا یک درس حذف شده یا یک درس افتاده در کارنامه موجوده ! پروژه ها و تحقیقات یکی در میون کار خودت و کار دیگرانه . دو تاش رو خودت انجام دادی . دو تا رو خریدی ، دو تا رو هم از ترم بالایی ها قرض گرفتی !
ترم چهار . روز اول . کلاس اول . باز هم ترم بهمن و ترم تفریحات سالم و فشم و درکه و دربند و سینما و ... ! ترم بهمن عین تابستون می مونه برای دانشجو ها . هر چی کار عقب افتاده اس تو ترم بهمن می شه انجامش داد . باز هم اوایل ترم نمی شه استاد و دانشجو رو یک جا با هم پیدا کرد و آخراش هم همین طور ! جزوه که دیگه عمرا ! افت داره نوشتنتش ! آخر ترم بالاخره از یکی و یک جا گیر میاری دیگه ! پروژه های پایان ترم هم بالاخره از یک جا جور می کنی . حالا چی بشه یکی اش رو هم خودت انجام بدی !
ترم 5 . روز اول . کلاس اول . باز هم فقط ورودی های جدید . اما این بار یک فرقی داره . اونم اینکه تو با این سابقه درخشان تحصیلی ات داری می شی الگوی تازه وارد ها . از نظر قیافه و تیپ و ... که بماند چه سیر صعودی رو طی کردی از نظر درسی منظورمه ! سعی می کنی خودت رو خوب جلوه بدی و به سال پایینی ها بفهمونی که ای بابا کلاس رفتن نداره که . من تا الان چهار تا کلاس بیشتر نرفتم اما همه درسام رو با نمره خوب پاس کردم ! اما اون بیچاره نمی دونه که ترم پیش مشروط شدی و الان که ترم 5ای خیلی کم واحد برداشتی ! این ترم هم به زور اعتراض و دنبال استاد دویدن و پروژه این و اون درس ها رو پاس می کنی . اما یک کم با خودت که فکر کنی می بینی ای خاک ! تو طول این سه سال حتی یک کلمه هم یاد نگرفتی !
ترم 6 . روز اول . کلاس اول . بذار دیگه نگم ! از اینجا به بعدش فیلم هندی می شه ! عذاب وجدان داری که هیچی بلد نیستی اما بازم دلت نمیاد که تفریح نکنی !
و اما سال آخر ... هرچی تو طول این سه سال خوش گذشته تو این یک سال از تو دماغت بیرون میاد ! ترم تابستونی برمی داری تا 8 ترمه تموم شه ! معدلت رو هر طور حساب می کنی با ارفاق حتی (!) بالای 15 نمیاد . حالا همه اینا به کنار . این 8 ترم می گذره و می بینی که ای داد ... هیچی از درسی که باید پس فردا باهاش کار کنی بلد نیستی ... و اگه بخوای کنکور ارشدم بدی که دیگه بدتر . بعد اون موقع اس که با دو دست می زنی تو سر خودت و شروع می کنی خودت رو بی گناه نشون دادن و گفتن اینکه تقصیر اوضاع دانشگاه هاست و ای بابا دانشگاه ما که دانشگاه نبود و با اون استاد هاش و ... اما ته ته اش می دونی که این طوری ها نبوده و مقصر اصلی خودتی ...
همه اینا رو گفتم که برسم به اینجا . که ما به جای اینکه بیایم مدرسه رو آسون بگیریم و ورود به دانشگاه ها رو راحت تر کنیم و بعد در دانشگاه ها فشار رو ببریم بالا تا نتیجه بهتری بگیریم میایم کنکور می ذاریم و ورود رو سخت می کنیم و کل انرژی طرف رو می گیریم . طوری که بچه بعد از 12 سال رنج (!) وقتی وارد دانشگاه می شه دیگه می بره . می دونم و می دونین تعداد کسایی که خوب بودن و خوب می مونن خیلی کمه . کسایی که درست در طول دانشگاه درس می خونن و نتیجه اش چی می شه ؟ این که نه مهندس های ما مهندس می شن نه دکتر های ما دکتر ! و بعد از این همه خرج و سرمایه گذاری ما در نهایت دستمون به هیچ جا بند نیست ... چرا ؟
دوشنبه – 8 شهریور 1389
پس نوشت 1 : ببخشید طولانی شد . خیلی وقت بود می خواستم بنویسمش . وقت نمی شد !
پس نوشت 2 : یک سری پرتره تو گودر یکی از بچه ها شر کرده بود از یک عکاس معروف ، پرتره آدم های مشهور . دنبال لینک اصلی اش هستم . اشتباهی دستم خورد پاک شد و انقدر تعداد شر شده ها و نخونده ها خونده شده ها زیاد بود دیگه نتونستم پیداش کنم . ممنون می شم اگه کسی دارتش لینک بده .

[ بچه 6 ساله رو به مادر ]
بچه : چرا باید روزه بگیریم ؟
مادر : چون خدا آدمای روزه دار رو دوست داره .
بچه : یعنی خدا اون آقا فقیره که همیشه گشنه اس و سر کوچه مونه رو هم دوست داره ؟
مادر : ها ... ؟ [ در حالی که گلوش رو صاف می کنه ] خب آره دیگه .
بچه : پس اگه دوستش داره چرا فقیره ؟
[ چند لحظه سکوت ]
مادر : اون ... چیزه ... ! آها ! برو باباتو صدا کن الان اذون ( اذان ) می زنن .
بچه : از کدوم ؟!
مرداد 1389
پس نوشت 1 : آدم رو به مرگ می گیرن که به تب راضی باشی . حسن جوهرچی رو آوردن که ما به احسان علیخانی راضی بشیم !
پس نوشت 2 : افطار بی ربنا لطفی نداره . دلمون به رمضون خوش بود که شبیه قدیماس که اونم دیگه نیست !
پس نوشت 3 : فرامرز فرازمند تهیه کننده سنتوری مرد و بعد از 4 سال فیلمش بدون اکران وارد شبکه خانگی شد ! نکته جالب این جاست اول فیلمی که همون 4 سال قبل دست به دست گشت و همه دیدنش و یک کپی اش رو دارن اخطار می ده که کپی برداری ازش ممنوعه ! دلم سوخت . حق سنتوری نبود . خواهش می کنم هر کسی که این فیلم رو دیده بره و سی دی اوریجینالش رو هم بخره . به احترام مهرجویی بزرگ .

اگه من با رفتنت بی ستاره شدم ،
اگه من با نبودنت تنها شدم ،
مهم نیست !
عوضش یکی دیگه جای من
ستاره دار شد ،
یکی دیگه جای من تنهایی هاش پر شد ...
عوضش تو هنوز همونی هستی که بودی .
این وسط فقط منم که عوض شدم ؛
که تنها شدم ،
که بی ستاره شدم ،
مهم نیست !
تو خوب باش ، تو خوب بمون
دیگه هیچی مهم نیست ...
شنبه - ٩ مرداد ١٣٨٩
پس نوشت ١ : برای اونی که هر کاری کنه باز هم نمی شه ازش دل کند !
پس نوشت ٢ : بالاخره آلبوم گروه رستاک رسما منتشر شد . من که خریدم ! پیشنهاد می دم شما هم بخرید ، عالیه ! دوستانی که نمی تونن تهیه کنن می تونن از اینجا این آلبوم رو دانلود کنن .

" یلدا فقط یک شب نیست ،
برای کسی که تنهاست هر شب یلداست ... "
کی گفته یلدا فقط آخرین شبه پاییزه ؛
وقتی هر شب من یلداتر از شب قبله ؟
شنبه - 9 مرداد 1389
پس نوشت ١ : اول خبر خوب ! امروز تولد مسیحاست . مسیح مهربون و دوست داشتنی ، که تو رفاقت هیچی واسه دوستاش کم نمی ذاره ! تولدت مبارک :)
پس نوشت ٢ :و اما خبر بد ... یک هنرمند دیگه هم از پیشمون رفت ... محمد نوری دیشب در بیمارستان دار فانی را وداع گفت ... خدایش بیامرزد ...

حکابت من و تو شد همون یکی بود یکی نبود ؛
وقتی بودی نبودم ،
هر وقت نبودی بودم ...
نبود من به بودن تو گره خورد ،
یا نبود تو به بودن من ؟
شاید این "زنده گی" بود که بازیمون داد !
اسم این بازی چی بود ؟
ها ! یادم اومد ! دست تقدیر ...
دیدی چه ساده به این بود و نبود خو کردیم ؟
دیدی چه ساده نبود تو شد تقدیر من ... ؟
جمعه - 8 مرداد 1389
پس نوشت 1 : دارم برای یک عشق خیالی می نویسم . چرا نداره ! چون هیچ عشق واقعی دور و برم ندیدم ! پس برای اونی می نویسم که تو خیالم پاکترین و خالصترین عشق رو داره ...
پس نوشت 2 : یک چیزی می خواستم بگم یادم رفت ! :))
نه عقابم، نه کبوتر، اما
چون به جان آیم در غربت خاک ؛
بال جادویی شعر، بال رویایی عشق
می رسانند به افلاک مرا ...
اوج می گیرم، اوج
می شوم دور از این مرحله، دور
می روم سوی جهانی که در آن
همه موسیقی جان است و گل افشانی نور ؛
همه گلبانگ سرور ...
تا کجاها برد آن موج طربناک مرا ...
نزده بال و پری بر لب آن بام بلند ،
یاد مرغان گرفتار " قفس "
می کشد باز سوی خاک مرا ...
فریدون مشیری
پی نوشت 1 : این شعر رو دوست دارم ، بیشتر از اون آهنگش رو !
پی نوشت 2 : امروز تولد پپری مهربونه :) تولدت مبارک عزیز :*
پی نوشت 3 : عکس از خودم ! برای مشاهده در سایز بزرگتر کلیک کنید .

خوشبختی مثل اتوبوس می مونه ؛
یا همیشه باید در انتظارش باشی یا همیشه باید دنبالش بدوی !
-شاید-م یک روز برسه که بی دردسر سوارش شی ، اما مهم اینه که تو هم - مثل همه - بالاخره یک جا باید بلیط ات رو بدی و پیاده شی !
پس اگه روزی خوشبخت بودی سعی کن ازش لذت ببری ...
که شاید آخرین بار باشه !

خدا فقط اهل خوب حرف زدن نیست ، که اهل خوب عمل کردنه ...
همیشه اون لحظه که از "یاد" رفت ، به "داد" رسید .
جمعه - 18 تیر 1389
پس نوشت ١ : امرزو دیدم این نوشته پست ١٠٠ ام وبلاگم بود !
پس نوشت ٢ : دیروز تازه امتحانام تموم شد ، نتیجه جالب نبود ! یعنی اون چیزی نبود که می خواستم اما خوشحالم که تموم شد بالاخره چون دیگه داشتم از خستگی پر پر می شدم ! به زودی به همه سر می زنم . ممنون بابت این مدت که فراموشم نکردید و ببخشید که نبودم !
پس نوشت 3 : این روزا به لطف یک دوست بیشتر از همیشه احساس خوشبختی می کنم . از چیزایی که دارم راضی ام و باهاشون شادم . این آرامش و این حس رو نمی خوام با هیچی تو دنیا عوض کنم !

هر وقت دروغ می گفتی گونه هایت گل می انداخت !
گفتی که " به جای تمام کسانی که دوستت نداشتند دوست می دارمت " ...
و من خندیدم ؛
به - سرخی گونه هایت - !
پس نوشت : دوستان شرمنده ام ، این دو روز که تعطیل شد دو تا تحویل پروژه های ما هم عقب افتاد و افتاد روز ٢٩ ام و ٢٨ ام تیر . سخت درگیرم . میام باز . ببخشید ...
بعد نوشت : الان خبر فوت عزیزی رو خوندم که واقعا متاثر و ناراحت شدم . پدر رویا ، دوست مهربونم فوت شدند . ناگهانی ... رویا جان دلم می خواد من رو هم در غم خودت شریک بدونی عزیز . خدا انشالله به خودت و خانواده ات صبر بده . سخته ... تنهات نمی ذارم . تنهاش نذاریم ، لطفا سر بزنید و فاتحه ای بخونید . ممنون . ( کلیک )
جمعه - 18 تیر1389

دوست داشتم هنوزم هیجان ، هیجانه بالا رفتنه برعکس از سرسره بود .
دوست داشتم هنوزم لذت ، لذته راه رفتن روی جدول خیابون بود .
دوست داشتم هنوزم ترس ، ترس از مامان بود موقعی که زمین می خوردم و خودم رو زخمی می کردم .
دوست داشتم هنوزم "درد" ، درد ِگم کردن عروسک بود .
دوست داشتم هنوز هم خستگی هام با نشستن روی چرخ های فروشگاه رفاه حل می شد .
دوست داشتم هنوزم با یک شکلات از ته دلم خوشحال می شدم .
و دوست داشتم هنوزم دست دوستم رو می گرفتم و با اطمینان تا آخر دنیا باهاش می چرخیدم و می خندیدم ...
و "من" دوست داشتم ، اما ؛ اما این "زمان" امان نداد !
سه شنبه - ١۵ تیر ١٣٨٩

شش سالش بود .
دندونش افتاد ،
به امید تحقق آرزوش اون رو بعنوان معامله با فرشته خانوم گذاشت زیر متکا ،
صبح شد .
دندون کرم خورده سر جاش بود ....
بغض کرد ، حتی فرشته هم دوستش نداشت ...
از اون موقع بود که دیگه هرچی آرزو داشت - مثل اون دندون کرم خورده اش - از دلش می کند و می نداخت دور !
سه شنبه - ١۵ تیر ١٣٨٩

کسی که ما رو دوست نداشت ، مام هر وقت کسی رو دوست داشتیم یک دفعه همه دنیا بسیج می شدن که ازمون بگیرنش ... اینه ، این همون حقیقت تلخه زندگیه ما آدماس !
جمعه - ۴ تیر ١٣٨٩

گاهی کنجکاوی کار دست آدم می ده . تقریبا می شه گفت در مورد چیزایی که مستقیما تاثیرش روی خودمه آدم نترس و کله خرابی هستم و دوست دارم شخصا همه چیز رو تجربه کنم ! چند وقتیه که پشت فرمون می شینم . تو رانندگی هم ترسی از تصادف و سرعت و... ندارم . چه اون موقع که تحت تعلیم بودم و چه الان که به تنهایی رانندگی می کنم (این خصلت هم گاهی خوبه گاهی بد ) . همیشه دوست داشتم با ماشین دستی بکشم ! می دونم کار خطرناکیه و اگه دستت نباشه که تو چه سرعتی و با چه فرمونی و کی و کجا دستی رو بکشی ممکنه که چپ کنی . اما دونستن همه اینا باعث نشد وقتی که بهم پیشنهاد شد که دوست دارم دستی بکشم یا نه ، من بگم "نه" !
سه شنبه بود . با دوستان دانشگاه می خواستیم بریم شهرکتاب برای یکی از بچه ها کادو بخریم . تو راه – از اونجایی که کوچه پس کوچه های اطراف دانشگاه ما پهن و خلوته – تند می رفتم و سر هر پیچ صدای ترمز و کشیده شدن چرخ های ماشینم رو آسفالت داغ کوچه رو پر می کرد ! ( الان دارم فکر می کنم که چقدر جای مامانم خالی بود ! تا اینکه برای همیشه من رو از رانندگی و کلا از زندگی محروم کنه ! ) تو راه بود که یکی از بچه ها که خیلی هم دست فرمونش خوبه ازم پرسید که دوست دارم دستی بکشم یا نه ؟ منم از خدا خواسته هنوز حرف از دهنش بیرون نیومده بود گفتم آره خیلی ! قرار شد وقتی رسیدیم موقع برگشت به خونه بریم پارک "ن" که یک محوطه بزرگ و خلوت داره و اونجا تمرین کنیم !
رفتیم .من با سه نفر از بچه ها . دو نفرشون تو یک ماشین و من و همون دوستم که دست فرمونش خوبه تو ماشین من . بهم گفت سرعت می گیری حداکثر تا 40 ، به 40 که رسید سریع و کم فرمون رو به سمت چپ بعد به راست می دی و بعد دستی رو می کشی . گفتم باشه . ته دلم ترسیده بودم اما خب عمرا دیگه پس می کشیدم ! افت داشت ! اون دو نفر اول یکبار رفتن که من ببینم چه جوریه و بعدش من شروع کردم . به 40 که رسید سرعتم همون کارا رو کردم و دستی رو کشیدم ! خیلی خوب بود ! خیلی ! هیجان داشت ! عقب ماشینم کامل چرخید ! می خواستم دوباره امتحان کنم که "ا" گفت بذار با دنده عقب هم بهت یاد بدم بعد . گفتم باشه . دوباره بچه ها اومدن یکبار با دنده عقب دستی بکشن تا بهم نشون بدن چه جوریه بعد من برم . خیلی رفتن جلو و تو دنده عقب خیلی سرعت گرفتن . همون موقع "ا" که کناره من بود گفت چرا انقدر جلو رفت ، تو دنده عقب چپ می کنه اگه با این سرعت بره ... شروع کرد . دنده عقب اومد . دستی کشید و .......
چپ کرد ! و فکر کنم بتونین قیافه من و "ا" رو در اون لحظه تصور کنید ... وقتی ماشین رو دو چرخ بلند شد و بعد محکم رو آسفالت کوبیده و چند متر کشیده شد ... اومدم در رو باز کنم برم پیششون که "ا" گفت نرو ممکنه منفجر بشه ! نمی دونم چرا یک دفعه این حرف رو زد ! شاید واسه اینکه جلو من رو بگیره ! اما خنده دار بود که بشینیم و هیچ کاری نکنیم . با چه سرعتی خودم رو رسوندم بهشون و فقط دعا می کردم که سالم از اون تو بیان بیرون . هنوز یکی از بچه ها تو ماشین بود که دیدیم از زیر ماشین داره بنزین میاد . یکی با پراید اومد فقط داد زد بکشیدشون بیرون و دور شید الان منفجر می شه و گازش رو گرفت و رفت ... دیگه می خواستم همون جا بشینم گریه کنم ! اولی که اومده بود بیرون از ترس سفید شده بود و می لرزید و دومی اصلا یادش نمیومد که چجوری چپ کردن و چی شده . پلیس اومد . پرسید دستی کشیدین ؟! گفتیم نه ! اما نمی دونم قیافه زار کدوم یک از ماها رو دید که دلش سوخت و بیشتر از این گیر نداد ! به زور ماشین رو صاف کردن و "ا" شروع کرد به تعمیر کردن موقتش و منم بچه ها رو بردم درمونگاه . کتف جفتشون ضرب دیده بود اما خدا رو شکر آسیب جدی نبود . تو طول راه همه فقط سکوت کرده بودیم و ناباورانه جریان رو مرور می کردیم و من خودم رو مقصر اصلی می دونستم که اگه یاد دادن به من نبود هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد ... هنوزم هر روز این صحنه رو با ناباوری چند بار واسه خودم تکرار می کنم ... که عجب حماقتی کردم . که اگه این اتفاق برای من می افتاد اونم وقتی که هیچ کدوم از اعضای خانواده ام نیستن ... وای ...
کمترین درسی که از این اتفاق گرفتیم این بود : راننده ماشینی که چپ کرد فعلا تا یک مدت کلا نمی خواد پشت فرمون بشینه و اگه هم نشست دیگه حرکات نمایشی انجام نمی ده . من هم همچنین البته ! دیگه نمی خوام دستی بکشم ! به یکبار تجربه کردنش می ارزید اما به خطری که ممکنه آدم و اطرافیانش رو تهدید کنه نه ... شاید لازمه بعضی وقتا آدم بهش یک شوکی وارد بشه . اون شوک این بود برای من . چون همیشه فکر می کردم تصادف و اتفاق ماله دیگرانه نه من ... خدایا شکرت ...
پنجشنبه – 27 خرداد 1389
پس نوشت 1 : ممنون که تو این مدت فراموشم نکردید و بهم سر زدید . ببخشید که باعث نگرانیتون شدم . ولی خیلی خوشحالم . خوشحالم چون تو این دنیا به این بزرگی یک صفحه کوچیک برای من هست که همیشه چند تا دوست خوب منتظرن تا بهشون سر بزنم . و این یک حسه خوبی به آدم می ده ... امیدوارم هرچی از خدا خواستید رو بهتون بده . آرزومند آرزوهای قشنگتونم ...
پس نوشت 2 : هفته پیش پنجشنبه مطلبی رو سر کلاس عناصر جزئیات نوشتم که می خواستم آپ کنم اما دوستم بعد از خوندش ازم گرفتش و دیگه بهم پسش نداد ! اگه بتونم ازش بگیرمش اون رو اپ می کنم !

چه -بغض-ای سر تا سر وجودم رو فرا گرفت وقتی چند روز پیش بهم گفتی : " دوست ندارم از این بزرگتر شی ! دوست ندارم خیلی چیزا رو بفهمی ، دلم می خواد همیشه تو همین سن بمونی " ....
ولی مامان ! بدون من تو هر سنی و هر کجا که باشم ، هر چی که بشم فقط تو رو می پرستم و با تمام وجود دوستت خواهم داشت ، می دونی و می دونم که حرفام الکی نیست و هستی ام وام گرفته از هستی توئه . وقتی که نیستی با تمام وجود کم میارمت تو تک تک لحظه های زندگیم و وقتی که هستی با وجودت ، با نگاهت و با هرم نفس هات پر می شم از عشق و امید . تا وقتی که زنده ام هر روز ، روزه توست قبله گاه من ...
" روزت مبارک "
چهارشنبه – 12 خرداد 1389
پس نوشت 1 : تبریک به همه مادرای گل . امیدوارم هیچ وقت سایه تون از سرمون کم نشه ... آمین .
پس نوشت 2 : عرب ها یک نظر سنجی راه انداختن که خلیج فارس رو مال خود کنن و اسمش رو بذارن خلیج عرب ! البته زهی خیال باطل ! لطفا برید "اینجا" و به « خلیج همیشه فارس » رای بدید .
خورشید صبح ها پشت پنجره منتظر بود ، تا چشمهایش را باز کند و سلامش کند . پیرمرد هر روز صبح بعد از نماز سر وقت اش به سمت دکان می رفت . بسم الله ای گفته و کرکره ها را بالا می داد . صندلیه آبیه رنگ و رو رفته اش را با دقت بیرون می آورد و سمت چپ ورودی دکانش می گذاشت . می نشست رویش و عبور مرور همشهری ها را نگاه می کرد . هر از چند گاهی آشنایی رد می شد به او سلام می کرد . مشتری هایش زیاد نبودند . اما او راضی بود . هیچ گاه آرزوهای بزرگ در سر نداشت و در طول عمرش به هر آنچه که خواسته بود رسیده بود . خوشبخت بود چون دکان داشت . چون بچه هایش زن گرقته بودند و هر کدام سر خانه زندگی خودشان بودند . خوشبخت بود چون روزها را آنجا سپری می کرد که دوست داشت . خوشبخت بود چون همه چیز را ساده می گرفت ... از هیچ چیز نمی نالید . گله ای نداشت . آنچه را که داشت پای رحمت خدا می نوشت و انچه را که نداشت پای حکمتش ...
هر روز صبح تخم مرغ تازه برایش می رسید . اگر خرید می کردی با کلی دعای خیر بدرقه ات می کرد . طوری که دوست داشتی هر روز به خاطر همان دعاها هم که شده یک تخم مرغ ازش بخری ! و اگر سوال می کردی با آرامش و دقت جواب می داد . مهربان بود و برای هیچ کاری عجله نداشت . هنوز هم چرتکه می انداخت و با خودکار بیکش روی سر رسید های قدیمی و زرد شده می نوشت . خبری از ترازوی دیجیتالی هم نبود . ترازوی دو کفه اش که از تمیزی برق می زد جلوی چشمت خودنمایی می کرد . وارد دکانش که می شدی انگاری پرت می شوی در روزهای خاطره ، نوستالژی ... بوی قدمت و سنت می آمد . جنس هایش محدود بود اما مرتب چیده شده بود . دیوار ها با لامپ هایی که از آن آویزان بودند و بوی کهنگی و ترک هایش همه و همه خبر از روزهای سپری شده در این دکان را می داد که حالا گرد سپیدی اش روی موی پیرمرد نشسته بود .
ظهر ها صدای اذان می پیچید توی محل . همه ساکت بودند . صدای اذان می پیچید و می پیچید و تو را به تجدید دیدار با معبود دعوت می کرد و که بود که توان نه گفتن داشته باشد ... آنجا که انگاری خدا واقعا حضور داشت و حس اش می کردی . انگار خدا توی همان دکان بود . یا نه پشت آن درخت ، و شاید هم داشت از کنارت رد می شد و تو نشناختی اش ... آنجا که ایمان در هوا جریان داشت ...
بعد از اذان باز پیرمرد را می توانستی روی همان صندلیه آبی رنگ گوشه سمت چپ دکانش پیدا کنی ... آرامشی در نگاهش موج می زد که شاید ناشی از ایمانش بود . از اعتقادات ناب و بی خلل اش ، و تنها چیزی که در باورش پیدا نمی شد شک بود . خوش به حالش . روزها را همان طور که دوست داشت سپری می کرد تا شب شود . شب که می رسید آسمان صاف بود و زلال . روشن تر از روز حتی ! پر ستاره ، پر نور ، با شمارش ستاره ها چشم هایش سنگین می شد و با آخرین نگاه مهتاب به خواب می رفت. با لالایی خدا . خدا که آنجا بود . پشت یکی از آن ستاره ها ، پشت ماه ، مهتاب ... و شاید پیرمرد خدا را دیده بود ... و شاید زندگی یعنی همین ، نه آنچه که ما عمری پی اش می دویم ...
چهارشنبه – 29 اردیبهشت 1389
پس نوشت 1 : عکس فوق رو روز پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389 از پیرمردی گرفتم که در یکی از خیابان های کاشان نشسته بود . لازم به ذکره پیرمرد نوشته ام او نیست ! برای مشاهده عکس با کیفیت خوب کلیک کنید .
پس نوشت 2 : به زودی عکس هایم از شهر کاشان رو روی وب منتشر می کنم .
پس نوشت 3 : مسافرت و فطعی اینترنت و درس و کار زیاد باعث شده که نتونم به دوستانی که لطف کردند و به کافه سر زدند سر بزنم . به زودی از خجالت همه دوستان در میام . ممنون که تو این مدت که نبودم تنهام نذاشتید .
گاهی غمگین ؛
با تنهایی خود سازگار ،
و با تنهایی دیگران ناسازگار ...
من زاده شدم تا تنها باشم اما تنهایی دیگران را پر کنم .
من زاده شدم تا بشنوم اما سکوت کنم .
من زاده شدم تا دوست بدارم ، حتی هر آنکه را که مرا دوست نداشت ...
گله ای نیست و نه دریغ و افسوسی .
تکیه خیلی ها به من است و تکیه من به خدا .
من برای خدا می مانم و او هم برای من .
گاهی غمگینم اما حس قشنگی است ...
تنهایی هایمان را بلدیم چگونه قسمت کنیم .
آری او همیشه هوایم را دارد و من هم به پاس او هوای بندگانش را .
زیرا که من زاده شدم تا تنها باشم اما تنهایی دیگران را پر کنم ...
این قرار من با خداست ...
جمعه – ٣ اردیبشهت ١٣٨٩
پس نوشت ١ : خوبم ! این نوشته ام رو دوست دارم . با اینکه از تاریخ نگارشش گذشته اما دلم می خواست که تو وبم ثبت بشه !
پس نوشت ٢ : ذهنم درگیر موضوعیه که هرچی سعی می کنم بنویسمش نمی شه ! ولی می دونم اگه نوشته بشه چیز خوبی از آب در میاد .
پس نوشت ٣ : عکس فوق رو روز ١۵ اردیبهشت ماه ١٣٨٩ با دوربین گوشیم از آسمون جاده کن گرفتم و چقدر حرص خوردم که دوربینم همراهم نبود ! برای مشاهده عکس با کیفیت خوب کلیک کنید .
× اس ام اس ایرانسل که به دستم رسید مشتاق شدم برم نمایشگاه کتاب : " این روزها همه کتاب می خوانند ! شما چطور ؟! با انتخاب یک آهنگ کتابخوانی را ترویج دهید ! " حالا آهنگ چه ربطی به کتاب داره بماند ! × مردی بچه اش در بغلش خواب بود اما در بخش کتاب کودکان قدم می زد ! × در بخش کتب دانشگاهی دختر بچه ها با لباس های مدرسه و بستنی به دست چرخ می زدند و می گشتند ! به نظرم گروه سنی های مختلف خوب توجیه نشده بودند که کجا باید بروند ! × در این میان بازار بستنی و ذرت و ساندویچ هایدا بیشتر از بازار کتاب داغ بود ! و بیشتر خوراکی به جای کیسه های کتاب دست مردم دیده می شد ! × باران شدیدی گرفت ، دیگر استفاده ی کتاب های رنگی که فقط مخصوص دکور کتابخانه هستند نیز مشخص شد ! این کتب به عنوان چتر و سرپناه نیز مورد استفاده قرار می گیرند ! × برای من این سوال واقعا به وجود اومد که این همه جمعیت مشتاق به کتاب و کتابخوانی چطور می شه که میانگین مطالعه شون می شه 5 دقیقه در روز ! یعنی این آمارم دروغه ؟ × پارکینگ ماشین یک طرف اتوبان بود و نمایشگاه طرف دیگر . بین اتوبان هم فنس زده بودند که عابرین نتوانند رد شوند و تنها راه اتصال دهنده این ور به آن ور زیرگذر مترو بود ! که آن هم بعد از گرفتن باران شدید و ازدحام جمعیت مامورین درش را بستند و ما ماندیم و حوضمان ! ( البته در حاشیه عرض کنم که مردم بیکار ننشستنند و پریدند وسط اتوبان و فنس را پاره کردند و راه خود را باز کردند ! ) × نمایشگاه کتاب هر چند هیچ کتابی نداشت اما تفریح و سرگرمی خوبی برای ما جوانان بود ! خدا باعث و بانی برگزارکننده اش را خیر بدهد انشالله ! امروز تبدیل به یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگیم شد ! دوشنبه – 20 اردیبهشت ماه 1389

ای کاش کسی بود که برای بچه های بد هم قصه های خوب می نوشت ...

" کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد .
در من زندانی ستم گری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ... "
احمد شاملو
پس نوشت 1 : بخشی از شعر آیدا در آینه ...
پس نوشت 2 : سرم خیلی شلوغه ولی این روزا سرشار از اتفاقای خوبم !
تهران رو دوست دارم ، با همه شلوغی هاش ، همه دغدغه هاش ، همه کثیفی هاش ! دوستش دارم چون تهران " شهر منه " ، جایی که توش پا گرفتم ...
پس نوشت 1 : عکس فوق رو روز یکشنبه 5 اردیبهشت ماه 1389 گرفتم . دوست داشتم شروع گذاشتن عکس تو گالری وبم با عکسی از تهران باشه ...
پس نوشت 2 : قراره یک بازارچه خیریه تشکیل بشه . به " اینجا " سری بزنید و لطفا اطلاع رسانی کنید .
پس نوشت 3 : برای مشاهده عکس با کیفیت خوب " کلیک " کنید .

گاهی با یادی طوفانم ، و آن زمان است که خدا می شود ناخدای کشتی دلم ، تا دل طوفانی ام را سالم به مقصد برساند ....

روزی که خبر فوت کیومرث ملک مطیعی رو خوندم اولش باورم نشد . چون تو یک وبلاگ خبر رو خوندم و با خودم گفتم که حتما نا معتبره ... رفتم سایت سینمای ما و دیدم که نه ... دلم سوخت . خیلی هم سوخت . چون دوستش داشتم . اما از طرفی عصبی هم بودم که چرا تا وقتی بود هیچ کس ازش خبری نمی گرفت ؟ اما وقتی مرد واسه همه عزیز شد و خبر فوتش شد تیتر شماره یک مجلات و روزنامه ها و سایت ها که تا قبل از اون خبر از قرارداد جدید گلزار و دست مزدهاش می زدن ... همون روز مطلبی رو برای وبلاگی منتشر کردم و آخرش گفتم بیایم یادی کنیم از اوتا که هستند و چشم انتظارند ... "نیکو خردمند رفت ، کیومرث ملک مطیعی رفت ، محمود بنفشه خواه و رضا کرم رضایی هم رفتند ، بیاید تا حمیده خیر آبادی و جمشید مشایخی و ... از پیشمون نرفتن یادی ازشون بکنیم "
چند روز پیش بود که داشتم به مامانم می گفتم چقدر حمیده خیر آبادی یا همون "نادره" رو دوست دارم و پرسیدم دیگه چرا خبری ازش نیست ؟ نکنه وقتی رفت تازه همه یادش بیافتن ؟! و همین امروز سر کلاس برای یکی از دوستان اس ام اس اومد که خیرآبادی هم مرد ... باورم نشد ، بغض داشتم ، وقتی اومدم خونه دیدم سایت سینمای ما باز هم چندتا تیتر زده که ... بله ... نمی دونم چی بگم . واقعا نمی تونم بگم چقدر از شنیدن خبر فوت اش ناراحت شدم و چقدر عصبانی ... دوستش داشتم . یعنی همه داشتیم ... کسی هست که از حمیده خیرآبادی بدش بیاد ؟! یاد حرفاش توی جشن خانه سینما که می افتم اشک تو چشمام جمع می شه . یاد تنهایی هاش ... ای وای ... لعنت به ماها که تاره وقتی که کسی رو از دست می دیم یادمون می افته که عزیز بوده و وقتی که هست قدر نمی دونیم ، لعنت به ما مردم مرده پرست !
فقط می تونم تسلیت بگم . به خانواده سینما ، به همه اونایی که با فیلما و سریال هاش خاطره دارن . روحت شاد مامان بزرگ ، هیچ وقت فراموشت نمی کنم ، هیچ وقت ..............
سه شنبه – 31 فروردین 1389
پس نوشت : امسال چه خبره ؟! می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست ... رضا کرم رضایی ، محمود بنفشه خواه ، کیومرث ملک مطیعی و حالا هم حمیده خیرآبادی ...
من را تنها در "پنج" کلمه تعریف کنید !
پس نوشت 1 : گاهی آدم دوست داره خودش رو از نگاه دیگران ببینه ...
پس نوشت 2 : یکبار برای همیشه نوشته ای از من در وبلاگ مترسک به روز شد .
[ دوستان سو تفاهم نشه ، یک سری از نظرات که گذاشته می شه و همگی فقط اسامی هستند و بدون جواب از جانب من باقی می مانند رو خودم منتشر کردم . اینها نظرات دوستان دانشگاه و دوستان دوران دبیرستان و حتی اعضای خانواده ام هستند که شخصا بهم پاسخ این سوال رو دادند و چون خیلی هاشون نمی دونن من وب دارم من به جاشون نظرشون رو می ذارم و جوابی هم زیرش نمی دم چون قبلا در مورد نظرشون باهاشون حرف زدم ! دلیل اینکه همه این نظرات رو هم اینجا منشر می کنم مربوط می شه به پستی که شاید بعد از این پست قصد نوشتنش رو دارم ! همین . ]
پسرک تنها هشت سالش بود . علیرضا را می گویم . همان – به ظاهر – کودکی که در پارک کفش هایش را درآورده بود و بی وقفه می دوید و با برادر کوچکش " رفیع " بازی می کرد . داد می زد و می خندید و از تاپ پریده و از سرسره بالا می رفت . سر به سر هم سن و سال هایش می گذاشت و لحظه ای با بچه ها دعوا می کرد و چند لحظه بعد با آنها دوست شده و بازی می کرد . مادری دست فرزندش را گرفته و به او می گوید که باعلیرضا بازی نکند چون بچه ی بدی است و کودک بدون آنکه علت را جویا شود قبول می کند . نگاهش می کنم ... علیرضا را . به سمت تاپ می رود و سوار می شود . انقدر تند تاب می خورد و به هوا می رود که می ترسم نکند زمین بخورد . به سمتش می روم . نگاهم می کند و می خندد و به او می خندم و می گویم که مواظب باشد . علیرضا مرام خاص خودش را دارد . پیاده می شود و تعارف می زند که سوار شوم . با خنده می گویم روی این صندلی ها جا نمی شوم ! اسمش را می پرسم . می گوید علیرضا و آن هم برادر کوچکم رفیع است . می گویم حدس می زدم ، شبیه هستید . با علیرضا گرم می گیرم . چیزی در او بود که در بچه های دیگر نبود ( که الان می فهمم او اصلا بچه نبود ! ) از او ، از خانه اش می پرسم . از مدرسه اش . از سن و سال و خانواده اش . می پرسم مادرت کجاست ؟ می گوید نیامده . ما تنها آمده ایم اینجا . می پرسم مگر می شود ؟! می گوید من دیگر هشت سالم است ! پرسیدم خانه تان کجاست ؟ گفت یاخچی آباد . تند و آروم می گوید یاخچی آباد را . انگاری که نمی خواهد من بشنوم کجا زندگی می کند و من هم به راستی بار اول متوجه نشدم که کجا را می گوید . فکر کردم می گوید یخچال و ادامه می دهم که خب پس یخچال تا اینجا راهی نیست . سریع جواب می دهد که نه ! یخچال نه ، یاخچی آباد . چشمانم گرد می شود . می پرسم مگر می شود شما دو تا تنها از یاخچی تا اینجا آمده باشید ؟! می گوید با مترو آمدیم تا سر یخچال و از آنجا تا پارک را هم پیاده گز کردیم . سعی می کنم حرف را عوض کنم . می پرسم مگر آنجا پارک ندارید ؟ و پاسخ می دهد که نه . پارکمان خراب است و فقط یک تاپ دارد که آن هم زنجیرش ایراد دارد و ادامه می دهد که برای کار اینجا می آیم ... "کار ؟!" سری تکان داده و می گوید که تا شب اینجا دستمال می فروشم . باورم نمی شود . هر لحظه منتظر بودم که عین این فیلم ها مادرش از راه برسد و بگوید که علیرضا باز تو شیطانی کردی و از من عذر خواهی کند و من بگویم که نه ! بچه ی شیرینی است و یا همش دوست داشتم فکر کنم که دروغ می گوید و بچه همین اطراف است و سر کارم گذاشته ! می پرسم پس دستمال هایت کو ؟ می دود و از زیر یکی از سرسره ها بسته ای مشکی پر از دستمال برایم می آورد . می گویم مگر مدرسه نمی روی و جواب می دهد که چرا ! تا ظهر مدرسه ام و تا ساعت چهار مشق هایم را می نویسم و ساعت چهار و نیم هم اینجا هستم تا شب دستمال می فروشم و شب هم با رفیع یک ساندویچ از هایدا می خریم و می خوریم ساعت 11 ، 12 هم راه می افتیم سمت خانه . می پرسم رفیع مدرسه نمی رود ؟ می گوید نه شش سالش است و فعلا قرآن بلد است که بخواند و ادامه می دهد که من هم پول مدرسه ام را هنوز نداده ام ، 5 هزار تومن است . نداشتم که بدهم . می پرسم همین دو تا هستید ؟ می گوید نه سه تا خواهر کوچکتر از خود به نام های سارا و نرگس و لبیلا دارم که خرجشان را من می دهم چون از همه بزرگترم . دیگر حرفی برای زدن نداشتم . بغض داشت خفه ام می کرد . نگاهم به کفش های پاره علیرضا گوشه سرسره می افتد و تازه می فهمم که چرا علیرضا کفشش را پا نکرده بود . پولی در آورده و به جفتشان می دهم و می گویم که شام امشب تان مهمان من . خوشحال می شوند . می گوید یکی از دستمال ها را بردار لایش فال است . می گویم نه و از او می خواهم که اجازه بدهد در کنار رفیع از او عکسی بگیرم . خوشحال شده و مجدد رفیع را صدا می زند . می ایستند ... نگاه علیرضا نگاه یک کودک نبود . نگاه مردی بود که غم داشت . که می فهمید سختی یعنی چه . که ... بگذریم . با علیرضا دست می دهم و به او می گویم که خیلی مرد است . بغض امانم نمی دهد . دیگر نگاهش نمی کنم و روی برگردانده و سریع دور می شوم ...
شب در راه خانه و در ماشین رفیع و علیرضا را می بینم که دستمال به دست در بین ماشین ها می گردند به امید آنکه دست خالی به خانه باز نگردند ...
5شنبه – 19 فروردین 1389
پس نوشت : علیرضا بزرگ مردی کوچک بود که چهارشنبه با او آشنا شدم . ببخشید اگر با وجود این همه کودک محروم در کشورم دیگر نمی توانم به حال کودکان محروم فلسطینی و عراقی و آفریقایی و افغانی دل بسوزانم . ببخشید که معتقدم به این مثل قدیمی که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ... ببخشید که غم عالم به خاطره علیرضا ها به یکباره در دلم ریخت و نتوانستم خویشتن دار باشم و آن را با شما در میان گذاشتم ... ببخشید .
پس نوشت عکس » از سمت چپ : علیرضا - رفیع ( برای مشاهده عکس در سایز بزرگتر روی آن کلیک کنید )

اسفد ماه ، شروع ترم بهمن دانشگاه ها ، اسفند ماه را دانشجویان دانشگاه آزاد ماه تفریحات سالم و فرهنگ و هنر نام گذاری کردند . به نام دانشگاه به کام سینماها !
چهارشنبه سوری ، امسال متفاوت ترین چهارشنبه سوری بود ، حتی از خونه بیرون هم نرفتیم ! به یاد سال های کودکی چشم هامان را بستیم و آتش را تجسم کردیم ، پریدیم و خندیدیم ، فارق از همه چیز ، و در دل گفتیم : " سرخی تو از من ، زردی من از تو " و لبخند بود که برای لحظاتی بر لب هامان نشست ...
لحظه تحویل سال ، تنها ، برای اولین بار دور از خانواده ، غم ، فرو رفته در فکر ... " سال نو مبارک " با بغضی فرو خورده می پرسم : " ئه سال تحویل شد ؟ مبارکه ..."
روز دوم عید ، تجدید دیدار بعد از 365 روز ! " سلام سلام ، سال نو مبارک ، انشالله سال خوبی داشته باشید .... ! "
روز سوم عید ،عیدی دادن و گرفتن به جای شگونش بیشتر به بده بستانی تبدیل شده ! حساب کتاب ها شروع می شود . " خاله بزرگه به بچه من 20 هزار تومن داد من که کوچکترم به جفت بچه هایش 10 تومن می دهم ... "
روز پنجم عید ، نمی دانم امسال سبزه مان چرا انقدر زود خشک شد ! حالا با آرزوهایمان و گره هایش در روز سیزده چه کنیم ؟ حالا دلمان را بی آرزو به چه خوش کنیم ؟
روز ششم عید ، نان سنگک 1000 تومان . نمی دانم بالاخره به خاطر آردش یا نوع پختش یا سایزش است که گران شده ! البته این را همین جوری گفتم ، دور هم باشیم !
روز هشتم عید ، پیر مردی خوش تیپ سر چهارراه به شغل شریف تکدی گری مشغول است . آری رو گدایی کن ، محتاج خلق مشو !
روز نهم عید ، بلیت سینما 4000 تومان . دختر دایی ام کارمند بانک است . ماهی 200 تومان حقوق می گیرد . البته این هیچ ربطی به قیمت بلیت ندارد . تازه داریم می شویم خارجی ! حالا هی بگید جهان سومی هستیم !
سیزده به در ، قبلا نامش روز طبیعت بود . امسال بیشتر به جای طبیعت پلیس دیدیم . به همت مصاعف نیروی انتظامی روز سیزده به در ، روز ملی پلیس نام گرفت .
چهاردهم فروردین ، شروع مدارس و دانشگاه ها ، پیش به سوی سالی تکراری همچون سال های گذشته ! ببخشید امسال سال 87 بود یا 88 ؟
جمعه – 13 فروردین ماه 1389
پس نوشت ١ : امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه .
پس نوشت ٢ : شاید علاوه بر بخش گالری یک بخش مینیمال نوشت هم به کافه اضافه کردم . تا وب از این سوت و کوری در بیاد .
نکته انحرافی : کسی می دونه این تبلیغات خارجی (!) که گهگاهی بالای صفحه مدیریت و همچنین وبلاگ های پرشین بلاگ ظاهر می شه از کجا اومده ؟

بهاری دیگر در راهه . صدای پاش رو می شنوی ؟
خوب گوش کن ... یواش یواش ... می شنوی ؟ آره ... من و تو صدای بهار رو می شنویم - شاید- اما هیچ فکر کردی خیلی ها هستن که نمی تونن بشنون ؟ چون دیگه نو شدن براشون معنایی نداره ، چون گوششون از چیزای دیگه پره ... که دیگه از نو شروع کردن براشون مثل خیاله ...
بر خلاف همیشه امسال اومدم عید رو پیشاپیش تبریک بگم به اونا که عید ندارن .
به اونا که سفره نمی چینن چون خانواده ای ندارن و کسی نیست که دورش بشینه و یا مقلب القلوب والابصار بخونه . به اونا که تنهان . به اونا که حتی نمی دونن لحظه تحویل سال کی هست ...
به اونا که لباس نو تن نمی کنن . به اونا که لباس بزرگتر از خودشون می خرن و چند سال می پوشن . به اونی که لباس برادر یا خواهر بزرگترش رو تن میکنه و با همون خوشحاله . به اونا که هنوز هم 200 تومن عیدی براشون کلی پوله .
به اونا که سفر کرده ای دارن . اونا که دیگه بین ما نیستن . به اون مادر پدرایی که امسال سر خاک فرزندشون بهم شیرینی تعارف می کنن ... به شهدای گمنام .
اونایی که دستاشون پینه بسته ، فشار زندگی شونه هاشون رو خم کرده ... به اونا که اجاره خونه ندارن ، سرپناه ندارن ...
به اون حاجی فیروزی که در ظاهر به خاطر شادی من و تو اما در واقعیت به خاطر نون شب عید بچه های قد ونیم قدش خودش رو سیاه می کنه و میاد تو خیابون .
اونا که لحظه تحویل سال تو بیمارستانن . به اونا که مریض دارن ...
به اونا که زندونی دارن و پشت درهای بسته به انتظار نشستن . به همه اونایی که چشم انتظارن .
به همه در راه مونده ها همه درمونده ها ...
نیومدم تا مثل همیشه به تکرار آرزوی خوشبختی کنم و بگم که امیدوارم سال آینده براتون سال خوب و پرباری باشه که اینا همش حرفه و تعارف ! که با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی شه ! اومدم بگم که ای کاش سال دیگه همه ما سعی کنیم انسان های بهتری باشیم ... که به جای تغییر ظاهر باطنمون رو تغییر بدیم ، که کمی فکر کنیم و به فکر باشیم ... که شاید این جوری بشه خوشبخت تر بود . پس به امید سالی که هر روزش بهاره ...
" سال نو مبارک ! "
پنجشنبه – 27 اسفند 1388
پس نوشت : عکس فوق کنایی است ! آیا می دانستید ماهی قرمز در سفره هفت سین ایرانی هیچ جایگاهی ندارد ؟!

بگذار نگاهت کنم ، آنچنان سیر که انگاری نگاه آخر است . باز هم لحظه ها تاب ماندن ندارند و من می ترسم ، از پلک زدنی که ناگه نرود یک لحظه نگاهت از دستم . خوب نگاهت می کنم تا به یاد بسپارم حتی خطوط چهره ات را ... هیچ نگو . لحظه ها را با سخن از بین مبر . بگذار تا نگاه ها سخن بگویند ...
***
زمزمه می کنی در گوشم و حرف هایت به آتش می کشند تمام هستی ام را ... اما من همچنان خاموشم . لحظه ای نگاهمان به هم گره خورد و بر من سالی گذشت . نگاهت – آرام - می لغزد و پایین می آید و دل ... دل من ... دل من می لرزد و باز روی برمی گردانم ...
***
آری این منم ، چون تویی ، چون مایی ، از جنس ناجور آدم . این منم ... در پی نگاهی که ژرفایش مرا با خود به ناکجا می برد . ناکجایی که نامش عشق گذاردند و بر دل ساکنانش داغی نهادند . در آن نا کجا همه نگاه هاست که جریان دارد ...
***
میان آفتاب های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
نگاهت شکست ستمگری ست -
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست ...
یکشنبه – 15 اسفند 1388
پس نوشت 1 : ممنون که تو این مدت که نبودم به کافه سر زدید . پس نوشت 2 : بخش آخر نوشته تکه ای از شعر زیبای شبانه اثر احمد شاملو می باشد . بعد نوشت : چقدر دلم برای جشن دنیای تصویر تنگ شده بود . شب نشینی گرم و صمیمی هنرمندان که بیشتر رفاقتی است تا رقابتی .

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند ،
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران ...
وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی است آواز باد و باران ...
شفیعی کدکنی
پی نوشت 1 : این دو بیت آخر از شعر " حتی به روزگاران " جناب شفیعی کدکنی رو خیلی دوست دارم ...
پی نوشت 2 : چند روزی مسافرت خواهم بود .
نوای دل : مرا بازگردان ، مرا ای به پایان رسانیده – آغاز گردان !

" هو الحبیب
جناب حاتمی کیا سوژه فیلم به رنگ ارغوان شناسایی شد
اما چه کنم که هنوز لابه لای خاطراتم شما را با فیلمی چون آژانس شیشه ای به یاد می آورم...
تمام
خاطره 8 "
فیلم به رنگ ارغوان فیلمی پر سر و صدا بود که امسال بعد از 5 سال توقیف در جشنواره 28 ام فیلم فجر به نمایش در آمد (فیلمی که برای اکران در جشنواره 23 ام خود را آماده کرده بود ! ) و این باعث شادی خیلی از فیلم دوستان و همچنین طرفداران کارگردان محبوبش آقای حاتمی کیا شد . فیلمی که به دلیل مخالفت سازمان اطلاعات کشور 5 سال در توقیف بود و امسال رییس جمهور آمد و از آن نیک گفت و فیلم رفع توقیف شد و در تمامی سینماها به اکران عمومی در آمد و حتی در تبلیغات سرویس های وبلاگی هم می توان بنرش را دید ! بگذریم ... هر چه بود فرخنده اتفاقی بود !
دیروز با تنی چند از دوستان این فیلم را در سینما اریکه دیدم . دیگر لازم نیست که بگویم دوستش داشتم ، چون مگر می شود حاتمی کیا فیلمی بسازد و آن فیلم دوست داشتنی نباشد ؟
قصه ، قصه ی ارغوان است ؛ دختری که پدرش فردی سیاسی بوده و در اوایل انقلاب آشوب کرده و از ایران گریخته و حال بعد از چندین سال می خواهد برای دیدن تک فرزند خود به ایران باز گردد و این جاست که پای اطلاعات برای دستگیری "شفق" پدر ارغوان به میان می آید . البته در فیلم می بینیم که دو گروه به دنبال شفق اند ، آنان که شفق برایشان حرف های شنیدنی دارد و آنان که نمی خواهند شفق آن حرف های شنیدنی را بزند ! و در این بین یکی از مامورین امنیتی با نام بهزاد مسئول زیر نظر گرفتن ارغوان می شود و ...
بازی های فیلم هم قابل قبول بودند . جناب فرخ نژاد که بارها نشان داده اند بازیگری توانا با بازی های دوست داشتنی و دلنشین اند و خزر معصومی اولین بازی کارنامه اش بود و قابل قبول و بازیگران نقش مکمل هم با وجود کوتاهی نقش بدک نبودند .
در کل به رنگ ارغوان فیلمی متفاوت بود . فیلمی که از کلیشه های سینمای ما به دور است و این خود برای سینمای ایران موفقیتی محسوب می شود ! اما چه کنم جناب حاتمی کیا که هیچ فیلمی دیگر در قلب من نمی تواند جای آژانس شیشه ای را بگیرد !
5شنبه – 6 اسفند 1388
« برای مشاهده عکس ها و اطلاعاتی درباره فیلم به ادامه مطلب مراجعه فرمایید »
دنباله سخن ...

ترافیکه . چند تا راننده جلوتر دارن با فحش های ناموسی از هم پذیرایی به عمل میارن !! از تو سرویس بچه مدرسه ای ها یک بسته خالی پفک پرت می شه بیرون . تو پیاده رو که دیگه انگار جنگ شده . هر کسی پی کار و بدبختیه خودشه . مردم سریع حرکت می کنند . مردی وسط راه رو گرفته و آروم قدم می زنه . در همین حین شونه اش به مرد دیگری که انگار عجله هم داشت برخورد می کنه و طرف برمی گرده به سمتش و با داد می گه : " هوی یارو ( که البته بین یارو و یابو گفتنش شک دارم ! ) مگه کوری ؟! " و بعدشم هم با عجله و بی اعتنا می گذره . مرد آرام می گه " ببخشید ... " و این وسط تنها منم که متوجه می شم او واقعا نا بینا بود ... لحظه ای بعد او نیز در میان هیاهوی شهر گم می شه . مثل من .
***
تو فتوکپی-ئی-ام . منتظر نوبتم . رادیو روشنه.
" آن ور آبی ها موفق به ساخت ساعتی شدند که هر 3 میلیارد سال یکبار تنها یک ثانیه عقب می افتد ! "
فروشنده چند لحظه بعد رو به من می گوید : " این عقب مانده ها رو نگا تروخدا ! آخه ساعتی که روزی 3 ساعت خواب نمونه که ساعت نیست ! "
و می خندد و می خندم ؛ اما به تلخی حرف هایش .
***
از سر بی حوصلگی هر دو ثانیه یک بار کانال عوض می کنم . اما دست آخر خسته شده و روی شبکه ای متوقف می شوم . از آن دسته سریال هایی در حال پخش است که سراسر حرف های اتو کشیده و شعاری و قشنگ را ردیف کرده و به خورد مردم می دهند . از آنهایی که اگر یک ربع قسمت اولش را ببینی می توانی 99% قسمت آخرش را درست حدس بزنی !! همان طور که به بحث شیرین دو بازیگر گوش می کردم در این بین دیالوگی نظرم را جلب کرد :
" آن ور آبی ها با صنعت شدند جهان اولی نه با فرهنگ "
با این حرفش به طور نسبی موافقم . آن ها صنعت دارند و حال به دنبال فرهنگ اند . اما ما چی ؟ ما که دیگر نه صنعتی برایمان باقی مانده و نه فرهنگی !
یکشنبه – 2 اسفند 1388
پی نوشت 1 : دیروز برای شارژ ماهانه اینترنتم به کافی نت رفته بودم . خیلی ناخواسته (!) حواسم به صفحه چت روم پسر نوجوانی که روبه رویم نشسته بود پرت شد . که پشت سر هم یک جمله را کپی پیست می کرد " top az shomale the ?????? (m 19 b) " با اینکه می دونستم منظورش چیه اما نمی خواستم باور کنم ! حالا بماند که در آن صفحه چه پیشنهاد ها و در خواست های دیگری که نمی شد ... آخر سر پسرک موفق شد با دختری چت کرده و شماره تلفن هم از او بگیرد . و بعد خوشحال خندان کافی نت را ترک کرد و من با دهان باز همان جا خشکم زده بود ! از دیروز تا حالا در این فکرم که به جای فیلترینگ و بستن این سایت و اون سایت چقدر بهتر می شد اگه می آمدیم فرهنگ استفاده از اینها رو به بچه هامون آموزش می دادیم و بهشون می فهموندیم که هر رابطه برقرار کردنی شیوه و زمان خاص خودش رو داره ...
پی نوشت ٢ : این پست حکم دلنوشته و یک جورایی گلایه داره ! پس لطفا من و یا نوشته ام رو به گروه خاصی نچسبونید که این وصله ها به ما نمی چسبه !!
درباره عکس : این عکس نمایی از تهران است ، اثر کاوه سید احمدیان .

این روزها وبلاگ نویسی مثل کنکور شده . همه در حال رقابتن که به هر قیمتی که شده رتبه اول رو کسب کنن ! اونم به زور تبلیغ و نظرات فله ای و سر زدن به وبلاگ های معروف و نقد های آبکی و ...
اما واقعا راه حل چیه ؟! دوست دارید وب شما هم پر بازدید بشه و معروف بشید ؟ من چند پیشنهاد کاربردی و چاره ساز دارم براتون :
1 . نام وبلاگ :
فرق نداره موضوع وبتون چیه ! دیگه دوره ی اسم های کلاسیک و شیک انتخاب اسم متناسب با موضوع وب گذشته . دوره دوره ی اسم های جدید و عجیب غریبه . اسم هرچی عجق وجق تر باشه بازدید وبتون بیشتره . بعنوان مثال : " خاطرات یک کرم لزج له شده زیر دندون ! " امتحان کنید ! با این کار وبتون نسبت به وب های دیگه لااقل بازدیدش دو برابره !
2 . طنز از هر نوعش :
طناز باشید ! از آنجایی که ما مردمانی افسرده هستیم و همیشه دوست داریم چشم هایمان را رو به واقعیت ها ببندیم حتی المکان سعی کنید از نوشتن وقایع تلخ خودداری کنید . تا می توانید طنز آبگوشتی بنویسید ! حالا شده جوک های دو هزار سال پیش را هم تغییر داده و در متن نوشته تان بیاورید این کار را بکنید ! فقط طوری باشد که مردم از پشت مانیتور ریسه بروند . محتوی زیاد مهم نیست !
3 . پاورقی ، پیوست ، پی نوشت :
این روزها بیشتر پاورقی ها به اصل می پردازند و پست ها به فرع ! تا می توانید پی نوشت و پاورقی و پیوست و بعد نوشت و ... بدهید ! با این کار جذابیت و همچنین کلاس کارتان دو برابر می شود !
4 . مینیمال نوشت :
اگر گاهی از وبلاگ نویسی دلزده شدید و مدتی نیاز به استراحت داشتید مینیمال بنویسید ! این طوری هم شما مدتی استراحت می کنید هم با این کار جماعتی را سر کار می گذارید ! البته مینیمال هایی که در ظاهر گول زنک هستند و ما را به سمت معانی ثقیل و دقیق و عمیق عرفانی سوق می دهند اما در باطن بی محتوا ترین جمله ی روی زمین اند ! می بینید هرکس کمتر از جمله تان متوجه شد بیشتر تعریف می کند و این گونه شما مجالی برای استراحت می یابید !
5 . نظرات فله ای :
در اوایل کارتان بهتر است برای خود خواننده جمع کنید ! بدین ترتیب که به صفحه نخست سرویسی که با آن کار می کنید وارد شوید و روی همه ی وبلاگ های به روز شده کلیک کنید ! سپس برای آنکه وقت شریفتان هدر نرود بدون آنکه مطالب وب مورد نظر را بخوانید تنها با گذاشتن چند کامنت تکراری آنها را به وب خودتان دعوت کنید ! مثلا : " خواندم ، جالب بود ! قلم زیبایی داری ، به من هم سر بزن ! "
6 . تعریف از خود :
از خودتان تا می توانید تعریف کنید . حتی شده به دروغ ! طوری که خودتان هم باورش کنید ! چون وقتی شما باور کردید مطمئن باشید دیگران نیز باور می کنند ! و از آنجایی که ما ایرانی ها افراد بسیار دهن بینی هستیم سعی کنید روز به روز به افتخارات علمی خود بیافزایید ! چون مثلا اگر خواننده شما بفهمد که نویسنده هیچ پست و مقامی ندارد شاید گهگاهی به شما سرکی بزند اما کافیست بفهمند که شما مثلا در گاهنامه ی خانواده زرد و آبی گاهی پاورقی می دهید ! دیگر این تعریف و تمجید هاست که سرازیر می شود ! حالا القابی چون دکتر و ... بماند ! این طوری دیگر خواننده از زور احترام منفجر می شود !
7 . خود را سریعا گم کنید !
هر وقت تعداد بازدید وبتان از 100 و تعداد کامنت هایش از 30 گذشت سریعا خود را بگیرید و فراموش کنید که چه بودید و چه شدید !! دیگر وب هایی با رنک های پایین را لینک نکنید ! دیگر لازم نیست به همه وب ها سر بزنید . می توانید از بقیه انتظار سر زدن به وبتان آن هم بدون هیچ چشم داشتی را داشته باشید ! برخی که اصلا لایق این نیستند که شما بهشان سر بزنید ! بوی وبلاگشان با آنهمه مطالب زرد از پشت مانیتور بلند شده ! حس اش نمی کنید ؟! این جور وبلاگ ها دیگر به کلاس کاریتان نمی خورد ! تازه واردها که دیگر بماند ! همچنین می توانید لینک دوستانتان را پاک کنید و به جای آن چند لینک قلمبه سلمبه از افراد معروف و فاخران عالم وبلاگ نویسی جایگزینش کنید ! بد نیست دستی هم به قالب خود بکشید و بعد از مدتی دامنه اختصاصی بگیرید !
8 . آرشیو بزرگتر ، بازدید بیشتر :
تاریخ پست هایتان را به جای 1388 بنویسید 1382 و کم کم این تاریخ را افزایش دهید تا به زمان حال برسید ! این طوری از پیشکسوتان عالم وبلاگ نویسی محسوب می شوید و هر کسی به وبتان بیاید از بزرگی آرشیوتان لب به تحسین خواهد گشود . و همین هم عاملی می شود که شما خود را سرور و برتر بیابید و به کسانی که آرشیوشان به یک ماه پیش برمی گردد به چشم زیر دست و بدبخت بنگرید و وقتی به وبشان سر می زنید مطلب را نخوانده صفحه را ببندید چه برسد به آنکه بخواهید نظری هم برایشان بگذارید !
9 . زمان به روز کردن وب :
کمی که معروف شدید دیر به دیر آپ کنید ! این گونه خوانندگان وبتان بیشتر خوششان می آید ! و با خود می گویند عجب نویسنده فهیمی و برای خواندن مطالب شما حریص تر می شوند ! برای تنوع گاهی هم می توانید پست خداحافظی بگذارید تا این گونه یک 400 500 نفری بیایند و ناز شما را بکشند و این گونه روحیه ای هم کسب می کنید ! می توانید وقتی معروف تر هم شدید پست های زرد و اولیه وبتان را پاک کنید !
10 . قانون کپی رایت :
این یکی کمی هنر می خواهد که خوشبختانه ما ایرانی ها سرشار از اینگونه هنر ها هستیم ! نوشته ها و پست های وب های دیگر را با استفاده از ذوق و سلیقه خود کمی تغییر داده و به نام خودتان در وبلاگتان ثبت کنید ! در ضمن در زیر وبلاگتان حتما این جمله را قید کنید که " کپی برداری از مطالب وب بدون اجازه صاحب اثر کاری غیر اخلاقی و غیر قانونی می باشد ! "
***
راه های دیگری هم برای معروف شدن هست ! اما از این طولانی تر هم از حوصله نوشتن من و هم از حوصله خواندن شما خارج است ! اما امتحان کنید ! روزی خواهد رسید که با همین راه ها معروف شده و دیگر حتی مرا نیز ادم حساب نمی کنید ! به قول ونه گات : " بله رسم روزگار چنین است ! " .
دوشنبه – 26 بهمن 1388
پی نوشت : تقدیم به آن والا مقامان دنیای مجازی و آن سروران که انگار بیشتر از من و مایند ! آنها که فکر می کنند دست چخوف و مارکز و سلینجر و ... را از پشت بسته اند !
مفید ، بخوانید ! : 27 نکته وبلاگنویسی، یا به دست آوردن چند سال تجربه وبلاگنویسی در دو ساعت

گاهی وقتا ما خیلی چیزا رو با عشق اشتباه می گیریم . خواسته یا نا خواسته .
عشق رو گاهی به جای دوست داشتن می گیریم ، گاهی به جای عادت و گاهی به جای تنهایی . جای هر کدوم از این ها رو که پر کنیم دوست داریم اسمش رو بذاریم عشق .
اما واقعا عشق چیه ؟ خیلی ها که فقط اسم عاشق رو یدک می کشن ! و هیچ وقت نمی تونن اون عشق رو تعریف کنن ، به خاطر همین هیچ وقت هم نمی تونن نشونش بدن . خیلی ها که روز عشق رو بهم تبریک می گن فقط از این روز کادو دادن و کادو گرفتنش رو یاد گرفتن ! در صورتی که حتی بلد نیستن درست اون عشقشون رو ابراز کنن ! و مشکل بزرگ ما همین جاست . من این مدل عشق ها رو درک نمی کنم ! عشقی که جای عادت رو بگیره و سراسر غرور و خودخواهی باشه . عشقی که همش به حرف باشه . عشقی که فقط اسما ً تو زندگیت باشه اما خودش همیشه غایب باشه ! و یا عشقی که از گفتنش ترس داشته باشی . ولی یک چیزی رو خوب درک می کنم ، اونم این که هر کسی لیاقت عشق رو نداره ...
آدم های عاشق نما و شبه عاشق زیاد دیدم . ولی ندیدم مثل عشق لیلی و مجنون . یا تو داستان ها خوندم یا تو فیلم ها دیدم . به نظرتون همش افسانه نبود ... ؟!
بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران
یکشنبه – 25 بهمن ماه 1388
پی نوشت 1 : روز تولد مادرم روز عشق نامیده شده ! مادر و عشق ..... عشق واقعی این جاست ! نزد مادر !
پی نوشت 2 : اگه 4/1 اونقدری که می گفتی عاشقی ، عشقت رو نشون می دادی الان خیلی چیزا فرق می کرد !

برای تو می نویسم . تویی که روزی از وجود من جان خواهی گرفت . برای تو ؛ کودک من .
تنها خواسته من از تو این است : " دختر نباش " .
دختر نباش تا زندگی کنی . دختر نباش تا "آسوده" زندگی کنی .
دختر نباش تا تو را ناقص العقل نخوانند . تا همیشه نیاز به اجازه پدر و بعد ها نیاز به اجازه همسر نداشته باشی .
دختر نباش تا خون بهایت نصف نشود و ارث پدری ات دو برابر گردد .
دختر نباش تا بیشتر توجه ببینی از طرف خانواده ای که قرار است نسل شان را حفظ کنی . دختر نباش تا فامیل تو را بر روی فرزندت بگذارند .
دختر نباش تا اگر روزی به هیچ طریقی نتوانستی همسرت را تحمل کنی سکوت نکنی و خون دل نخوری . که حق طلاق داشته باشی و بعد از آن هم باز به راحتی بتوانی ازدواج کنی .
دختر نباش تا مهریه ای - که تنها نامش عندالمطالبه است - را با گریه و زور آن هم نصفه و نیمه نگیری .
دختر نباش تا مادر نشوی . که 9 ماه زجر نکشی . که بعد همه بچه را از خون پدر بدانند و نام پدر بخواهند و تو را هیچ شمارند . مادر نشوی که فقط بگویند بهشت زیر پای توست ، تا لااقل فرزندت از آن تو باشد .
دختر نباش تا صیغه نشوی بلکه بتوانی 4 همسر برای خود برگزینی .
دختر نباش که بتوانی هر وقت دلت خواست از ته دل بلند بخندی . بدون آنکه هراس پسر همسایه را در سر داشته باشی .
دختر نباش تا ترس حفظ دختر بودنت را نداشته باشی . ترس از گرگانی که به دختر بودنت تشنه اند .
دختر نباش تا بتوانی هر روز و هر ساعت بی آنکه آسیبی به روح و جسمت برسد عاشق شوی .
دختر نباش تا که این جمله تکراری را نشنوی که: " او پسر است و تو دختر ".
دختر نباش تا زور بگویی نه اینکه زور بشنوی .
دختر نباش برای آنکه فریاد بزنی نه آنکه حرفهایت را در سینه مدفون کنی .
و دختر نباش تا لااقل همه آن هراس ها که من داشتم تو نداشته باشی ……
جمعه – 10 بهمن 1388
پاورقی : اولین پست خونه جدید ...
پی نوشت 1 : گاهی چقدر دلم برای هم جنس هایم می سوزد ...
پی نوشت 2 : ترانه "تو هم بسوز" آقای شاهد برازجانی را از اینجا دانلود کنید و گوش بدید .

پات رو که تو یک راهی گذاشتی به پشت سر نگاه نکن . این قانون بازیه ...
دلت نلرزه ، نترسه ، محکم باش .
برو جلو ...
تنهایی هات رو با کسی قسمت نکن ؛
و نذار کسی با تو تنهایی هاش رو قسمت کنه ...
اگه وسط راه غمگین شدی و به پشت سر نگاه کردی سوختی ،
یادت نره ، این قانون بازیه .
بی رحمی ، خودخواهی ، غرور ؛
شرایط ورود به این بازی .
خطرناکه ، تنده ، غم داره ، تنهایی داره ؛
اما تو نترس ...
***
من بودم و او
با هم
در دنیای رنگارنگ خیال ،
من هستم و او
بی هم
در دنیای خاکستری واقعیت ...
***
بازیمان گرفت
رفتیم
سایه به سایه
اما ناگه ،
جدا شدیم ...
و به پشت سر نگاه نکردیم
بازی برنده و بازنده نداشت
برد – برد و شاید باخت – باخت بود
و چه ساده تمام شد
همه چیز ...
5شنبه – 8 بهمن 1388
پاورفی : این پست دو منظوره اس ! ( نوشته اصلی + حسرت نامه )
پی نوشت 1 : از طرف سایه عزیز به یک بازی وبلاگی دعوت شدم . هرچند خیلی دیر اما بالاخره نوشتم . حسرت نامه من در اینجا .
پی نوشت 2 : هنوز دو دلم اما به احتمال زیاد کوچ می کنم . یک روز بی خبر ... دور باید شد از این خاک غریب ... دور باید شد ...
نوای دل » برای سالها می نویسم...سال ها بعد که چشمان تو عاشق می شوند ....افسوس که قصه ی مادر بزرگ راست بود،همیشه یکی بود یکی نبود ...
آتلیه » با طعم خاطره ها ...
بعد نوشت : یادم رفت بگم در کمال ناباوری درباره الی به ٩ فیلم اسکار راه پیدا نکرد . فیلمی که بزرگترین منتقد خودشون گفته بود بهترین فیلمیه که تو سال ٢٠٠٩ دیده . خیلی حرصم دراومد ! لااقل جزو ٩ تا که بود ! معلوم شد هیئت داورای اسکار هم انتخاب هاشون بو داره ! اما آقای فرهادی عزیز بدون که ذره ای از ارزش های فیلمت نزد ما کم نشده .

دچار درد شده ام ! درد ننوشتن ! اسیر جملاتی کوتاه که هر چه اندیشیدم نتوانستم بهم پیوندشان دهم ...
با خود می اندیشم چقدر از انسان هایی که جرات ریسک کردن ندارند و ترسوئند بدم می آید ! از آنها که همیشه منتظرند اولین نفر کس دیگری باشد ... می نویسمش ...
همچنان شناورند ؛ جملات در ذهنم ، در پی یک موضوع و در جدالی بی پایان برای آنکه داستانی نیمه تمام را حکایت کنند ؛ اما من ناتوان تر از همیشه همچنان غرق در فکرم ...
باز با خود می گویم : " بیشتر رویایی بود تا واقعیت ... رویایی دور و زیبا که هرچه به واقعیت نزدیک شد زشت و زشت تر شد ... " می خندم ! به افکار گذشته ام ... و خواهم خندید - مطمئنا - روزی به افکار حال و آینده ام ... " گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد ؛ هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست ... همه گول خوردند ! "
گفتن ... همیشه چه سخت بود . و دو چیز بیشتر شاید ... دوستت دارم و دوستت ندارم ؛ دومی از اولی سخت تر ؛ زیرا که با گفتن دومی باید منکر اولی شوی ...
خسته ام ! از سخنانی که امروزی زده می شوند و فردایی انکار ! از خویشتن خویش ، از آنان که نقاب به چهره دارند ، از اعتماد به نفس های دروغین و پوچ که غرور به همراه دارند و غرور ... آغازگر تمامی دوری ها ...
عشق و نفرت ... همچو دم و باز دمند ... دمی عاشق و باز دمی متنفر ! و اگر این عقل نبود ، دل چه سوداها که نداشت ... اگر این عقل نبود تا نجوا کند در گوشم : "در این زمانه در بی راهه بسی راه است ، تو در همان بی راهه هم راهت از او جدا بود ... " و اگر این عقل نبود ...
بی پناه تر از همیشه ، در پی نگاهی آشنا ، لبخندی گرم ؛ سردرگم در کنج تنهایی خود اسیرم ...
و همچنان می اندیشم ...
یکشنبه - ٢٠ دی ١٣٨٨
پی نوشت : قالب وب به دلیل یکنواختی عوض شد !
بعد نوشت : به وب آقا رجب سر بزنید . هنرمندی معلول اما توانا و امیدوار ...
نیازمندی ! دوستان به یک عدد دعوت نامه پرشین گیگ نیازمندم ! کسی داره ؟
بی ربط : "تیم ملی فوتسال ایران به عنوان برترین تیم سال 2009 جهان انتخاب شد." هیچ وقت نه به فوتبال علاقه داشتم نه به فوتسال ! اما یادم نمی ره اون روزی رو که ایران با ایتالیا بازی داشت و می خواست بره واسه نیمه نهایی و دلهره غیبت شمسایی و ... !! وقتی که گل برتری رو زد و من چه جیغی کشیدم و چقدر خوشحالی کردم (چون ما حتما باید اون بازی رو می بردیم اگه مساوی می کردیم ایتالیا می رفت بالا ) و وقتی ۵٠ ثانیه آخر گل مساوی رو خوردیم و من چه گریه ای می کردم و یادمه که همه گریه می کردن حتی داداشم و گزارشگر (!) که آقای خیابانی بود فکر کنم و تا چند ماه هر وقت یادم می افتاد از ناراحتی و خشم دوباره اشکم در می اومد ... هر چند که بعدها معلوم شد دروازه بان ایتالیا دوپینگ کرده بوده سر بازی با ما ! با همه اینها این خبر رو نوشتم که بگم حق ایران جدا مقام اولیه جهان بود ( کم کم دومی که بود ! ) و الان خوشحالم که بهترین شناخته شده ... هر چی تو فوتبال کم داریم داره تو فوتسال جبران می شه !!

به سراغ من اگر می آیید ،
پشت هیچستانم …
پشت هیچستان جایی است ،
پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند ، از گل واشده دور ترین بوته خاک ...
روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی
است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند ...
پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،
زنگ باران به صدا می آید ...
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی ، سایه نارونی تا ابدیت جاری است ...
به سراغ من اگر می آیید ،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بر دارد
چینی نازک تنهایی من ...
« سهراب سپهری »
مناسبتی ! یک سال گذشت ... از اون روزی که دلم خواست نوشته هام خونده بشه ، از اون روزی که اولین پستم رو منتشر کردم ... این وب رو دوست دارم ، نه به خاطر خودم ، که به خاطر شما ! کسایی که حتی برای یکبار اومدن خوندن ، نظر دادن و رفتن ، اونایی که موندن ، اونایی که باعث پیشرفتم شدن ، اونایی که همدل بودن ، اونایی که درک کردن ... و من ممنونم ، ممنونم از این همه درسی که تو این یک سال بهم دادین ، از این همه مهر و محبت ... ممنون .
مهم : شاید شما بتوانید جان مونا را نجات دهید ... به اینجا سر بزنید .
بی ربط : شاید قسمت گالری عکس رو به وب اضافه کنم ...

برف ها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی رفته رفته
توی راه مستجاب می شود
عرفان آهار نظری
فکر نوشت » اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی می کند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه می دانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر می کنید، ندارید .
بی ربط » گاهی آدم قدر یک کتاب حرف داره ، یک کتاب نوشته نشده !

نمازخانه ... خانه ی نماز ... خانه ای برای یاد خدا ، برای گفتگو با خدا ... خانه ای که میزبانش خداست و مهمانش دلهای ما . خانه ی خدا ! نماز خانه ها ، خانه های کوچک خداوندی اند ...
داخل نمازخانه می شوم ... اذان می گویند ... نماز به جماعت برگزار می شود . عده ای به خط ایستاده اند و نماز به جا می آورند . دختری در حالی که خمیازه می کشد به سجده می رود ، دیگری از جماعت عقب مانده ...
گوشه ای می نشینم . به اطراف نگاه می کنم . عده ای چادر را جمع کرده و زیر سر گذاشته و به خواب رفته اند . دختری به دیوار تکیه داده و با تسبیحی که در دست دارد ذکر می گوید و همزمان با دوستش حرف می زند ...
یک نفر سرش را به ستون تکیه داده و دیگری با سرعت صورتش را بند می اندازد !! و یکی هم خم شده و بند کفشش را می بندد . و من همچنان خیره نگاه می کنم ...
نماز تمام شد . چادرها را تا می کنند و سر جایش می گذارند . دخترها دسته دسته می شوند . برخی درس خوانده و برخی دیگر نیز غیبت می کنند ... یکی غذایی در آورده و با ولع خاصی می خورد . دیگری یک بروشور لوازم آرایش در دست گرفته و در نمازخانه می گردد و تبلیغ می کند ، یکی با گوشی آهنگی گذاشته و بلند می کند ...
سرم را می چرخانم . در آن گوشه ، در آن کنج ، دختری نظرم را جلب می کند . خلوتش با خدا حس حسادتم را بر می انگیزد . آری ، او فارق از هیاهوی دنیای اطرافش با طمانینه خاصی نماز می خواند و من در دل به خلوت او با خدایش غبطه می خوردم ... فقط ان یک نفر بود که داشت درست یاد خدا می کرد ... نه آنها که با بی میلی و از سر رفع تکلیف نماز می خواندند ، نه آنها که اصلا نیامده بودند که نماز بخوانند و ... .
یاد جمله ای از دکتر می افتم ... " ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم خیره شوم ... "
در خانه های کوچک خداوندی همه کاری انجام می دهند الا ذکر خدا !
شنبه - ٢٣ آبان ١٣٨٨
» توجه ! : هموطنان عزیز ! به استاد آواز ایران برای جهانی شدن رای دهید ! اطلاعات بیشتر در اینجا !
بعد نوشت : درباره الی به شبکه خانگی اومد ! 

من هم در این شهر غریبم ،
طوفانی نیز مرا آواره کرده است ...
مرا نیز در این بیآشیانی خویش شریک کنید .









